X
تبلیغات
ویدا و نسترن
ای جااااااااااانم الان داشتم مطالب وبلاگم رو می خوندم ... خدایا چه لحظه های بینظیری داشتیم ما با هم ... منو نسترن و یاسمن و نگار و الهه و ملیکا و المیرا و ریحانه و طاهره و .... چه روزای بی نظیری دلم برای اون لحظه ها بی نهایت تنگ شده .  چیزی که خیلی خوشحالم می کنه اینه که الان هنوز همه با هم دوستیم . هنوز من و نسترن خیلی زیاد همدیگرو می بینیم ... فقط یه خرده بزرگ تر شدیم :) نسترن همیشه برای من دقیقا مثل خواهر بوده و مونده و حتی از خواهر برام عزیز تره .

الان دیگه هر دومون دانشجوییم . من عمران می خونم و نسترن معماری :) هر دومون راضی هستیم ...

وقتی نظرات دوستامو خوندم خیلی خوشحال شدم . چه دنیایی داشتیم روزی n بار وبلاگمو چک میکردم که ببینم آیا نظری اضافه شده یا نه .

می دونم دیگه کسی از قدیمیا نمیاد این جا سری بزنه . ولی از ته دلم برای همه ی خواننده های این وبلاگ که یه زمانی با نظراشون دل ما دو تا رو کلی شاد می کردن آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت می کنم .


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 23:38  توسط ویدا | 
سلام به همه ی دوستان گلم

خوبین ؟؟

منم خوبم

اومدم کافی نت که فقط یه آپ سریع بکنم ....انقده خاطره های توپ از پیش دانشگاهی دارم که خدا می دونه . همرو بعدا میام تعریف می کنم

دلیل اصلیم که اومدم آپ کنم این بود که یه مطلب جدید بهتراز مطلب قبلی رو گفته باشم . آپ قبلی که ماه ها پیش کرده بودم رو اصلا دوست ندارم حتی به نسترنم گفتم اونو نخونه که نخوندش ! آخه همش واقعی نبود فقط می خواستم یه مطلبی رو به خاطر یه دوستم به پدر مادرش حالی کنم   می دونستم که مامان بابا و خواهرش وبلاگمو می خونن خودش اما نمی خونه !

من این جوری نیستم که بشینم هی از خودم بگم دلیل پست قبلم هم فقط همین بود !و مطمئنم آدم وقتی به خودش یا به هر چیزی مغرور میشه نتیجشو کاملا می بینه ... فکر می کنم که الآن میرم پاکش می کنم  

در مورد کنکور که چی میشه هیچ دیدی ندارم . ولی سال پیش دانشگاهی سال فوق العاده ایه ! بی نهایت خوش میگذره !

دستم توی تایپ خیلی خیلی خیلی خیلی کند شده باید زودتر برم ...

یه نفر توی نظرای شخصی دفعه ی قبل زده بود که خیلی دوست داره رتبه ی کنکورش از ما بهتر شه که رومونو کم کنه ...آخی منم امیدوارم همین طور شه تو خوب شی ما هم خوب شیم .

من فقط از خدا می خوام که به همون اندازه ای که تلاش کردم نتیجه ببینم ...که مطمئنم می بینم . حالا هر جوری هر جا ...هر جا که صلاح می دونه خود خدا جوووووونم  

از همه ی کسانی که نظر دادن و با نظراشون خوشحام کردن ممنونم ...دیر وقت شده و هوا تاریک بهتره برگردم خونه  در اولین فرصت میام به همه جواب می دم . و همه ی خاطرات توپ و باحال و خنده دار امسال رو تعریف می کنم .

اگه اینجا رو خوندین برامون دعا کنین

فعلا بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:43  توسط ویدا | 

الآن بيشتر از هر چيزي دلم مي خواد حرف بزنم . دلم مي خواد يه خرده از خودم بگم .همين جوريييي !!پيش دانشگاهيم شروع شده .برنامم يه خرده فشردست نگار جونم از هند اومده و چند وقته خيلي خوش ميگذره . فكر مي كنم خيلي دوستاي خوبي واسه هم هستيم . از اون دوستي هايي كه هيچ وقت از بين نميرن ... دارم دوباره بهش عادت مي كنم ولي اون تا يه هفته ديگه ميره . نمي دونم شخصيتش خيلي خاص و مستقله ...واسه ي خودش زندگي مي كنه و به احد الناسي كاري نداره .زندگيش هم در يه جهت مي گرده و اون اين كه بهش خوش بگذره . و به خواسته هاش برسه .مي گم واسه خودش زندگي مي كنه يعني واقعا اين طوريه ...يعني كاري نداره ديگرون چه نظري دارن .منم واسه خودمم ولي يه جور ديگه طوري كه نظر ديگرون هم تا يه حدي واسم ارزش دارن . واسم مهمه كه هم خودم از خودم راضي باشم هم بقيه (يعني پدر ومادرم ) ميگم يعني پدر و مادرم چون زياد كس ديگه اي نيست ...فاميل دور و در و همسايه زياد هست اما نه در اون حدي كه شبانه روز با هم باشيم . يا خيلي صميمي باشيم . اونا هم به جاي خود چيز بدي از من نديدن (چون مطئنم مي گم) فاميل هاي نزديمون هم به جز يكي از عموهام بقيه شيرازن . خواهر ندارم اما دوست زياد دارم . اينم بگم كه خيلي از دوستام برام مثل خواهرن !خودم آدم آزادي هستم .محدويت هايي كه خيلي هاي ديگه دارن رو ندارم اما خودم بيشتر از هر پدر و مادري واسه خودم محدويت گذاشتم  تا حالا هم خوشبختانه به هيچ شخص مذكري مجال صحبت ندادم . از همه چيم واسه مامانم مي گم از در و ديوار و مدرسه و فاميل و ...توي بزرگيترين تصميمات زندگيم مامانم باهان همراهي كرده اگه يه روز يه پسر چيزي بهم گفته اول خودم با عقلم بسته به شرايطم حلش كردم بعد از مامانم و (وبعد از دوستام كه همون خواهرام هستن ) كمك خواستم و در موردش صحبت كردم .

يه زماني وقتي مثلا دوم راهنمايي اين حدودا بودم فكر مي كردم نميشه هيچ وقت به مامانم نزديك بشم و خارج از محدوده ها باهاش حرف بزنم . اما كم كم وقتي تصميم گرفتم خيلي راحت باشم خيلي راحت شدم و به همه توصيه ميكنم به پدر و مادر شون خيلي نزديك بشن چون هيچ كس نمي تونه به اندازه ي اونا توي باز كردن گره هاي زندگي كمكشون كنه ...

 

اگر هم احيانا پدر يا مادري اين جا رو ميخونه بهش توصيه ميكنم با بچش (مخصوصا اگر دختره با مادرش) خيلي دوست باشه ...زوووود تو ذوق بچه نزنيد اگه مي بينيد طوري شده يا الآن دخترتون در يه شرايط خاصه يا پسري بهش پيشنهادي داده و ... و ... و.... عصباني نشيد درسته كه بچتون پاره ي تنتونه و دلتون مي خواد بههترين شرايط و بههههترين زنگي رو داشته باشه اما اونم راه داره با توسري زدن و ممنوع كردن و دعوا كردن و تحقير كردن نه تنها فرزندتون رو از خودتون دور مي كنين بلكه باعث ميشين بيشتر توي اون مشكل غرق بشه و از اين بترسيد كه ممكنه گول هر شخصي رو بخوره به هر كس و ناكسي رو بده ...همون دردي كه الآن بيشتر  دختراي ساده ي جامعه ي ما بهش گرفتارن .....و من اگر تا حالا گرفتار نشدم اول لطف خدا بوده ..دوم هم لطف خدا بوده كه بهم قدرت راحت بودن با پدر و مادرمو داده .... پدر قدرت حلاجي كردن داره و مي تونه با يه نظر هم جنس خودشو بشناسه . چرا با غيرت و تعصب بي جا دختر خودتونو بدبخت ميكنين مي تونين خيييلي بهتر از اين عمل كنيد .

اين حرف رو من به همون پدر و مادر ميزنم : يه روز يه پسر با شرايط نه چندان بد از فاميل اومد هر نوع حرف احساسي كه ميتونست بزنه زد و با ممانعت شديد از طرف من روبرو شد ... توي اون لحظه فقط يه چيز باعث شد تحت تاثير حرف هاش قرار نگيرم و اون اين كه ياد مامانم افتادم  . فكر كردم اگر الآن مامانم اينجا بود در مورد اين قضيه چه نظري داشت ! ياد اين افتادم كه الآن تمام اين حرف ها تموم شده و دارم ماجرا رو براي مامانم تعريف مي كنم ...چه قدراحمقانه به نظر ميرسد كه من بخوام به مامانم بگم مامان فلاني فلان حرف رو زد و منم بهش جواب مثبت دادم !! براي همين در همون يه لحظه همه چيز درست پيش رفت ... و الآن كه بالاخره مدتيه ازاون موضوع مي گذره با تمام وجوووودم خوشحالم كه به اون شخص اون جوابو دادم و خودمو بدبخت نكردم ...يه دختر 17 ساله از زندگي چي ميفهمه كه بخواد واسه يه عمر زندگيش تصميم گيري كنه !؟ اينو گفتم كه به اون سري از پدر مادرهاي زيادي تعصبي بگم با اين روش نميتونن كمك زيادي به سرنوشت بچشون بكنن .

اينو گفتم براي خودم كه يادم نره كه اگه يه روز مادر يه دختر مثل خودم شدم در حقش ظلم نكنم و باهاش دوست باشم تا باهام دوست باشه و زندگيش خراب نشه ...كه اونم مثل خودم با عقلش واسه زندگيش تصميم بگيره ...

سخت گيري خوبه اما در اين حد كه با دليل و منطق به بچشون حالي كنن چرا نبايد داره ميره تو خيابون هوار تا آرايش كنه يا چرا نبايد توي فلان مهموني فلان لباس رو بپوشه ...نه اين كه بگن بچه غلط مي كني اين جوري از در بري بيرون اين كارا رو مي كني مي ري بيرون كي رو ببنيي ؟؟اون بچه ي بيچاره هم اگر با كسي قرار هم نداشته باشه به فكرش ميفته كه اون كارو كنه ...اصولا تمام ذرات جهان به بي نظمي ميل دارن (اينو  توي شيمي هم خونديم ) !  همه دوست دارن به منفي و مخالف سوق پيا كنن . براي همينه كه وقتي مادر به بچش ميگه دست به چاقو نزن دستتو ميبره بچه دوست داره ببينه چاقو چيه و اصلا ميل داره به سمتش بره ...وقتي به بچه ي كوچيك ميگي فلان كاو نكن مي كنه و به كسي كاري نداره !

 

اينو ميگم چون واقعا ديدم يه عده از پدر و مادرها اينجورين ...و اين غلطه ...يا اين كه من فكر مي كنم اين روش غلطه !

 

بگذريم من بايد برم سراغ درس و مشقم . براي فردا بايد شيمي بخونم. فيزيك 15 تا تستم مونده و ديني هم بايد دو درسو بخونم .

تازه از بيرون با نگار برگشتم . خيلي دوست دارم ايران بهش خوش بگذره  اون شب با هم رفتيم شهر بازي كلي حال داد . ترن هوايي هنوزم به نظرم از همه چيز وحشتناك ترمياد . رنجر خيلي خفن بود ولي حال داد . نگار وقتي مي ترسه برخلاف من جيغ نميزنه فقط حرف مي زنه وميگه واي چه وحشتنكه و من ديگه غلط بكنم سوار اين بشم و ...انقدر بانمكه ...اگه بره دلم خيلي براش تنگ ميشه ... از دبستان تا حالا با هميم  . ولي من با تمام وجوووودم جييييغ ميزنم . كلا من همه ي احساساتم رو بروز مي دم (دست خودم نيست ) اگه بخوام بخندم از خنده مي ميرم و نمي تونم جلوي خندمو بگيرم . جلوي گريمم نمي تونم بگيرم . از هز چي خوشحال يا نارحت ميشم هم ناخواسته بروز ميدم واگه كسي دوستم باشه با هر حالتم مي تونه بفهمه الآن چمه ؟؟ و اين كه در عوض هيچي تو دلم نمي مونه ! همينيم كه هستم ! تا وقتي هم كه كسي حرصم نده يا اذيتم نكنه وااااقعا كاري بهش ندارم ! اما اگر ببينم يه دوست يا هركس داره بهم ضربه ميزنه رك بهش مي گم و ازش دليل مي خوام .از نظر دوستام تقريباساده ميام از نظر فاميل معموليم .

واسه خودم خييلي خوشم و خيلي وقت ها سعي مي كنم به ديگرون هم شادي بدم ...از غر زدن و غر شنيدن و شنيدن كلمه ي خوش به حالت و غيبت كردن و تهمت زدن هم منزجرم ... عاشق آدماي يه رو و راحت و خوشم ...اونايي كه انرژي مثبتن اونايي كه اعتقادات خودشونو حفظ كردن و براي اعتقادات بقيه ارزش قائلن .

خوب ديگه من برم...خيلي حرف زدم ميدونم ! اما گاهي آدم دلش مي خواد همينجوري ييييييييييييهو از خودش و برخي عقايدش حرف بزنه اگه اينجا دفتر منه منم مينويسم ...تازه چه حالي ميده يه عده هم حرفاتو بخونن . نه ؟

در آخر هم به عنوان پيوست بگم دلم براي نسترن واقعا تنگ شده ...فكر كنم الآن خيلي درس داشته باشه نميدونم بهش زنگ بزنم يا نه ؟؟ ديشب هم يه سري از پستهاي وبلاگو خوندم نتيجه گرفتم نسترن واقعا دختر خوبيه . يه جاهايي كه من نميتونم خيلي خانومانه و با از خود گذشتگي عمل كرده ...نمونش رفتن اكيپي با بچه ها به سينما و رستوران در روز آخر تابستان پارسال !

درسهام موندن ! ميرم بعد از نمازم بخونمشون...

خدايا تو بزرگي و آگاهي به هر چه درون ذهن من ميگذره ...خدايا ازت خواهش مي كنم همه ي ما رو به همون راه و راست و روشني هدايت كني كه رستگاري و خوشبختي مارو درهردو عالم به دنبال داشته باشه ...خدايا به اندازه ي تمام كائناتت شكرت .ازت ممنونم ...به خاطر همه چیز ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:9  توسط ویدا | 
هیچ نمی دونم الآن می خوام دقیقا چی بنویسم ؟؟! فقط می خوام بنویسم ... از هر چی که درون ذهنمه . آهنگ مهستی هنوز داره میخونه . منو بدجوری می بره به زمان های قبل ...به دورانی که  جو یه  عده رو گرفت ... بدجوری هم گرفت . منم بدجوری سر کار رفتم  مهم بود اما دیگه مهم نیست . یعنی مدت هاست که مهم نیست . آخه قرار نیست که دیگه مثل قبل چیزی رو بپیچونم واسه خودم  من استعداد فراوان در پیچوندن یه موضوع و حل کردنش در ذهن خودم دارم  انقدر خودمو می پیچونم که کلافه میشم ... از پارسال تا ۲ هفته پیش انقدددددر  خودمو پیچوندم و رو مخ خودم کار کردم که حد و نصاب نداره  اما اگه فقط یه لحظه -فقط یه لحظه!!- دست از سر کچل خودم بر می داشتم و آروم مینشستم و گره ای که خیلی خیلی آسون باز میشد رو باز می کردم کارم به این راه حلهای خنده دار نمیکشید  کارم به جایی رسیده بود که برای حل یه مسئله به داستان نویسی روی آوردم و نشستم یه چیز نوشتم که شاید یه روز که خودمم بزرگتر شدم بذارمش تو وبلاگ  آخه وقتی  افکارم تا اون حد غیر قابل چشم پوشی با منطق همیشگی خودم فاصله و تفاوت داشت نمی تونستم تحملشون کنم و احساس خرد شدن در مقابل خودم (وجدانم و عقلم که همیشه یار و یاورم ودن و همین جا صمیمانه ازشون سپاس گزارم ) می کردم . الحق که عقلم توی اون مواقع خاص و الان که مدت بسیاری از اون مواقع خاص میگذره منو بسیار یاری دادن و میدن  

هیچی دیگه اینو از الهه یاد گرفتم . که هیچچچچچچچچی رو واسه خودم نپیچونم ...یعنی بگم خوببب ...تموم شد . بسه بریم سراغ ...

به قول اسکارلت : فردا درمورد این موضوع فکر خواهم کرد

الآن فقط دوست دارم انرژیمو بگذارم روی اثبات تواناییهام ... توانایی هایی که اگه بخوام فعال بشن بی شک می شن و من با وجود هر سختی اونا رو فعال می کنم ... یادم نمیره که من همیشه از منفعل بودن بدم میومده ...از آدمای منفعلی که به زمین و زمان غز می زنن و همه چیز رو مسئول بدشانسی خودشون می دونن خوشم نمیومده و نخواهد آمد...پس قرار نیس من این جوری باشم .  و میدونم که کلمه ای به نام بدشانسی در این دنیا وجود ندارد و هر اتفاقی که واسه ی من میفته مسئولش خودمم ...اینا رو مینویسم که یادم نره . و نمیره . بحث کمی نیست . قراره تواناییهامو به خودم ثابت کنم ... و اگر روزی دیدید که من نیستم بدونید نتونستم به خودم ثابت کنم که می تونم ... مرگ من  همان هنگام است .. همان هنگام که به بی هدفی رسیده باشم ...

پس بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت ... رو پر پرنده... رو ابرا ...روی برگ ...روی موج ... روی دفتر موج ..رو دریا .....................................  که هرکس اراده ی واقعی بکنه می تونه

خدایا ...خدای بزرگ و مهربون ... خدایی که میدونم اگر ازت بخواهیم به ما می دهی ... خدایی که هر روز بی شمار موجود زنده روی این جهان دست شکر رو به سویت بلند کردن ... و من اینجا غافل ا زهمه چیزم ...خدای بخشنده ای که روزی چند بار در نمازمان میگیم تو بزرگ هستی ...به خاطر بزرگیت کمکمون کن . خدایا من بنده ی ناشکر و پست تو هستم .. میدونم . اما تو هستی که بزرگی . من وقتی گناه می کنم بنده ی کوچک و خوار تو هستم . تویی که بزرگی و بخشنده . تویی که همیشه هستی و همیشه زرگی . همیشه مراقبم بودی و منم ناشکر . منم غافل ...منو ببخش خدایا ...برای بار بینهایتم ازت کمک می خوام ...خدایا از ته دلم ازت می خوام... یا حداقل اینه خواسته ی دل این بنده ی ناچیز و کوچکت ... خدایا به ما همتی بده که موفق شیم . طوری که نخوام تا آخر عمرم خودمو سرزنش کنم

می دونم که اگر بزرگی دل همه ی آدمای مهربونو با هم جمع کنیم حتی یک ذره ی خیلی کوچک از بزرگی و مهربونی دل تو نمیشه

خدایا به دوستام که فردا کنکور دارن کمک کن ...ازت خواهش می کنم ...

خدیا ازت از ته قلبم م یخوام خدایا نذار که نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:26  توسط ویدا | 
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من میخونن وقت از تو گفتن
چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
با ترانه نفسات . من ترانه میگم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم
بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت


این ترانه رو مهستی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ خونده

مهستی جان روحت شاد ... خیلی حیف بود ...همچین صدایی تکرار نشدنی است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:50  توسط ویدا | 
الآن گلزار داشت تو شب شیشه ای مصاحبه می کرد ازش خوشم نمیاد . از بازیش مخصوصا اصصلا خوشم نمیاد .

ولی واقعا در مورد پرویز پرستویی راست می گفت . هر بازیش یه کلاس بازیگریه  من که واقعا از پرویز پرستویی خوشم میاد .

آهنگ مدار صفر درجرو هم سرچ کردم اومد  عششقه . هم فیلمش هم آهنگش . خیلی خوشم میاد سه تا فیلمو در هفته می بینم : یانگوم و مدار صفر درجه و راه بی پایان . به همین ترتیب هم خوشم میاد ازشون . از قیافه ی ماریا نامزد اشمیت هم خیلی خوشم میاد  شهاب حسینی هم خوب بازی کرده  امروز با نسترن داشتم تلفنی صحبت می کردم (نسترن شماله ) ازش پرسیدم کجای شمالی گفت فریدون کنار گفتم تو خجالت نمی کشی کنار فریونی ؟؟؟؟؟؟؟ اون روز (یعنی دیروز) با الهه و هدی رفتیم  کوه . انقدر خل و چل بازی در آوردم خدا می دونه . ساکت می شدیم می گفتم خوب حالا می تونید از زیبایی من صحبت کنید  اون دوتا هم مسخره میکردن می خنیدیدیم . منم تند تند رفتم جلوتر راه رفتم . هی عشوه میومدم می گفتم مرتیکه هیز دنبالم کردی الاغ؟؟ گمشووووکلی خنیدیدم . بعدش هم گفتم خوب بکشید دیگه اون دوتا گفتن چی رو ؟؟ گفتم نازمو دیگهههه ! نازمو بکشید تا برگردم پیشتون  بعدشم که به آبشار رسیدیم کلی با الهه آب بازی کردیم من یه بطری خالی پیدا کردم دنبالش می دویدم اون بدو من بدو ملت می خندیدن بهمون  هدی هم حالش زیاد خوب نبود و برگشت خونه  جای یاسمنو نسترن بسیار بسیار خالی بود امروزم واه مشاوره ی یه مدرسه رفتیم توی ترافیک گیر کردیم ۳۰ دقیقه دیر شد رفته بود مرده ! نمی دونین چه قدر توی راه بودیم  می دونین مدرسه ی ما خوبه ! ولی انگیزه درست و حسابی بهمون نمی ده ! بی خیال..........انگیزرو هم پیدا می کنیم  آهان اینم متن تیراژ پایانی مدار صفر درجه :

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي كشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شده و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

قشنگه. نیست ؟؟ 

بعضی وقت ها آدم ها خیلی احمق میشن . دیروز وقتی با الهه رفتیم بیرون به این نتیجه رسیدم . از منطقش واقعا خوشم میاد . برعکس من همه چیز رو ساده میگیره  وقتی فکر می کنم یه زمانی تا چه اندازه احمق بودم از خودم خجالت می کشم . آخه به چه قیمت ؟؟؟ چرا ؟؟ خداروشکر هنوز جا برای جبران هست ! به اندازه ی یک سال فرصت برای جبران دارم . می تونم ! میتونم جبران خریت خودمو بکنم نه ؟؟ بعضی وقت ها آدما خودشونو هم به طرز فجیییییعی گول میزنن من سر خودمو شیره مالیدم !!آخه به چه قیمت ؟؟ به قیمت از دست رفتن بیش از یک سال از زندگیم  احمقانه نیست ؟ چرا! هست !  من همیشه زمین خوردنو دوست داشتم . آدما زمین می خورن که دوباره پاشن . یعنی اگر دوباره پاشن یه سری چیزا درونشون زنده میشه . می خوام دوباره پاشم . می دونم که میتونم  . چون قبلا یه بار خوردم زمین و دوباره پاشدم مطمئنم این دفعه هم میشه ......خدایا کمکم کن . تویی تنها پناه من ...تویی تنها پناه همه ...کمکمان کن خدایا ...

 

پیوست : یاسمن جان کجایی ؟؟خبری ازت نیست ! نمی دونم چرا تا یادت افتادم یاد هلو افتادم . هلو جان کجایی بدو بیا

پیوست ۲ ) نسترن عزیزمممم امیدوارم شمال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بهت خوش بگذره و به اندازه ی یه سال انرژی بگیری

پیوست ۳) ما هم به احتمال ۹۵درصد فردا میریم شمال

پیوست ۴)یه چیز بی ربط درمورد اخلاقم : یه جاهایی خیلی رک میشم . می دونی که ؟ این جوری بهتره . نیست ؟؟باعث میشه حداقل دورو نباشم ...مگه نه ؟!

پیوست ۵) ملاحظه ی دیگران رو کردن خیلی صفت خوبیه . این که فقط به خودمون فکر نکنیم یه خرده به دیگرون و این که چه چیزهایی ممکنه ناراحتشون کنه هم فکر کنیم ...این جوری خیلی مشکلات حل میشه . و خیلی خیلی بده که این ملاحظه فقط یه طرفه باشه ... فقط حرص می خوری اون وقت

پیوست ۶)برای همه ی کنکوریهای ۸۶ مخصوصا برای سیمین عزیز و پرندیس و مریم (دوست قدیدیم در کلاس زبان ) و فاطمه (دوست پارسالم ) و مهسا و نسترن (دوستای مدرسم که یه سال از ما بالاتر بودن ) از ته ته ته ته دلم آرزوی موفقیت می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:47  توسط ویدا | 
سلام امروز حال مامانم زیاد خوب نیست  مرغ بار گذاشتم میبنین چه کدبانو شدم ؟؟

امروز بر خلاف دیروز زودتر پاشدم . یعنی تا ۹:۳۰ خوابیدم  تمام کتاب ها و پلی کپی ها و ......... رو به طرز فجیعی ریختم کف اتاقم .... امیدوارم یه فرشته ی مهربون بیاد نوک اتاقمو بگیره و با یه حرکت زیبا اونو بتکونه  مجبورم کمد عروسکای نازنینمو خالی کنم تا جای کتابام بشه  جدیدا تو فامیلمون رسم شده به هم تند و تند تک زنگ می زنن که مثلا بگن به یادتیم ... حالا دختر دایی هام می زنن من حال می کنم دختر خاله ی دختر داییم می زنه من حال می کنم ...دیگه بعضی ها که هیچ ربطی به من ندارن چرا می زنن ؟؟؟؟؟آخه کدوم آدم با هوشی ساعت ۱ نصفه شب تک زنگ میزنه ؟؟؟ من بیدار بودم اما واقعا که ...منو بازی می دی ؟؟؟؟؟؟؟مگه من بازیچم ؟؟؟حالتو می گیرم  دیگه می خواد منو امتحان کنه ؟؟ مگه من مثل خودشم که هر روز با یکی ...  جوابشم دادم ... خوب کردم جوابشو دادم . به مامانم هم گفتم اونم تایید کرد بچه پررو فسقلی از روی مامان بابام خجالت نمی کشه ؟؟؟  نه واقعا چی فکر کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دفعه ی دیگه گوشی رو  می دم دست بابام ببینم می خواد چه جوابی بده ؟ 

همیین دیگه ...امیدوارم یاسمن زودتر بیاد آپ کنه و معلم حسابانمون رو توصیف کنه و خاطراتمون رو بگه یه خرده بخندیم  از این مطالب بالا هم به جز خودمو و مامانم فک نمی کنم کسی سر در بیاره  مهم نیست زیاد  

راستی آهنگ های امید توی لیست ترانه های مورد علاقم باید اضافه بشن

فعلا

پیوست : الهه دوستم یکی از ماهترین و بهترین بچه هاییه که توی زندگیم دیدم . درسخونه .خانومه .باحاله .غر نمیزنه .به کسی کاری نداره . غیبت نمی کنه ...عاقله .موقع خوشی و شادی از مشکلات خودش حرف نمی زنه .با همه خوبه . با همه هست و در عین حال با هیچ کس نیست . روی اعصابت نمی دوئه . اگه نمره ی خوبی می گیره به کسی دربطی نداره اگه نمره ی بدی هم بگیره بازم به کسی ربطی نداره . (کسی مسئول نمره های اون نیست ٬ آخه دیگرون خودشون اونقدری موضوع واسه اعصاب خوردی دارن که نخوان نمره های یکی دیگرو بدونن)بد دهن نیست .دروغ نمی گه . اگه کسی درسی رو بخونه یا نمرش خوب بشه حسودی نمی کنه نمی گه خوش به حالت . و بازم می گم مهمترین ویژگیش اینه غر نمی زنه آخه من با غر زدن میانه ی خوبی ندارم .

پیوست ۲ ) می دونین توی کلاس ما چه جوریه ؟؟؟؟ کافیه ۲ صفحه تست بزنی که همه بهت بگن خر خون خوش به حالت !!! اون وقت یه موقع دیگه نگاه میکنی می بینی کتابهای خودوشن سیاهه از حل ! یا اشکالاتشونو آوردن دارن میپرسن !  یا همون درسی رو که به تو گفتن خوش به حالت رو صد میزنن . امسال به احدالناسی کاری نخواهم داشت : کر و لال و کور

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:31  توسط ویدا | 

سلام وای چه کیف میده آدم تا ۱۱ صبح (ظهر) بخوابه منم افتادم رو دنده ی آپ کردن گفتم حالا این چند روز استراحت رو همش آپ کنم به جای اون روزایی که آپ نمی کنم  میگم حیف سه تار که ادامش ندادم البته خوب نمیشد چون تابستون پارسالم مدرسه میرفتم ...کنکورمو که بدم میرم تو کارش واقعا خیلی باهاش حال می کنم   آهان خوب م یخوام یه خاطره از زنگ هندسه ی همین سال سوم براتون تعریف کنم . معلم هندسه ی امسال ما برخلاف معلم پارسالمون بود یعنیهمه چیش با اون تضاد داشت . هر چه قدر که اون پارسالیه رو  هوا درس میداد و تند تند ! این همه چی رو می گفت مینوشتیم و واسه هر قضیه ۲ صفحه توضیح و خلاصه کچلمون می کرد ئ امسال بر خلاف پارسال هندسه تبدیل شده بود به یه درس حفظی تمام عیار  این معلم هندسه ی ما واسه این که تمرینای کتاب و پلی کپی حل بشه یکی یکی -به ترتیب اسامی دفتر -میبرد پاي تخته و به همه هم نمره مي داد. حالا توی این کلاس هم بچه ها به ندرت مشق مینوشتن بس که روزهای دوشنبه کارامون زیاد بود !  هیچی دیگهههه یه نفر (مثلا ریحانه) یه حل المسائل می آورد و  وقتی تمرینات دیگه پای تخته داشت حل میشد بقیه ی بچه ها هر کدوم اون دوتا تمرینی که مربوط به خودشون میشد رو حفظ می کردن که برن حل کنن (چون لای دفتر و کتاب رو هم باز نکرده بودیم که ببینیم درس راجع به چی هست ؟!  ) وااای خنده بود ! مثلا یههو معلمه میگفت فلان سوالو نمی خواد حل کنین لیلا از ته کلاس داد می زد می گفت : همه یه سوال برین جلو تر   بعد هر از گاهي كه از بالاي ميزمون رد مي شد مي گفت : شماها ننوشتين ؟ منم هر دفعه مي گفتم اين تمرين ها رو توي دفتر قبليم نوشتم !! 

البته هر جلسه از کلاس ۱۴ نفریمون یکی دونفر حتتتما منفیرو می گرفتن  وای هیچ کس از این معلمه خوشش نمیومد بس که عشق منفی بود و عشق منفی و عشق منفی

آهان یه بارم سر کلاس ادبیات بودیم . (موقعی که فیلم اخراجی ها تازه اکران شده بود و کلی هوادار داشت ) معلم ادبییاتمون که از کلاس رفت بیرون به علت علاقه ی وافری که بچه ها بهش داشتن پشت سرش خوندن : بری دیگه بر نگردیییییی ایشالله   وای معلمه هم جوشی شد و جلسه ی بعدش به همه ی کسانی که صداشونو بیشتر شنیده بود گیر سه پیچ داد این معلمه هم به ندرت مستمر کسی رو بالای ۱۵ میده

 

آهان ما یه عااالمه هم خاطره ی  خنده از معلم حسابانمون که یه مرده داریم   حیف که نمی تونم اداشو براتون در بیارم ...ولی در اولین فرصت میام چند تا خاطره ازش براتون می گم یا می گم زحمتشو یاسی بکشه

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:43  توسط ویدا | 

تصمیم گرفتم آهنگای مورد علاقمو تا جایی که میتونم (از سر بیکاری ) بنویسم .آخه توی کامی یه فایل دارم که اکثر آهنگایی که دوستشون دارم توش هست البته اینا اکثرشون غمگینن من شاد هم دوست دارم اما خوب تو این فایله همش غمگینه .منم همین طور که دارم گوش می دم به ترتیب مینویسم اونایی رو هم که دیگه خیییلی دوست دارم با این نشون دادم : .(خیلی بی کارم نه ؟) ضمنا اینو هم بگم همه ی این آهنگا رو صرفا به خاطر صدای خواننده دوست ندارم با بعضیهاشون خاطره هایی واقعا قشنگ دارم برای بعضی هاشون خاطراتشو نوشتم :

 

 افتخاری : بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم   دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم    اي گل بر اشك خونينم مخند   سوزم از سوز نگاهت هنوز     چشم من باشد به راهت هنوز       چه شد آن همه پيمان  كه از آن لب خندان ، كه شنيدم و هرگز خبري نشد از آن
كي آيي به برم ، اي شمع سحرم   در بزمم نفسي، بنشين تاج سرم     خواه از جان گذرم
تا به سرم ده ، جان به تنم ده ، چون به سرآمد عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم   زآنكه من در ديار غم  گشته ام بر غمگسار غم
اميد عهد وفا تويي     آفت جان ما تويي   رفته راه خطا تويي
بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم  دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به غم   اي گل بر اشك خونينم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز  چشم من باشد به راهت هنوز

 

مریم :

 

یک زن از این دنیا عشقه نیازش   خدا اونو ساخته از جنس سازش
عشق همسر . عشق مادر   مرامشه نوازش
یک زن راز آسمونه  یک زن نور کهکشونه  ک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه  نازکدل . یک زن سنگ صبوره   درمون هر دردش . اشکای شوره
اگه یک کوه غم و درده   ولی پر از غروره
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
یک زن راز آسمونه یک   زن نور کهکشونه   یک زن لطف آشیونه   حرفش حرف دل و جونه تو خونه
با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا    خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
یک زن راز آسمونه   یک زن نور کهکشونه  یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه  یک زن راز آسمونه  یک زن نور کهکشونه  یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه

 

آريا

دل من دست بردار   دیگه بسه انتظار          دیگه هی اسمشو , تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن        دل من دل من منو دربدر نکن

دل من دست بردار   دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار    اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن  دل من دل من منو دربدر نکن
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد   باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد   دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد  باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد  دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم
یه روزی من و تو هر دو تنها می میریمدل من دست بردار
دیگه بسه انتظار    دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار   اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن   دل من اون دیگه نمی یاد  بهتره عاشق بشی   باز دوباره من و تو

دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد  باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد   دل من اینجوری آخه تنها می مونی

 

سعيد محمدي :

 

تو ز دیار من آمدی      سکوت جانم به هم زدی     شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی    به دل ریشم تو چنگ زدی     روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو     صدای من شد صدای تو   تپیدن قلب به خاطرت   کشیدن درد برای تو
ای گل یاس سپید من  ای طلوع خورشید من   عطر تن تو به جان من چه خوش نشست
ای تو هم گریهء دلپذیر    ای تو صفای دل اسیر    بی تو ای آیت زندگی دلم شکست
اگه نفس بود برای تو     غم هوس بود برای من   اگه عزیز بود برای تو   حرف و حدیث بود برای من
تو ز دیار من آمدی    سکوت جانم به هم زدی    شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی    به دل ریشم تو چنگ زدی    روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو   هوای تو   صدای من شد صدای تو  تپیدن قلب به خاطرت   کشیدن درد برای تو

تو زدیار من آمدی ....... سکوت جانم به هم زدی ...

 

 

سعيد محمدي :

آرزو، آرزو، با من از عشق بگو     تا مرز جنون همسفرم کردي     با هُرم نگات خاکسترم کردي
آرزو، آرزو، با من از عشق بگو    هي آشفته و آشفته ام کردي بی رنگيمو ديدي، باورم کردي
آرزووو.....   آرزوي من داشتن تو بود آرزو       مسته عشقتم، نشکنی به غم اين سبو
رازه سبز جنگل تو چشماي توست    رنگ سرخ مهتاب رو لبهاي تو   خونه ي چشام، پرتو نگام مال تو
پاکي و صفام، شوق خندهام مال تو   لحظه اي تو چشم تو گم شدن مال من
حس خوندنم، گرميه صدام مال تو      آرزووو......آرزو، آرزو، با من از عشق بگو    با مرز جنون همسفرم کردي
با هُرم نگات خاکسترم کردي     آرزو، آرزو، با من از عشق بگو   هي آشفته و آشفته ام کردي
بي رنگيمو ديدي، باورم کردي  ..............

 

اندي : مهم نبود

 

افتخاري :

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم  ای طرفه نگارم   از دوری صياد دگر تاب ندارم  رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم  تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی      بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی   خوش جلوه نمايی    ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند        جانم برهاند    ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

 

علي دانيال :خیلی این آهنگو دوست دارم


هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم    بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگرخدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم    بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم
دنیا فروغ آرزوها که رنج جستجو رو پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم   بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم

آريان : سكوت و افسونگر

محسن يگانه : آخه دل من

نميدونم كيه : عاشق شدم من در زندگاني بر جان زد آتش عشق نهاني

.....

                 مرضيه : اشك من هويدا شد ديده ام چو دريا شد درميان اشكك من سايه ي تو پيدا شد موج آتشي ز غم زان ميادنه بر پا شد اشك من بر پا شد ديده ام چو دريا شد

.....

مرضیه : عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم

........

سيما بينا : عزيز بشن به كنارم

.....

سياوش : بارون و ايروني

حامد هاكان و محسن چاووشي : سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم يادت نمياد اون همه قول وقرارايي كه با تو بستم با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اون همه قول و قرارا....من نشستم نشکن دلمو به خدا آهم می گیره دامتو یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم شده پر از یه نفرین سینه سوز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

  خاطره : عید ۸۵ توی تلکابین ....  

معین : اصفهان

 

دلم می خواد به اصفهان برگردم   بازم به اون نصف جهان برگردم   برم اونجا بشینم
در کنار زاینده رود   بخونم ازته دل    ترانه و شعر و سرود   ترانه وشعروسرود
خودم اینجا    دلم اونجا    همه راز و نیازم اونجا  ای خدا
عشق منو ، یار و منو ، اون گل نازم اونجا    چه کنم ، با کی بگم   عقده دل راپیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم     دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم
آسمون گریه کند    بر سرجانانه من    اشک ریزان شده دلدار درو خانه من
از غم دوری او   همدم پیمانه شدم   همچو شبگرد غزل خون   سوی میخانه شدم
مست و دیوانه شدم    مست و دیوانه شدم
بخدا این دل من پر از غمه    تموم دنیا برام جهنمه
هر چی گویم من از این سوز دلم    بخدا بازم کمه بازم کمه
چه کنم ، با کی بگم   عقده دل را پیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم     دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم
دلم می خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصفه جهان برگردم

 

خاطره : عید ۸۵ توی ویلای شمال با فامیلا که این شعر توسط یه نفر خونده شد

 

فرامرز آصف: واي واي دنيا دنيا دوست دارم   و  عروس مهتاب

فرزين : قسمت مي دم پشت سر من ٬من مسافر گريه نكن

خاطره : توی جاده های زیبای شمال به همراه مامان و بابا

....... 

سیمین غانم : گل گلدون من

خاطره : با یاسمن همیشه هر وقت جو می گرفتمون در کمال اعتماد به نفس میخوندیم  

فريدون : آهاي خوشگل عاشق

گوگوش : تو از شهر غريب مهربوني اومدي ...و   اي چراغ هر بهونه از توروشن

جهان : (این آهنگ عشقه ) ديگه عاشق شدن فايده نداره

خاطره : عید ۸۵ این شعر چند بار خیلی قشنگ خونده شد 

معين :اصفهان   و   الهه ناز  و    لحظه هاراباتوبودن   و   اي همه خوبي ...و   بازنده  و   فراموشم مكن

رضا صادقي : نرو

حميرا : اینو هم خیییلی دوست دارم : لحظه ي خدافظي

اینم مربوط میشه به همون عید ۸۵ 

سام : رفتي از يادم

خاطره : با ابچه ها خیییلی اینو خوندیم و مسخره بازی سر کلاس درآوردیم  

شادمهر : رسيدي

شيني : گل گلدون من    و    وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد(اینو که قبلا هایده خونده عششششقه

خاطره : یه روز که من و گلنوش (یکی از بچه های خیلی خیلی خوب تجربی)داشتیم از پله های سالن اجتماعات بالا می رفتیم اینو در مقابل جمعیت جیییییغ می زدیم و میخوندیم    

 

دیگه حوصلم نشد این آخری ها رو بنویسم ...هر وقت دوباره بدجووووور بیکار شدم مینویسم

 

  شما ها از کدوما خوشتون میاد ؟؟؟هر چند من به کسی نگفتم آپ کردم فکر نکنم کسی بیاد

نتیجه : مثل این که عید ۸۵ خیلی خوش گذشته چون اکثر آهنگا به اون موقع برمی گرده   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:50  توسط ویدا | 
دیشب تا دیر وقت داشتم مطالبی رو که از سال دوم تا حالا نوشتیم رو می خوندم خیلی باحاله که آدم یه جا خاطراتشو بنویسه باعث میشه که دیگه هیچ وقت یادش نره ...یاد پیارسال با معلم هندسه و خورشید به خیر !!

الآن اعتماد به نفسم بد جوری اومده پایین! مامانم بهم میگه خیلی با ناز حرف می زنی .میگه شاید هول میشی می گم آخه مامان من که هول نمیشم تازه خییلی هم خوب حرفمو می زنم همیشه  میگه نهههه تو خودت نمی فهمی ولی عادی صحبت نمی کنی می گه همین جوری که الآن داری با من حرف می زنی با بقیه هم حرف بزن ! می گم آخه من نمی دونم الآن دارم با تو چه جوری حرف می زنم یا با اونا چه جوری حرف می زنم !!  الآن اعتماد به نفسم به شدت اومده پایین ! چون یاسی و نسترنم مسخره می کردن منو ولی نمی دونستم انقدر جدیه !! خوب بده این جوری به آدم می گن دیگه ! شده قضیه ی کلاغه که خواست ادای کبک رو دربیاره مثل اون راه بره راه رفتن خودشم یادش رفت !!اصلا من دیگه حرف نمی زنم ! بس که این و اون مسخره می کنن دیگه مثل قبل توی جمع نمی تونم سوالمو بپرسم  خوب هر کس یه جوریه منم همین جوریم باید همین جوری منو قبول کنن بعد از این همه سال این مدلی بودم نمیشه خودمو عوض کنم .  همینی که هست  بعدشم من هیچ وقت توی حرف زدن کم نیاوردم ! خیلی جاها هم که بقیه نتونستن حرف بزنن من حرفمو زدم  (پیوست : ۳ ساعت بعد : با هدی رفتیم ناهار خوردیم به این نتیجه رسیدیم که می خوام لابد خیلی با ادب صحبت کنم که این جوری میشه ...هه هه ...تصمیم بر این شد که موقع حرف زدن یاد این بیفتم که عادی صحبت کنم  )

می گم آیا این جا کسی هست که درک کنه ما تابستونمون فقط ۱۸ روزه ؟ همه فکر می کنن الآن که ما بیخودی ول می گردیم تو خونه و میریم بیرون با دوستامون و ... همیشگیه !! نه بابا یه خرده درک کنین ما باید یه سال بی وقفه بخونیم نمیشه که هیچی استراحت نکنیم که !  

بابام نیست زفته مسافرت ! یکی نیست بیادمنو ببره مسافرت  آخرش می پوسم  

پیوست ۱) کسی نمی دونه آدرس جدید سیمین جونم چیه ؟؟ توی چت بهم گفت اما من گم کردم

پیوست ۲ ) واقعا فکر می کنین راههای دیگه ای برای این که به نفر بگین بد حرف میزنه وجود نداره ؟؟میخوام روش فکر کنم که اگه یه روز خواستم به یکی همچین تذکری رو بدم ییییییییییهو اعتماد به نفسش کم نشه  اعصابشم خرد نشه  و تذکرم هم نتیجه بخش باشه !!!!!نه این که خدای نکرده نتیجه معکوس داشته باشه

پیوست ۳) این پست رو ثبت موقت زدم نمی دونم ثبت دائمش می کنم یا نه ؟

الآن حالم ایم جوریه :

۳ ساعت بعد که با هدی رفتم بیرون : حالم خیلی بهتره ...این جوریم:

به امید این که این جوری بشم :

تصمیم گرفتم این پست (بااین که زیاد جالب نیست ) رو ثبتش کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:28  توسط ویدا | 
سلام  چه حالی می ده آدم تو وبلاگ خودش بنویسه

منم قصد نوشتن ندارم ...فقط اومدم همین جورییییییی...دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی و خاطرات خوب پارسال با نسترن و بچه ها و ...خیلی چیزای دیگه تنگ شده

امروز آخرین امتحانونو  دادیم  ...مدرسه خودمون پیش دانشگاهیش از دهم تیر شروع میشه نمی دونم چه مدرسه ای برم امسال  ماشالله همشون هم قد خون باباشون میگیرن از تجربی هامون می خوان ۵و نیم میلیون بگیرن از ما ۵ میلیون !!!! آخه درسته  معلمای خوبی قراره بیارن اما نظم و ترتیب درستی که نداره  تازشم حوصله این بچه ها رو دیگه ندارم  به جز یاسمن و طاهره و دینا و شاید یکی  دو تای دیگه با بقیه نمیشه ساخت  من آدمی نیستم که با یه عده بسازم و با یه عده نه !اتفاقا صبر و تحملم زیاده ! ولی چیزی رو که نمی تونم تحمل کنم اینه که یه عده  ((بی دلیل )) خودشونو واست بگیرن ، لوس بازی و بچه بازی قد دبستانی ها در بیارن ، حالم از جوزدگی به هم می خوره ، از این که یه عده خودشونو بزرگ تر از اونی که هستن یا متفاوت از اون چیزی که هستن نشون میدن . و نمیشه هم ندید ! چون از دبستان تا حالا با همیم و نمیشه نادیدشون گرفت  نمی دونم می گن غیر حضوری خوب نیست ! نمی دونم چی کار کنم !

آخ چه حالی میدهههههههه امسال آخرین سال تحصیلیمه تا ۲۰ روز پیش ناراحت بودم اما الآن وقعا خوشحالم  واسه ی این که دیگه حوصله ندارم ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ما امسال کنکور داریم واسه این که اینایی که با معدل هر سالشون می رن دانشگاه و هر دانشگاهی هم که می رن باید آزمون بدن از هر چی کنکوریه بدبخت ترن که  امسال بهتر از سومه چون سوم رو هوا  بودیم نمی دونستیم تست بزنیم تشریحی بخونیم بالاخره چی کار کنیم !؟ مطمئنم امسال سال خیلی خیلی خوبی خواهد بود ! هرجا باشم !  هم واسه من هم واسه دوستام ! واسه دوستامو که مطططططمئنم  مخصوصا یاسی و نسترن هر دوتاشون نابغن بهشون افتخار می کنم

من چون عاشق شیرازم و خودمم شیرازیم و دلم برای شیراز لک زده شاید دانشگاه انتخابمو شیراز بزنم شایدم شمال ...خوبه نه ؟ رشته هم فعلا عمران و صنایع دوست دارم ! از رشته های خیلی مردونه خوشم میاد  براش تلاش می کنم  رشته ی آش هم خوبه و خوشمزست ! (هه هه چه با نمک شدم )

فقط یه چیزی مانع تلاش من میشه اونم تمرکز نداشتنمه ! واگرنه پای درس میشنیم ! مشکلم همینه که تمرکز ندارم بددددجوری میرم توی فکر مخصوصا که موضوع واسه فکر کردن بهش هم زیاده و بدجوری ذهنم تمایل به فکرای بی خودی داره  انقدر تو رویا می رم انقدر حال می ده ! رویاهامو واسه هدی گفتم انقدر خندید !گفت اصلا بهت نمیاد این جوری بشینی خیال پردازی بکنی من انقدر خیال پرداز ماهریم هر چی رو که بخوام می تونم تصور کنم ...البته خیلی وقت ها خیلی خوبه باعث میشه خیلی چیزا رو تجربه نکنم یا انجام نشدن یه سری چیزا رو قبول میکنم مثل شیراز زفتن که الآن دو ساله که نرفتم و دلم بدجوری واسش تنگ شده . بدجووووریییییییی ولی در خیالم اون روز به مدت ۲۰ دقیقه رفتم شیراز و با تمام برو بکس باحال فامیل رفتیم شهر بازی و بعدش شام خوردیم !!!جاتون خالی کللی خوش گذشت (الآن به عقلم شک کردین؟؟)

امروزم قراره واسه تولد الهه بریم خونشون . منو نسترن البته می خوایم تلپ شیم آخه خودمون خودمونو دعوت کردیم و می خوایم یییییهو بریم آخ جووووووووووووووووووووون چه حالی می ده ! به یاسی هم تو مدرسه گفتم هنوز بهم خبر نداده ...معین داره می خونه (فراموشم نکن. فراموشم نکن ...تویی تنها دلیل بودن من ...من تشنه ی محبت دردآشنای هجرت دلم به این جدایی هرگز نکرده عادت  ناکام از تولد همزاد بخت من بود ندارم از تو شکوه  این سرنوشت من بود ... بی تو حدیث عشقو دیگر باور ندارم جز با تو بودن آرزویی در سر ندارم ...میپیچه عطر خاطره در خلوت شبهای من ...تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهای من ...فراموشم نکن فراموشم نکن ...تویی تنها دلیل بودن من ...به یاد من باش .فراموشم نکن  )خلم همشو نوشتم نه ؟؟ ولی عشقه ! عاشق این آهنگشم و عاشق صدای معینم  این آهنگو که فووووق العاده خونده  وای چه حالی میده دارم وبلاگ مینویسم ...

زاستی نگفتم برای الهه یه صندل خریدم خدا کنه خوشش بیاد خدا کنهههه  

(رضا صادقی داره نرو رو می خونه ...خیلی باحاله ...من با آهنگای عطیقه (عتیقه ) خیلی حال م یکنم   )

دلم انقده برای دوستای وبلاگیم تنگ شده ...خداییش هر وقت هر از گاهی میام اینترنت وبلاگاتونو می خونم وقتی کنکورمو سال دیگه بدم بعدش حتتتما دوباره وبلاگ نویسی رو شروع می کنم و امیدوارم دوستای وبلاگیمو از دست ندم  

من برم دیگه یه خرده بخوابم ( یه عالمه روزه که به خاطر امتحانا خوب نخوابیدم ) و بعدشم آماده شم با نسترن و شاید یاسی بریم پیش الهه .

همتونو دوست دارم

بای بای 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:45  توسط ویدا | 

شنبه 22 مهر 85

 

سلام .

  • امروز دو زنگ زبان داشتيم معلم گلمون گفت امتحان نميگيره به جاش واسه احيا دعاش كنيم .
  • شيمي مسائلي كه از اون دو تا كتاب داده بود رو حل كرديم . معلممون م يگفت شما هر چي هم بشين آخرش جمع و تفريق و ضب و تقسيم ياد نمي گيرين .
  • حسابان بر گه ها رو هنوز صحيح نكرده بود .
  • امروز رفتيم چهلم مامان آذين . بيشتر بچه ها بد آرايش كرده بودن .
  • الهه انقدر موقع گريه معصوم شده بود كه معلم شيمي مون رفت ماچش كرد !
  • آخه چهلم مامان آذين مدير و ناظما و چند تا از معلما اومده بودن .
  • رفتم احيا مسجد محلمون . خيلي شلوغ بود . خيلي نظرا هست كه دارم در مورد احيا و اين چيزا اما چون الآن پنج شنبه است و دارم خاطرات هفته رو مينويسم نميتونم خيييلي ميشه !

 

يكشنبه 23 مهر

 

  • تعطيل بود . همش خواب بودم !! درس نخوندم . يعني كم خوندم .

 

 

دوشنبه 24 مهر

  • نرفتم مدرسه ! به خاطر روزه و بيدار خوابي تا 4 صبح فشارم افتاد و رفتيم بيمارستان سرم وصليدم !
  • سه بار دستمو سوراخ كرد تا يه رگ خوني پيدا كنه بهم گفت هيچي خون نداري ؟!؟!؟!؟
  • اين فيلماي لعنتي حالم ازشون به هم مي خوره اما عين احمقا هي نگاه مي كنم . تمام وقت درس خوندنم با اين فيلما ميره . هرروز از 3 تا 6 خواب از 6 تا 8:30 افطار و فيلم !! بعدشم خواب ! حالا صبح پا ميشم درس مي خونم !!
  • درس كم خوندم ! چه هفته ي مزخرفيه !!

 

 

سه شنبه 25 مهر

  • نمره ي جبر اومد خوب نداده بودم . يه سوال كه واقعا چرت بود رو غلط نوشته بودم . ولي سختش درست بود .
  • ولي اصلا ناراحت نشدم !!
  • معلم فيزيكمون زيادي با ادبه . مي خواد صدا كنه مي گه خنگولي بيا !! بچه ها رو برد پاي تخته بلد نبودن حالشونو گرفت .
  • آبروي هر چي شيرازيه برد .
  • خودمونيم از بس از شيراز دور بودم نمي دونم واقعا آدماش خوبن يا نه !؟ اما من ( اگر صفت غيبت كردنشونو حذف كنيم – كه البته همه ي شهرستانيها از اين صفت بهره بردن !) دوستشون دارم .
  • كامي اومد چرت و پرت گفت .

 

 

چهار شنبه 26 مهر

 

  • شيمي امتحان داشتيم . بلد بودم اما بي دقتي فراوووون . خوب ندادم . اما مي دونم اطلاعات شيميم زياد كم نيست . خوب ندادم= بددادم !!!!
  • امروز آخرين گناه دختره رو دزديدن (آوا رو ) مامانم نگران نشسته بود نگاه مي كرد ميگفت همين جوري مي دزدنا !!
  • مامانم از اين حليم آماده ها گرفته بود خيلي به درد نخوره فردا خودم ميرم از مركز تجاري حليم مي خرم . دييييييييييييي
  • دلم هوس پيتزا كرده . اما يا روزه ايم اگه هم با هدي بخوايم بريم بخوريم شبه نميشه (بعد از اذون .)

 

 

پنج شنبه 27 مهر

 

  • جبر امتحان داشتيم . نمي دونم بهتر از اون دفعه دادم اما بازم بي دقتي كردم ...
  • شيمي پرسيد خوب جواب دادم .
  • فيزيك نبرد پاي تخته ماشين گرمايي رو درس داد .
  • از اين به بعد شيمي هر هفته ميپرسه پنج شنبه ها !! چه افتصاحي هر 5 شنبه يا دو تا يا سه تا امتحان داريم .
  • واسه نسترن دعا كنين شنبه امتحان مهمي داره .
  • انقدر درس داره نميشه با هم 30 دقيقه بريم بيرون .........
  • امروز افطاري دعوتن .نبودن هم نميشد چون شنبه /ازمون داره .
  • الهه از دست معلم رياضيشون كففففريه !حق داره .
  • هفته افتضاحي بود . هيچي درس نخوندم .
  • آخه روزه ماه اول سال تحصيلي زجره چون همون اول ساله كه بايد زور بزني تا افت نكني و اگه افت كني يا زياد نخوني همه چي خراب ميشه .
  • اميدوارم هر كي هر برنامه اي بريزه بهش عمل كنه .

 

 

 

به شايا جووووووون : يه نظر بلند واست دادم نيومد كلي حرص خوردم دوباره ميام حتتتتما

 

به همه دوستان : خيلي كار دارم ميام وبلاگاتون رو مي خونم اگر بتونم نظر ميدم .

 

كارت اينترنت هم ندارم . اينم داره تموم يمشه .

همتون خوش و موفق باشين .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:1  توسط ویدا | 

شنبه ۱۵ مهر تا جمعه ۲۱ مهر ۸۵

 

شنبه 15 مهر 85--------21:05

 

 

  • وقت ندارم !!
  • ناظم جديد : آفرين دختراي گلم
  • ناظم جديد : دست زدن ممنوعه
  • امتحان حسابان
  • بچه ها ي ............
  • بي تفاوتي من
  • روزه نصفه كاره و بدشانسي من !

 

خداروشكر من بيماري ندارم .

خدارو شكررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

همين فعلا باي باي

 

 

يكشنبه 16مهر85-------21:53

 

امروز خيلي حالم بد بود ! ديروز گفتم من نرم مدرسه مامانم گفت نه ! خلاصه امروز روز بدي توي مدرسه براي من بود تمام مدت داشتم مي مردمممممم !!!

ديروز الميرا با ياسمن دعواش شد . چون الميرا جديدا پياده مياد خونه منم مي دونستم كه حالا الميرا از اول تا آخر راه مي خواد به ياسمن فحش بده و بد بيراه بگه . هر وقت هم بهش مي گم بسسه ديگه ! مي گه جلوي خودش هم مي گم ! ...منم واسه اين كه جلو گيري از هر گونه غيبت كنم بهش گفتم الميرا مي خواي با من بياي ؟ اونم در حالي كه داشت به ياسمن بد و بيراه مي گفت گفت اصصصصلا خودم مي رم .بعدش گفت دلتم بخواد با من بياي ! منم خندم گرفت ! آخه اون روز بين همه بچه هاجنگ بود ! اين هم آخريش بود و بعد از يه دقيقه كه الميرا رفت و منم داشتم با ياسي و طاهره حرف ميزدم . منم رفتم خونه !

امروز هم كه فقط ادبيات و ديني داشتيم . اصلا واسه همين من به مامانم گفتم نرم مدرسه ! ديدم حالم خوب نيست و درسهامون هم الكين ...! كه چه اشتباهي كردم رفتم ! چون حالم خيلي خيلي خيلي بدتر شد! دفعه ي ديگه در چنين مواقعي نمي رم . با هيچ كس هم مشورت نمي كنم !

فردا امتحان حسابان داريم و عربي مي خواد قواعدو شفاهي بپرسه . وحسابان هوار تا مشق داريم . هندسه هم مشق داريم . 2 صفحه .

خيلي كارهام مونده

حسابان يه چيزايي خوندم . اما ننوشتم . اول عربي مي خونم . بعد حسابان تا ساعت 11:30 بعدشم م يخوابم . واصلا هم به خودم كم خوابي نميدم !

الآن هم مي رم كه عربي بخونم . از 15 دقيقه بيشتر طول نميكشه به اميد خدا !

فعلا باي باي

دوشنبه 17 مهر 85--------16:03

 

سلام . امروز امتحان حسابان داشتيم . من زياد خوب ندادم . اما نمي خوام بهش زياد فكر كنم. چيز هاي مهم تري واسه فكر كردن وجود داره !

عربي كه هر يه نكته كه ميگه يه منت سرمون ميذاره و ميگه فقط به خاطر ما بچه هاي سوم اومده امسال هم تدريس كنه .

راستي مديرمون ديروز سر صف حرف زد . مي گفت نريد دنبال دوست پسر و اين حرف ها و اين كه هيچ كس لياقت شما رو نداره . (اينو كه راست مي گفت !) مي گفت هنر اينه كه موقعيت دوستي رو داشته باشين و طرفش نرين و كنترل روي خودتون داشته باشين . خوب واسه اولين بار ياهاش موافقم . من نمي دونم دوستي خوبه يا نه يا اصلا معنيش چيه !؟ اما ميدونم اينجا ايرانه . مي دونم توي فرهنگ ما جا نيفتاده . و ازش به عنوان يه مسئله بد و طرد شده مخخخخصوصا واسه دخترا ياد ميشه . و اونايي هم كه رفتن دنبالش (اكثرشون) از پدر و مادرشون پنهان مي كنن .كه ديگه اين از همش بد تره . نمي دونم چرا ما آدما هميشه دنبال هيجان هاي خاص مي گرديم ؟! دنبال كاراي يواشكي ؟! فكراي يواشكي ؟! نمي خوام شعار بدم . اما رو راست بودن چيز خوبيه ! تا وقتي همه چيز خوب و پاكه چرا پنهان كاري ؟! از چي مي ترسي كه پنهان كني !؟

جدا از چي مي ترسي ؟! از چي مي ترسيم !؟ دروغ چرا ؟؟

نمي دونم نمي دونم

واقعا نمي دونم .

بي خيال ...!

امروز هندسه منو برد پاي تخته كه گند زدم دقيقا دو تا سوالي كه بلد نبودم رو ازم پرسيد . خيلي حالم گرفته شد ! نمي خواستم اين موضوع رو به روي خودم بيارم . اما من هنوزم كه هنوزه پاي تخته مي رم هول ميشم . خيلي بهتر از قبل هستم . اما تسلطم رو از دست مي دم . نمي خوام تلقين كنم . اما حقيقته با خودم  كه تعارف ندارم .

كارهامون خيلي زياد شده و نميشه همه ي كارها رو انجام داد .

يا نمشه خوب انجام داد .

هندسمون خيييييييييييييييييلي ضعيف و افتضاحه . فيزكمون هم همين طور . به ياسمن وقتي مي گم مدرسه هاي ديگه 6 ساعت هندسه دارن و ما سه ساعت ؛ مي گه خوب ما اينيم . اگه مي خواستيم 6 ساعت داشته باشيم بايد مي رفتيم يه مدرسه ي ديگه . از اين حرفش ناراحت شدم . خوب حداقلش اينه كه مابريم بگيم يه فكري به حال ما بكنن . اگه كسي هم نياد خودم مي رم مي گم ! از اول تابستون تا حالا چهل بار رفتم دفتر مدير چرت و پرت حرف زدم اما تاثير نداشته !

ناراحتم و خسسسسسته !

اصلا امروز از اولش تا حالا من ناراحت بودم .

خدا يه چيزي مي گم ازم به دل نگير نمي دونم ايني كه مي گم درسته يا نه ؟! اما چرا اين روزها هروقت ازت كمك ميخوام همه چي خراب ميشه و هر وقت ازت كمك نمي خوام يا يادم ميره كمك بخوام كمكم مي كني  ؟!!؟ تو كه مي دوني من و امثال من به جز همين هدف تعيين كردن و به هدف رسيدنمون دلخوشي ديگه اي نداريم . اگه به هدفمون نرسيم يا كمكمون نكني كه براي رسيدن بهشون تلاش كنيم كه ميشكنيم ! اون وقت ديگه چيزي نداريم كه بهش بنازيم !! مي دونم كه هيچ كاريت بي حكمت نيست ! اما من جنبه ندارم خداجون . خودت منو ميشناسي . راستي چرا انقدر منو بي جنبه و حساس آفريدي ؟؟؟ مي دوني كه از صفت حساس بودنم حالم به هم مي خوره ! مي دوني كه من شكست ناپذيري رو دوست دارم اما دير يادم ميفته كه شكست ناپذيرم ...اگر زودتر يادم بندازي خداجون ديگه چيزي به نام اشك از چشماي من جاري نميشه . خدايا من به چيزي دل نبستم مگر هدفم . سعي كردم از فرعياتي كه تو دوستشون نداري بگذرم تا به هدفم لطمه وارد نكنم . پس تو هم كمك كن ...چرا با اين همه هميشه نتيجه نميبينم ؟!خدايا من ديدن نتيجه ي خالي رو دوست ندارم . من دوست ندارم چيزي رو بدون تلاش به دست بيارم . من نمي خوام اگر دانشگاه يه جاي خوب برم بدون كنكور باشه . من تلاش رو هم دوست دارم اما خداجون اگر تلاشم يه روزي نتيجه نده . اگر تلاشم اشتباه باشه . اگر ...اون وقت خيلي بد ميشه و تمام اون برجي كه ساخته بودم فرو ميريزه . پس كمك كن خداجون ! كمك كن اگر قراره من يه مهندس عمران خوب بشم ؛ بايد از حالا پايه هاي برجهايي كه ميسازم محكم باشه واگرنه نه تنها برجهايي كه ساختم فرو ميريزه بلكه نميتونم يه خونه كاه گلي بسازم . چون ديگه مصالحشو ندارم . پس كمك كن خدا جون . مي دونم كمكم ميكني . ميدونم اين فكر اشتباهه كه اگر ازت كمك بخوام كمكم نميكني . مطمئنننننم كه كمكم مي كني مطمئنم . و هميشه به اين جمله معتقد خواهم بود كه اگر تنها ترين تنهايان باشم باز هم تو با من هستي! خدايا من هميشه به تو مي گم الآن هم دوباره مي گم قول مي دم اگر يه روز به يه جارسيدم هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت مغرور نشم ...من اينو بهت قول ميدم .

 

ديگه ناراحت نيستم . از حرف ها و فكر هايي كه كردم پشيمونم . مرسي خداجون . مرسي كه هستي . مرسي كه ميذاري باهات مشكلاتمون رو درميون بذاريم . مرسي كه گوش ميكني . مرسي ...!

اميد من و نسترن و ياسمن و الهه و هدي و طاهره و دينا و بنفشه و سارا و ليلا و شبنم و عاطفه و ريحانه و شيرين والميرا و آذين به تو و بزرگي و مهربونيته ...مي دونم كه خييييييييييلي مارو دوست داري ما هم خيلي تو رو دوست داريم . آخه تو خيلي خوبي !

بازم مرسي!

فعلا باي باي 

 

 

دوباره : همون روز : 21:15

 

نمي دونم چرا امروز حس آبغوره ريختنم رو به فلك ميزنه ؟؟

چند روزه چشمام رو زيادي شست و شو مي دم . مي ترسم آب برن !!!

داشتم الآن با يكي از دوستاي خوبم حرف مي زدم . رومينا كه هر دفعه اينجا اسمشو مي گم مي گم يه دختر خوشگل و خوش تيپ و خوش صحبت و ...

خيلي گله ! فوق العاده داره پيشرفت  ميكنه .

بايد خييلي روي خودم كار كنم . من توي اين مدرسه كه هستم خيلي استرس بي خود دارم . يه جورايي حرص همه چي رو مي زنم . اصصلا زياده طلب شدم . حرص مي زنم . سعي مي كنم حسود نباشم . چون اين جوري ديگه همه چيزمو از دست ميدم . اما نميدونم . تو ناخودآگاهم شكل گرفته كه حرص بزن عقب نموني و همين باعث ميشه عقب بمونم. رومينا داشت ميگفت مديرش سر صف گفته شما همتون قبل از اين كه به دنيا بياين ؛ چند تا فرشته بودين . مي گفته شما ها شجاعت به خرج دادين تا حاضر شدين به دنيا قدم بذارين . ميگفته حالا كه شما اين راهو انتخاب كردين و قدم گذاشتين و اومدين ؛ بايد تا تهشو يه راهي برين كه موفق باشين . گفته همه ي آدما وقتي به دنيا ميان با گريه به دنيا مي آن ولي همه ي اطرافيانش بهش مي خندن ؛ اما سعي كنين وقتي ميميرين همه گريه كنن و شما لبخند بزنين !

خيلي حرف جالبيه !

وديگه اين كه امروز رومينا يه حرف جالب زد و اون اين كه اگر تو يه ظرف غذا رو بذاري بالاي يه كوه و تو اين پايين پايينا واستاده باشي و خيلي دور از اون ظرف غذا هيچ وقت نمي توني به اون ظرف برسي و هميشه گرسنه مي موني و در حسرت اون ظرف غذا ! اما اگر ظرف غذا رو پايين كوه بذاري واسه اين كه بهش برسي با اطمينان به طرفش مي دوي ! خييلي مثال جالبيه . هرروز كه مي خواستم بخوابم واسه فردام برنامه مي ريختم : 5ساعت 6ساعت ... واقعا ساعت زياديه و غير قابل اجرا و در صورت اجرا بازدهش خيلي كمه ! در صورتي كه اگر با برنامه پيش بريم همه چي درست ميشه . هميشه بايد از كم شروع كنيم . رومينا مي گفت مشاور مدرسشون بهشون گفته تابستون با يه دختر برنامه ريزي مي كرده دختره گفته من اصصلا نمي تونم بيشتر از 1 ساعت در روز درس بخونم. مرده هم براش برنامه ريخته سه تا 20 دقيقه . بعد از دو ماه اون دانش آموز داره روزي 5 ساعت درس مي خونه . خييلي جالبه ها !! يعني از كم به زياد !!

بابام بالاخره از مسافرت برگشت و داشتم واسش فك مي زدم كه وسطش تلفن زنگ زد . بابام داشت با زن عموم توي شيراز حرف ميزد . كه بعد از 2-3 دقيقه يادش رفت كه من داشتم باهاش حرف مي زدم . مامانم هم كه اين روزها به نظر مياد حوصله ي  شنيدن حرف هاي منو نداره . خودمم ديگه حوصله ندارم انقدر از عقايد و افكارم واسه كسي بگم .چون آخرش منجر به اعصاب خردي خودم و بقيه مي شه .  هرچي بخوام بگم همين جا مي گم ! گاهي فكر مي كنم كاش آدرس اينجا رو هيچ كس از آشناهام و كسايي كه منو ميشناسن نداشتن اما بعدش به خودم مي گم 1) كسي حتي آشناها حوصله نميكنه اينجا رو بخونه . 2) من همينم .بايد من رو  همين جوري قبول كنن . من نمي تونم حرف نزنم . اينجا هم از هرچي بخوام بنويسم ؛ مينويسم . بدون هيچ ترسي . چون ترس مال آدماييه كه به خودشون شك داشته باشن . من حتي اگر يه روز به خودم شك كنم و... اينجا مينويسم . اگر احيانا" يه آشنا اينجا رو خوند و خوشش نيومد مشكل من نيست چون من مسئول افكار اون نيستم . مگه نه !؟

من مي تونم . قول مي دم همي جا ! من موفق ميشم و آخرش خوشبختي رو احساس ميكنم .همون خوشبختي كه خودم دوست دارم ! واسش تلاش مي كنم . قول ميدم . خدايا تنهامون نذار !

فعلا باي باي

 

 

 

سه شنبه 18 مهر 85-------20:15

 

سلام .

واييي نمي دونين چه قدر امروز خوش گذشت ؟!؟!؟!!؟!؟

امروز بعد از دو زنگ فيزيك و خوندن فرايند هم دما و بي دررو و يه زنگ كامي جون و چرت و پرت مباني !! و يه زنگ جبر ؛ با بچه ها ي راهنمايي و دبيرستان رفتيم سينما . فيلم قتل آنلاين . سينما فرهنگ . فيلمه خنده بود !! الناز شاكر دوست جيگرررررر (يا همون نگار خودمون ) ( هر چند فكر م يكنم نگار خوشگل تره !) و شهاب حسيني ( با يه قيافه ي مصحك و موهاي بلند ) و حميد گودرزي و ... توش بازي م يكردن ! از اول تا آخرش همه مردن و به قتل رسيدن ! بي محتوا بود اما باحاليش به اين بود كه اين طاهره ي ديوونه بغل دست من نشسته بود هي مسخره بازي درمياورد تا به يه جاي هيجاني ميرسيد فيلمه همچين هيجان از خودش نشون ميداد . !من كه فقط به حركات اين طاهره ي ديوونه مي خنديدم !!  صد هزار بار هم جاي ياسمن و نسترن رو خالي كرديم . آخه واقعا جاش خالي بود ! توي سينا

(پيام بازرگاني : يك زن از اين دنيا عشقه نيازش ! خدا اونو ساخته از جنس سازش عشق همسر عشق مادر مرامشه نوازش : يك زن راز آسمونه يك زن نور كهكشونه يك زن لطف آشيونه حرفش حرف دل و جونه تو خونه !نازك دله يك زن . سنگ صبوره ! درمون هر دردش اشكاي شوره . اگه يك كوه غم و درده ولي پر از غروره ! يك زن راز آسمونه يك زن نور كهكشونه يك زن لطف آشيونه حرفش حرف دل و جونه تو خونه ! ....)

توي راه سينما هر چه قدر خواستيم شعر بخونيم دست بزنيم جواد بازي دست بياريم نشد آخحه راننده سرويسه خل بود ! گفت خانوم سوت نزننننننننننن !!! بعدش هم رفت گير داد كه ناظممون بياد توي ماشين ما ! اهههههههه !!!!

بچاره ناظممون خيلي زحمت كشيد . منم كه خيلي اذيتش كردم . هر چي گفت ساكت نميشد ساكت باشيم . من رفته بودم واسه شوخي خنده سرو صدا شيطوني كردن . بعدش هم برگشتيم خونه و توي راه هم دوباره با طاهره خيلي حرف زديم خنديديم !! آخه اين فيلمه خيلي خنده بود !! هر چي فحش بود ياد گرفتيم. بعد از فيلم بچه ها دم به دقيقه م يگفتن : كثثثافت عوضي !!! حروم لقمه ي خائن ! البته مثل شهاب الدين حسيني (واسه اين نم يگم شهاب و م يگم شهاب الدين بس هر بار به طاهره مي گفتم شهاب حسيني مي گفت شهاب الدين !!!) و حميد گودرزي بگين خنده دار ميشه .

بعدش هم كه اومديم مدرسه و اونجا هم كلي شربازي در آورديم . من موبايل الميرا رو گرفتم رفتم توي دستشويي زنگ بزنم كه شبنم و ليلا هم اون تو داشتن با موبايل حرف مي زدن .خود الميرا هم اومد .  چهار تايي انقدر خنده دار بود !! وقتي از دستشويي اومديم بيرون بچه هاي سال پايين تر مي گفتن واييييي !!! اينا چهار تايي رفتن دستشويي ! من زنگ زدم به خونه كه زنگ بزنن بگن من بيام خونه كه من حوصله نداشتم مدرسه بمونم . يه ثانيه بعد مامانم زنگ زد و منو از بلند گو صدام كردن و منم سريع رفتم بالا كه وااي معلم ادبيات سال اول راهنماييمو ديدم كه معلم انشاء سال سوم راهنمايي من هم بود ! قربونش برم انقدر خوشحال شدم ديدمش انقدر دوستش داشتم اونم خيلي منو دوست داشت ! كلي جلوي مدير از من تعريف كرد ! منم تند تند مژه هامو كوبيدم به هم !مدير وقتي فهميد كه مامانم زنگ زده بهم گفت زنگ بزن خونه بگو نمياي ! منم زنگ زدم گفتم مامان من بيام !؟ حالا خوبه خودم زنگ زده بودم بهش اينو گفته بودم . بعد فهميدم مهمون داريم و منم اصلا مهمونامونو  دوست ندارم . (پسر عموم كه از دار دنيا به جز غيبت كردن و مسخره كردن و با اون صداش خنديدن هيچ كار ديگه اي بلد نيست !!!)  بعدش اومديم پايين ناظم راهنمايي ها مي خواست توي پيلوت مولودي بخونه ؛ مي گفت دستا بالا دست بزنين تا من بخونم و شما تكرار كنين !!ها ها ما ها تا شروع كرديم به دست زدن خودمون با هم خونديم : رفتم به صحرا ديدم قورباغه گفتم قورباغه دماغت چاقه گفتم قورباغه دماغت چاقه ! رفتم به صحرا ديدم كلاغي گفتم كلاغي... واي خيلي خنده دار بود . من هم كه آدم الكي خوش !! منتظر بودم يكي بگه به افتخار فلاني تا من دست بزنم . عاطفه و الميرا هم خيلي باحال بودن مقنعشونو مي بردن بالا تكون ميدادن مثل لنگ !! انقدر خنده بودددددددددددددد!

بعدش كه يهو معلم ادبيات دوم و سوم راهنمايي جيگر عشقمو ديدم . اون واقعا عشق من بود . تا دم در ديدمش اولين نفر به طرفش پرواز كردم پريدم بغلش كردم خيلي گل و ماه بود جذبه اي داشت كه هيچ كس نداشت . مي ميرم براش .

معلم شيمي و جبر و هركي رد شد هم كلي واسش دست زديم مسخره بازي درآورديم . بعد از غذا مثل بچه خوبا فتيم از ناظممون يه تشكر كرديم خواستيم بريم بالا نذاشت ! بعد كه يهو سرش گرم شد به پيش دانشگاهي هاي پارسال .ماهم يواشكي پريديم بالا مي خواستيم بريم اون كلاسي كه توش تلوزيونه و فيلماي بعد اذونو بببنيم . كلاسمون شده بود مثل كلاس نيكولا كوچوكو همه با ه. حرف مي زدن هيچي از فيلم اول نفهميديم . بعدش كه يه عده از بچه ها رفتن . فيلم دوم رو منو بنفشه و الميرا ديديم . افسانه و گلنوش هم بودن كه اونا يه خرده بعد رفتن .

بعدش هم كه باباي الميرا اومد دنبال من و الميرا . دم در شوهر دختر مديرمون رو

ديديم . الحق كه دخترش قيافش به مامانش نرفته شده مثل باباش . از مامانش بدم

مياد ! يعني احدي نيست كه ازاين زن خوشش بياد . بس كه ما رو از اول راهنمايي

زجر داد .

امروز بعد از زنگ مسخره ي كامي 30 دقيقه يه مشاوره اومد واسمون حرف زد .

 قشنگ حرف زد. يكي از حرف هاش اين بود كه دخترا فقط ذهنشونو مشغول بيخودي ميكنن و كلي از حجم ذهنشونو به بلند پروازي و رويا مي دن .ولي پسرا تا تصميم م يگيرن كاريكنن همون موقع شروع م يكنن و نمي گن از فردا . اگه دخترا 6 ساعت درس مي خونن دو ساعتش مفيده اما پسرا 2 سا عت درس مي خونن نمرشون بهتر از دخترا ميشه .

خيلي حرف هاي ديگه هم زد .

اما من ديگه حوصله نارم اينجا فك بزنم . بيچاره سيمين هر دفعه بهم مي گه آپ هاي كوتاه تري بكنم من توجه نمي كنم ‍ !

 

من برم ديگه

خدايا به خاطر همه چي شكرت . مرسي كه مارو شاد ميكني .

راستي چرا كاري كه اعتماد به همديگرو از هم بگيريم ؟! چرا به حريم خصوصي هاي ديگرون تجاوز كردن ؟! يعني حق داشتن يه دفتر اون قدر زياده كه بايد حتما قايمش كنم كه دست كسي بهش نرسه !؟ از بين رفتن اعتماد از بين رفتن همه چيزه . مگه نه ؟! خودت بگو .

 

فعلا باي باي

 

 

چهارشنبه  19 مهر 85

 

نرفتم مدرسه امروز = امروز مدرسه نرفتم . ساعت 8:30 پاشديم از خواب.ديدم خواب موندم فكر كردم چيز مهمي نداريم نرفتم مدرسه . به جاش بامامانم رفتيم مانتو خريديم . از هفت تير . اون دختره توي اون مغازه هه كه هر دفعه مي رفتم رو هم ديديم . صد هزار مرتبه بهم گفت ماشالله چه قدر چاق شدي! منم بهش گفتم انشالله دفعه ي ديگه بيام لاغر ميشم .

يه مانتو مشكي خريدم . مامانم هم يه مانتو و يه شلوار خريد . مباركمون باشه . ايشالله به شادي و ميمنت بپوشيمش ! ايشالللللللللللله !!!

(پيام بازرگاني : گوگوش داره مي خونه : اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن، اي كه حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من، منو گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه، به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه .باز مياي كه مثل هرروز، برامون دونه بپاشي . منو گنجشكا ميميريم . تو اگه خونه نباشي................؛هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام .بس كه اسم تورو خوندم بوي تو داره نفس هام . عطر حرف هاي قشنگت عطر يه صحرا شقايق ،تو همون شرمي كه از اون سرخه گونه هاي عاشق، شعر من رنگ چشاته، رنگ پاك بي ريايي ،بهترين رنگي كه ديدم رنگ زرد كهربايي، منو گنجشكاي خونه، ديدنت عادمونه ! به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه !)

بابام دوباره از مسافرت اومد . خدارو شكر

 

همين چيز ديگه نشد .

فعلا باي باي

پنج شنبه 20 مهر 85

 

  • امروز امتحان جبر رو گند زدم !
  • امروز لپ الهه رو كشيدم انقدر خوشمزه بود !!!
  • شيمي بهم گفت نمره اي كه پارسال گرفتي كوفتت بشه چون يادم رفته بود عدد اكسايش چه جوري در مياد !!
  • امروز علي (پسر خالم ) اومد خونمون . آخيييييي تمام موهاش داره كم كم سفيد ميشه و ميريزه و همه منتظرن زن بگيره اما نم يگيره ! من فكر مي كنم اين قبلا عاشق شده (كاش ندونيم دست دلش رو نخونيم اگه بدونيم مي دونه ديگه باهاش نمي مونه !!)
  • چيزي از ديروز ديگه يادم نيست (آخه الآن جمعه است ! فعلا باي باي

 

 

 

جمعه 21 مهر

 

  • آزمون قلم چي دادم . حسابان كه فكر مي كردم خيلي سرم ميشه رو گنددددددددد زدم .
  • بالا ترين درصدم فيزيك شد كه فكر مي كردم هيچي سرم نميشه : 88 درصد
  • زبان رو گند زدم 78 درصد
  • آخه خيلي چرتا بود .
  • هدي هم باهام اومد آزمون داديم .
  • با اتوبوس رفتيم و با اتوبوس برگشتيم
  • هدي خيلي خوشگل شده بود
  • عين دانشجو هاي خوششششگل شده بود
  • واسه فردا خيييلي كار دارم .
  • الآن دارم ميرم كارنامه ي آزمونر و بگيرم
  • خدا كنه ........
  • ...اأان با هدی برگشتیم . آزمونم خوب شده بود به غیر از حسابان بقیه رو بد نزده بودم . اما عالی هم نبود . رتبه : ۱۷۴۵ از ۱۴۱۱۹ نفر .
  • فعلا باي باي

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:5  توسط ویدا | 

شنبه 8مهر 85 --------16:55

 

سلام . وقت ندارم چيزي بنويسم ؛ فقط 5 دقيقه يا كمتر ! پس نكته اي مي نويسم :

  • امروز پشت صندلي جلوييم ديدم كه نوشته : آخه خدا ! من نمي خوام كنكور بدم ! مگه زوره ؟!
  • امروز من و الهه با هم از اون كشتي هايي كه هميشه مي گيريم گرفتيم و دوباره در حين گلاويز شدن ناظمه جديده اومد !(چه تصور ذهني خوبي از ما داره الآن !
  • امروز زنگ الهه و ياسي ديوونم كردن !فقط خنديديم و حرص خورديم و آخرش معلم زبانه غير مستقيم دعوامون كرد و آبرومون رفت ! آخه خيلي زن گليه !
  • جمله ي من در مورد الهه زنگ زبان : 1)Im going to kill Elahe , because she is killing me !!                                                                            2) Elahe is going to be a doctor , and she wants to kill the patients !!!

 

  • نمي دونم چرا ب...(يكي از بچه هاي كلاس )ين جور مي كنه ؟؟؟
  • زنگ سوم شيمي داشتيم . تمرين موازنه كرديم و واسه ي فردا بايد بخونيم !
  • زنگ آخر و زنگ پنجم (يعني تا ساعت 16:15) حسابان داشتيم و از اول تا آخر زنگ خنديديم . و الآن تمام حال از بدنم به خاطر اون همه خنده اي كه كرديم رفته .
  • روزهاي شنبه فاجعه است !
  • روزهاي يكشنبه فاجعه تره !
  • خدايا كمكمون كن .
  • مرسي خدا جووووونم .

 

 

      فعلا باي باي

 

 

دوشنبه 10 مهر 85

 

سلام . خوبين ؟؟ منم خوبم مرسي !! زياد وقت ندارم . حييف ! مجبورم يه خرده خلاصه بنويسم .

يه ناظم واسمون اومده كه ميبينيمش مي گيم خورشيد عشق من كجايي تو ؟؟ بر گرد !!! خدا پدر خورشيد رو بيامرزه . اين يكي بنيادي ديوونيست !!! صبح ها بهش سلام مي كنيم جوابتو نميده ! امروز من و ياسي و الهه بهش سلام كرديم . جوابمونو نداد . بعد ياسي با تاكيد بهش گفت :  سلامممم !! بعد اونم گفت : عليك !

وااي انقدر خنديديم ! بازم مي گم صد رحمت به خورشيد ! حداقل نمي گفت بايد صف ببندين !! اين يكي هرروز ما رو مي كشونه سز صف ! مي گه بايد هر روز يه كلاس بياد برنامه اجرا كنه قرآن بخونه ورزش بده !! ديوانه است !! بابا ما درس داريم چرا نمي فهمي ؟؟؟؟؟ انگار دبستانيم !!

خوب بي خيال اين حانومه !!

بچسبيم به خودمونو خل بازي هاي خودمونو .... !!

امروز زنگ تابالوگا (عربي ) به الهه به شوخي گفتم : ببين چه جورابم قشنگه !اونم جورابمو ديد زد زير خنده ! آخه جورابم رنگش سبز فسفريه منم عاشق اين رنگم (البته من همه ي رنگارو دوست دارم !) اومدم يه جمله بگم حال الهه خوب شه (آخه طفلك گشنش بود !) اولين چيزي كه ديدم جورابم بود !! بعد به الهه گفتم ببين چه خطم قشنگه و دفترمو بهش نشون دادم ! گفت نمي گيرمت ! نمي خوامت ! گفتم چرا؟؟؟ موهامو ببين !! مثل شبق سياهه !! هنوزم نميگيريم ؟؟به خدا زن خوبي برات ميشم ! گفت موهات مثل پر كلاغ زشته ! و خلاصه حالمون بهتر شد !

واي امروز تابالوگا بهم گفت فعل خاف رو براي للمخاطبين صرف كن ! منم گفتم خفتم ! (kheftom)يهو تابالوگا زد زير خنده !! آخه صرف اين فعل خيلي خندست هر صيغه اش يه جوري خنده داره !

زنگ هاي عربي و شيمي و زبان و ادبيات و زبان فارسي ما و تجربي ها با هميم . واسه همين همش اسم الهه رو ميارم . كلاسي هم كه ما توش ادغام ميشيم ازاين صندلي تكي ها داره ! الهه هم امروز دم به دقيقه دستشو مي گذاشت روي دسته ي صندلي ياسي و ميز ياسي كامل بر ميگشت و همممه ي وسايلش مي ريخت زمين و آي حرصي مي خورد خنده دار ! و من و الهه هم بهش ميخنديديم !

زنگ حسابانم كه ياسي ديوونه منتظر فرصته كه منو مسخره كنه ! همش كلشو مي چرخونه چشماشو چپ مي كنه مي گه تو اين جوري مي كني !!! ميگم يه بار ديگه مسخرم كني خودت مي دوني اونم دوباره هر هر مي زنه زير خنده ! ياسي ميكشمتتتتتتتتت !!  اين جمله رو به خنده بخون: اعتماد به نفسمو مياري پايين !!!

راستي هر چه قدر كه پارسال معلم هندسمون رو هوا درس ميداد و سوالاي (بعضي وقت ها ) سخت ميداد اين معلم امسالمون آروم آروم و يواش يواش برات درس مي ده ! گاهي حرصم در مياد . ولي آرامش دارم سر كلاسش تنها ترسم از اينه كه ميبينم سطح هندسمون افتضاحه و امروز الهه گفت معلم فيزيكه هم افتضاحه و ....خلاصه گاهي دلم شور مي زنه و گاهي هم رگ بي خيالي ميگيره منو .

خوب ديگه من بايد برم .

راستي يه چيزي

خدايي خدا خيلي بزرگه كه اجازه ميده باهاش حرف بزنيم . نه ؟ مي تونست اينو به ما اجازه نده ! ما هميييشه يكي رو داريم كه باهاش حرف بزنيم . به نظر شما اين نعمت بزرگي نيست ؟؟

واينكه سوره ي حشر رو خيلي دوست دارم .

 

راستي امروز ياسي و الهه هر كدوم عكس منو به شيوه ي مضحكي كشيدن و اسباب خنده رو زنگ تابالوگا فراهم كردن !

قربون همه ي آدماي خوب برم

فعلا باي باي !!

 

 

سه شنبه 11مهر 85---------19:25

 

سلام به هر كي مي خونه اين خاطره ها رو و سلام به ويدايي كه چند روز و چند سال از وقتي اينا رو مينويسه بزرگ تر شده !!

چه جمله هايي مينويسما !!خندن !

خوب امروز ما زنگ اول و سوم فيزيك داشتيم . معلم فيزيكمون افففتضاحه !!از اول تا آخر كلاس چرت و پرت حرف مي زنه و خاطره تعريف مي كنه امروز توي كل زنگ فقط 7 تا مسئله مسخره حل كرديم !!نميشه هم اعتراض كرد ! چون مدير ما اهميت نمي ده !

امروز نوگل رو ديدم . همسايه ي نسترن اينا كه مامانش پرتغاليه و خيلي خوشگله خودش . عين اروپايي هاست قبافش ! چه دختر خوبيه از طرز حرف زدنش خوشم ميمود با اعتماد به نفس صحبت مي كنه .

زنگ دوم هم كامي جون داشتيم كه من از اول تا آخر با ياسي گفتيم خنديديم . آخه حالم از اين زنگ به هم مي خوره . كامپوتر نيست كه ! تاريخه ! ما اينا به چه درد مون مي خوره ؟ مخصوصا الآن !! ما درس داريم كنكور داريم بدبختي داريم !!

واي فردا امتحان شيمي داريم هنوز هيچي نخوندم ! مي رم مي خونم . الهي به اميد تو !

 

راستي اين جمله قشنگه نه ؟ : ((خدايا توي دل آدما حسد و بخل رو قرار نده ! واقعا تو رئوف و مهربوني ! )) من خيلي سوره ي حشر رو دوست دارم . اينم يه آيه از اونه كه من به زبون خودم نوشتم .

روزه كه ميشم تمام وقت مفيدم ميره . يعني تمامش كه نه ! يه مقداريش !

راسستي اين جمله رو ننيسم ميتركم: از مردهاي هوس باز منزجرم ازشون منزجرم مي خوام بكشمشون حالم ازشون به هم مي خوره كثافتاااااااااااااااااا  ! امروز يه چيزي شنيدم حالم به هم خورد ! آخه كثافتا چي فكر كردين ؟؟؟ اسم مرد رو هم روي خودتون ميذارين بدبختاي بيچاره ؟ از شما ضعيف تر هم كسي هست بيچاره هاي بدبخت !؟؟!؟!؟!؟!؟ ذليل و بدبختين خودتون هم نمي دونين !! اسم مرد رو هم روي خودتون ميذارين نامردا !؟؟!؟! ازتون منزجرم ! مي دونم كه ميبينين نتيچه ي كاراتونو ! مرده شور اون قانوني رو ببرن كه به شما رو داده ! مرده شور اون ... پدر سگي رو ببرن كه به خاطر هوس خودش ميره ميشينه قانون وضع ميكنه ! فقط از دين ريش گذاشتن و اجبار و چادر رو بلدن ! آشششششششغالا كي ميشه كه ببنيم دارين ميسوزين ؟؟؟ كي ؟؟؟؟

 

اخيش راحت شدم !

البته نه خيلي راحت !! مگه ميشه راحت بود !؟؟!؟!!

امروز چيزي رو شنيدم كه حالمم به هم خورد ...بي خيال ! خدا اون بالاست خدا ميبينه . خدايا نذار بي عدالتي اين ريش پشمي هاي فرصت طلب و دزد تو زندگي ماها بيفته .

 

بيخيال !

امروز الهه تعريف ميكرد را جع به داداشش ! ميگفت جمعه واسه اولين بار توي زندگيش روزه گرفته ! نماز هم بلد نبوده بخونه ! امسال كنكور داره ها !! واي انقدرخنديديم با الهه . مي گفت هي بهش ميگيم قل هو الله و احد الله و صمد ...ياد نمي گيره ! داره تشهد م يخونه . م يگه اشهد ان لا اله الا الله ...ا ؟؟ بقيه اش چي بود ؟!؟ حالا وسط نمازا !! واي انقدر خنديدم !

امروز الميرا توي راه برگشت به خونه تعريف مي كرد كه يه شب توي خواب داشته راه ميرفته . مامانش صداي راه رفتن نيشنوه ميره ببينه كيه تو يخونه توي تاريكي ؟ ميبينه الميراست ! صداش ميكنه الميرا ؟!؟!؟!!!؟ الميرا هم توي خواب در ميره ميره توي رختخوابش مي خوابه ! يعني دقيقا مي دوئه !! J صبحش هم چيزي يادش نبوده ! انقدر خنيديدم ! واي امروز من و الهه از گشنگي هر دومون رو به موت بوديم . من كه سحري هم خواب مونده بودم .

آخه كدوم آدمي ساعت 2 م يخوابه م يتونه 4 پاشه ؟!

نمي تونم ديگه !

توي خونه ي ما فقط من واسه سحري پا ميشم . تازه كلي خودمو تحويل ميگيرم واسه خودم چاي دم  ميكنم و نوش جان ميكنم .

 

خوب من برم .

از ساعت 8 شب شروع مي كنم به شيمي خوندن .

نمي دونم كي تموم ميشه ؟؟

خدايا به اميد تو

به من و نسترن و ياسمن و الهه و الميراو هدي و بنفشه و ليلا و سارا و شبنم و عاطفه و شيما و پرنيان و ريحانه و ديناو طاهره و افسانه و آذين و آتنا و ... و خلاصه همه ي  اونايي كه ميخوايم به يه جا برسيم كمك كن خواهشا" ! مرسي خدا جون . تو خيلي بزرگي لطفا كمكون كن ! مرسييييييي !

فعلا باي باي

 

بعدا : همون روز : نيمه شب : 00:12

 

  • حالم از پسرا و مرداي 1) خاله زنك و 2) بچه ننه : به هم مي خوره !!!
  • شايدم نبايد الآن مينوشتم همون روز ؛ چون الآن ديگه جزء فردا محسوب ميشه !
  • شيمي تا يه جايي خوندم اما هنوز خيلي مونده !
  • تمومش مي كنم !
  • دوباره باي باي !

 

 

 

چهارشنبه 12 مهر 85

 

امروز شيمي امتحان داشتيم . معلممون از يه قسمتي سوال داده بود كه هممون به جز سارا و ليلا يادمون رفته بودبخونيم . ولي من تغييرات فاحشي كردم و اين كه بعد از امتحان اصصصلا به خاطر اين كه امتحانمو بد دادم ناراحت نبودم . خود معلمه هم همينو ميگفت . يعني ميگفت مهم اينه كه اشكالامونو بفهميم . راست مي گفت !

زنگ اول هم تاريخ داشتيم كه معلممون نيمود و به جاش يه معلم جوون آوردن كه واسمون حل مسئله ي حسابان كنه ! اصلا هم به درد نمي خوره . البته نه اصصلا اصلا اما خوب ما بيشتر بايد به فيزيك و هندسمون برسيم كه معلمش زياد خوب نيست ! معلمش صداش شبيه معلم رياضي پارسالمون بود . ياسي مي گفت : اههههههههه صداشم كه شبيه اون نكبته ! آخه ياسمن خيلي از معلم رياضي پارسالمون بدش ميومد ! البته من نه ! چچون معلمه واسه من خوببود . انقدر رومون فشار آورد و 100 تا 100 تا تست ميگفت حل كنيم كه من كه رياضيم تا سوم و اول افتضاح بود تقريبا خوب شد ...بي خيال !!

زنگ ورزش هم خيلي خنديديم . معلمه داشت واليبال ياد ميداد . مي گفت توپ كه بهتون مي رسه با پنجه هاتون محكم نگهش دارين پاس ندين . واي هر وقت نوبت من مي شد من پاس ميدادم . بهم گفت دفعه ي ديگه اين جوري كني نمرتو كم مي كنم . منم كه حواس پرت دوباره زدم زير توپه ! بعد پشت سرش بلند گفتم : اييييييييي وايييييييي خداي من !!!!!!!!!! آخ آخ انقدر مسخره بود ! الميرا تا آخر زنگ منو مسخره كرد ! تا آخر زنگ چيه تا فرداش ! (آخه الآن جمعه است كه دارم خاطره مينويسم !)

ولي خييلي خنديديم . نمرمو هم كم نكرد . ولي اين قسمت خيلي خوش گذشت . منم كه امروز افتاده بودم رو دور آهنگ خوندن . از آهنگ سام گرفته تا آهنگاي صد سال پيش گوگوش و افتخاري و در گوش ياسي و دينا خوندم و حالشونو گرفتم با اون صداي قشنگم ! ياسمن به آهنگاي كه شكيلا و حميرا و گوگوش (قديمي هاش ) و ... ميخونن مي گه آهنگاي خزي ويدا پسند ! گاهي فكر مي كنم اگر نسترن اين مدرسه بود خيلي بهمون بيشتر خوش مي گذشت . اين روزها اكثر خنده هامونو اجباري مي كنيم . نسترن يه صفت خوب داره و اون اين كه تويجمع هميشه سعي مي كنه به همه خوش بگذرونه . دلم خيلي براش تنگ شده . خيلي زياد !

 

فعلا باي باي

 

 

پنجشنبه 13 مهر 85

خوب مثل اين كه امروز به خاطر اين كه سيزدهم بود نحس هم بود !!

سه تا امتحان داشتيم . فيزيك ديني جبر .

فيزيك همرو بلد بودم . فقط يكي از سوال ها نوشته بود انرژي دروني رو در مورد فرآيند هم حجم بررسي كنيد . من از معلمه پريدم منظورتون انرژي درونيه يا تغييرات انرژي دروني واون هر دو بار به من گفت انرژي دروني . بعد از امتحا دوباره ازش پرسيدم مي گه نه  !!  تغييرات انرژي دروني . انقدر اعصابم خرد شد ! خدا مي دونه ! آخه زور بود اين كه نمرم كم شه !

زنه كم داره بعدشم مي گه نه ! براي مستمر يه نمره رو ميذارم كنار . خوب شايد من بقيه امتحانامو خوب ندم ! همين يه دونه اي ك م تيونستم خوي بدم هم تو نذاشتي كه !!

زنگ دوم جبر داشتيم . اينو خوب دادم . شدم 75/4 از 5 كه بهم داد 5 ! ياسمن كلي حرص خورد كه حالا چند ميشه و اين حرف ها و همش گفت كه واييي من گند زدم . بعد كه نمرش اومد فهميديم كه شده 5 !! آخه ياسمن اين همه استرس بيخود واسه چييييييي ؟؟؟؟؟؟؟ ياسمن م يگه استرس قبل از امتحان خوب نبست اما استرس بعد از امتحان مهم نيست ! من گفتم دوتاش ! قبل امتحان خوب نيست بعد از امتحان هم خوب نيست ! آخه بعد از امتحان استرس داشتن به درد كئفت هم نمي خوره !

تازه ياسمن كه امتحانشو خدارو شكرخوب داده بود .

 

ديشب فقط 2-3 ساعت خوابيدم تمام شب داشتم ديني فيزيك و جبر مي خوندم . پدر سوخته ها تمو نميشدن كه !

آآخرش ديني امحان نگرفت گفت ميپرسه . از سه نفر پرسيد كه يكيش من بودم و منم كه به خاطر كم  خوابي ذهنم كار نمي كرد يادم رفته بود كه اطلاعت بيد جامع و شامل بشن يعتي چي ؟! اتفاقا اينو خوب مي دونستم . حيف شد ...بي خيال شدم 5/1 از 2 .

 واااییییی راستییی !! امروز از پله های مدرسه با سر سر خوردم پایین ! مرگ رو جلوی چشمام دیدم !! همون لحظه در حین جیغ زدن داشتم آرزو می کردم بمیرم اما فلج نشم رو دست مامان بابام بیفتم ! خدارو شکر چیزیم نشد واگرنه خیییییییییلی بد میشد . خدایا مرسی مرسی مرسی مرسی !

راستي يه جاي كتاب ديني نوشته يه عده براي دستيابي به آرامش به بيرون از خود متصل ميشن مثل بيماراي صعب العلاجي كه به قرص مسكن رو ميارن !

شيرين پرسيد اين يعني چي ؟ معلمه هم گفت مثل بعضي ها كه شاد نيستن و درونشون آرامش و رضايت خاطر ندارن بعد واسه اين كه شاد شن مثلا آهنگ شاد ميذارن ميرقصن ! آخه من دقيقا همين جوريم ! تا يه خرده احساس دپرس بودم م يكنم چند تا حركت جلف واسه مامانم در ميارم و  اداي آدماي شادو در ميارم !

يعتي واقعا اين شادي نيست !؟

آخه من آرامشو وقتي به دست ميارم كه بفهمم توي درسهام ديگه مشكلي ندارم !

در حالي كه خيلي مونده تا به اون موقع برسم .

 

خدايا فراموشمون نكن !

مرسي

 

ويدا

 

 

جمعه 14 مهر

 

فردا حسابان و شيمي امتحان داريم + زبان !

 

چيز ديگه هم ندارم بنويسم جز اين كه : زندگی خوبه منم خوبم مدرسه خوبه ...خدایا کمک کن !  نذار احساس شکست کنیم ! مرسی........... تو بهترینی !

-------------------------------------------------------

 

 

دوستان گلم در اولین فرصت میام وبلاگای خوشگلتون رو می خونم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:14  توسط ویدا | 

خاطرات یکم تا هفتم مهر :

 

شنبه 1/مهر/85

 

سلام . امروز اولين روز مدرسه بود . نمي دونم بتونم همه ي خاطرات رو بنويسم يا نه ؟ چون وقتي همه ي خاطرات با هم به سرم هجوم ميان نمي دونم كدومو بايد بنويسم !! و در نتيجه خيلي از اونا از سرم مي پرن . اولين كسي كه ديدم شبنم بود ! آخه قبلا ازم خواسته بود كه روز اول زودتر برم مدرسه تا براش حسابان اون قسمتي رو كه غايب بوده رو توضيح بدم ! شبنم خوشگل تر از پارسال شده به نظرم . هرچند تابستون توي كلاس هاي مدرسه ميديدمش . ليلا رو هم ديدم كه عينكشو عوض كرده . طاهره هم جلوي موهاشو كوتاه كرده بود و مدل داده بود خيلي خوشگل شده بود . كل پارسال من آرزوم بود كه طاهره بره موهاشو كوتاه كنه . طاهره خيلي دختر هدفمنديه . هيچ وقت نا اميد نميشه هميشه از اين صفتش خوشم اومده .(شكست ناپذيري ) ريحانه خيلي غريبي مي كرد بااين كه ازاول راهنمايي اينجا بود اما چون مليكا دوست صميميش امسال از اين مدرسه رفته (رفته مدرسه ي نسترن ) يه خرده تنها و ناراحت ميزد . بيشتر با بنفشه ميگشت . شيرين جيگر رو هم ديديم . شيرين يكي از بچه هاست كه هر سال تابستون مي ره انگليس درس و زبان و .. مي خونه و كلي دانشمند ميشه . شاگرد اول كلاسمونه  دلم گاهي واسش مي سوزه چون بچه ها سوژش مي كنن و مسخرش مي كنن . كه واقعا كار بدي مي كنن . خوب البته منكر اين نمي شم كه بعضي ( واقعا فقط بعضي ) از اخلاقاش بدن اما دليل نميشه پشت سرش حرف بزنيم . اصلا من از اين كه يه نفر بياد راجع به كار ديگري نظرشو بگه بدم مياد و احساس بدي بهم دست ميده . آخه هركس مسئول كار هاي خودشه . مي تونه هر وقت دلش مي خواد درس بخونه و هيچ كس حق نداره بهش بگه خر خون . و مي تونه اصلا درس نخونه ولي هيچ كدوم از دوستاش حق توهين بهش رو ندارن . دليل نداره كه اون هر برنامه اي داره بياد واسه دوستاش بگه و اونا بهش بگن واقعا ميخواي انقدرررررر درس بخوني ؟؟؟ خر خونننننن !!! وقتي هم كه از برنامه هاش حرفي نميزنه همه بهش مي گن تو خالي بندي تو فلاني . البته اين قضيه فقط مربوط به شيرين نميشه . اصلا اين جو بين همه ي بچه هاي مدرسه ي ما وجود داره تا ميبينن يكي داره يه درسي مي خونه يا خودشون استرس مي گيرن يا درس خوندن اونو به باد مسخره مي گيرن . خيلي بهتر بود بچه ها پز درس خوندنشون رو مي دادن تا فقط ادعا كنن هيچي نخوندن . همين امروز صبح تا من خواستم واسه شبنم درس رو توضيح بدم شاگرد اول كلاس تجربي هاميگه:  (( خر نزننن از اول صبحي ، بابا اين دوباره شروع كرد .)) اصلا من دلم مي خواد شروع كنم به كسي چه ربطي داره ؟خوب اين حرفم خيلي طولاني شد . امروز من و ياسمن اصلا اعصاب نداشتيم . حتما شما دليلشو مي دونين . واقعا" جاي نسترن بد جوري خاليه ... بدجوري ... يعني دريغ از يه خنده ي درست و حسابي كه ما كرده باشيم. الهه چه حالش گرفته بود !! مشخص بود كه دلش واسه نسترن تنگ شده اما اون هيچ وقت چيزي رو بروز نميده . با ياسي بهش گفتيم مي دونيم جاي نسترن خيلي خاليه اما ما سعي ميكنيم كه جاشو واست پر كنيم.. البته انقدر محترمانه نگفتيمااا به زبون خودمون و با مسخره بازي !!((: امروز من و ياسمن هر دومون اعصابا ضعيففف( چون نسترن نبود !!( L با هم جر و بحثمون شد . Jآخه بنفشه داشت گوشه ي حياط حسابان مي خوند . حرف ريحانه بود كه چه قدر تنها شده . گفتم حالا كه فعلا پيش بنفشه نشسته . يكي پرسيد بنفشه داره چي ميخونه ؟ نگاه كردم ديدم دفتر حسابانش دستشه گفتم داره حسابان مي خونه. ياسي گفت واسه چييييي؟؟؟؟ گفتم كه ضايع نشه جلوي معلمه  . گفت حالا مثلا ضايع بشه مگه چيه ؟ گفتم نه كار خوبي مي كنه كه ميخونه روي آقائه رو كم مي كنه ( چون آقائه جلسه هاي پيش گاهي بهش گير مي داد ) ياسي گفت ويدا تو هميشه هميني ! همينا رو ميگي !اين چه برداشتيه ميكني ضايع ميشه يعني چي !؟ گفتم من كي اينا رو مي گم ؟؟؟ گفت چرااا قبل امتحانا هم همينو مي گي . منم بهش گفتم اعصاب منو خرد كردي با اين حرفت .من كه بهت گفته بودم اصلا ديگه قبل از امتحان با تو صحبت نمي كنم .بعدشم ديگه اگه من در مورد درس و برنامه هامون با تو حرف بزنم !! تازه اون موقع داشتم به اين فكر مي كردم من كي قبل امتحان ها اين حرف رو مي زنم . قبل امتحاناي ترم كه اصلا من كسي رو نمي ديدم چون هميشه آخرين نفر ميرفتم سر جلسه . و اون موقع داشتم به خودم ميگفتم كه تازه ما همين چند روز پيش به هم گفتيم كه ديگه قبل از امتحان راجع به امتحان صحبت نمي كنيم . و اين فقط مشكل من نيست ... تو اين فكرا بودم كه سرمو بلند كردم يه چي بگم ديدم داره چپ چپ نگام ميكنه ميگم چرا اين جوري نگاه مي كني ؟؟؟؟ گفت واسه اين كه تو اين جوري پشت چشم نازك ميكني .(و پشت چشم نازك كرد J )

(الآن كه دارم اينا رو مينويسم خندم گرفته ) گفتم من از عمد نكردم . بعدشم يكي دو دقيقه حواسمونو داديم به خوردن آب و حرف زدن اين و اون كه الهه بهم گفت خوب غذاتو بخور گفتم نه سيرم ! كه ياسي گفت بچه اكتيو شده رفته تو فاز رژيم ! منم خنديدم و شكر بينمون كه آب شده بود تبديل به بلور شكر شد و چسبيد به ياسمن تا شيرينتر  و خوشمزه تر از گذشته بشه(چشمك) ...اين دعواها نمك زندگين ! اصلا بدون دعوا زندگي حال نمي ده تازه ممكنه عقده اي بشيم و چشم خودمون (نه بچمون چون ما خودمون بچه ايم   J) چپ بشه !!واگرنه اين ياسي دوست جيگر منه ...اگه اين جا همه چي از جمله اين جر و بحثارو مينويسم دليل بر صميميته ! چون من مي دونم ياسي اينجا رو مي خونه يعني باهاش تعارف ندارم . هرچند م يدونم فقط ياسي اينجا رو مي خونه !!!(خندههههههههه)

امروز زنگ اول زبان داشتيم.معلمه از بچه ها مي پرسيد كه تابستون چيكارا كردن و كجاها رفتن ؟ كه هر كس يه چي گفت . طاهره كه خيلي اين دوهفته  ي آخر بهش خوش گذشته بود چون با فاميلاشون رفته بودن يزد و اصصلا هر وقت حرفشو مي زنه كلي رويايي ميشه ! دركش مي كنم چون عيد 85 براي منم همينطوري بود ! هر چند دوماه بعدش حالم گرفته شد !راستي امروز معلمه يه چيز جالب گفت و اون اين كه دانشمندا به يه نكته ي جالب رسيدن : آدما به غير از IQيه چ ديگه هم دارن به نام EQ كه دومي از اولي خيلي مهمتره .گفت توي انگليس يه مدرسه باز شده كه گفتن فقط 100 نفر آدم تيزهوش تيزهوش با بالاترين IQرو قبول مي كنيم . اون وقت هزار نفر توي آزمون وروديشو شركت مي كنن !اون صد نفر انتخاب ميشن و اونجا درس مي خونن و واقعا موفق بودن . بعد از يه مدت متوجه ميشن توي محاسبات كامپيوتريشون اشتباه كردن و به جاي اين كه صد نفر با بالاترين IQرو انتخاب كنن صد نفر با پايين ترين IQ رو انتخاب كردن . گفتن حالا صداشو در نيارين . رفتن تحقيق كردن ديدن اون افرادي كه داراي هوش خيلي بالايي بودن حتي در مدارس معمولي هم موفق نبودن !! و نميكشيدن ! و ازاونجا بوده كه چيزي به نام EQرو هم نامگذاري كردن و گفتن كه EQ مهمتره ! و واقعا راست مي گن . ييعني ميگن بايد روحيه خيلي قوي باشه . بايد به خودمون تلقين كنيم كه مي تونيم. درهر جايي كه هستيم . آخه بچه ها همشون فكر مي كنن چون توي يه مدرسه ي مشهور درس نميخونن به هيچ جا نميرسن . خودم هم گاهي اين فكرو مي كنم . اما اشتباهه . يعني امروز معلمه اينو گفت . هر چند هنوز حرفشو از ته دل باور نكردم . اما تلاش ميكنم به خودم بقبولونم .  خلاصه ... آهان راستي يه شاگرد جديد نوزده و هشتاد هشتي داريم . يه دختر ديگه هم امده از مدرسه اي كه نسترن رفته الآن  اونجا . البته دختره تجربيه . همه بهش مي گيم تو اينحا اومدي واسه چي ؟؟ ميگه چون اونجا خيلي سخت ميگرفتن و همه مخ بودنو ... ببنينين من چه دوست مخي دارم . نسترنو مي گم . افسانه يكي از دوستام رو هم ديدم كه كلي خوشگل شده بود . اصلا خوشگل بود و خيلي هم لاغر شده بود .هييييييييييييييييييييييي!!!!((:

زنگ دوم هم زبان داشتيم كه درس اول رو تا يه جاييش بهمون داد گفت هفته ي ديگه مي پرسم . زنگ بعدش شيمي داشتيم . معلم شيميمون از سال اول باهامونه و و مامان يكي از بچه هاست و معلم خوبيه اما يه خرده روي هوا درس ميده . يعني بايد هميشه خودت بخوني اما خوب تقريبا همه چيزو ميگه . هرچند مليكا كه ازاين مدرسه رفته مي گه تازه فهميده شيمي چيه !و اين كه همه چيرو هم بهمون نگفته .  اين معلم شيمي ما خيلي شوخ و باحال تشريف داره و كلي فحش هر دفعه نثارمون مي كنه . ولي همه ي حرف هاش رو دوستانه ميزنه . يعني ما مي دونيم داره شوخي  ميكنه ! J

درس اول رو تا صفحه ي 8 داد و گفت واسه فردا چه قسمت هايي رو بخونيم كه مي پرسه . زنگ آخر هم كه حسابان داشتيم . چون زنگ قبلش با ياسمن داشتيم درمورد گردوندن سوئيچ ماشين دور انگشتش صحبت مي كرديم و ميخنديدم من تا ديدم اين با سوئيچ ماشينش اومد تو كلاس خندم گرفت . و شما ميدونين كه تنهايي خنديدن خيلي خيلي بده و تقريبا ميشه گفت از هر نوع خنده اي بدتره چون همه قبل از اين كه فكركنن بي ادبي مطمئن ميشن خل شدي . بارها واسه من پيش اومده كه مثلا يه جايي (مثل تاكسي ) تنها نشستم و ياد يه خاطره خنده دار مي افتم و  تنهايي خندم ميگيره . و واقعا نمي دونم بايد چي كا ركنم . معمولا گوشي موبايل رو ميذارم دم گوشم تا مردم فكر كنن دارم با يكي مي خندم !! اگه هم فكر كنند خل شدم حق دارن! حسابان هم كلي مشق داد و رفت!! فردا هم 2 زنگ و نيم ادبيات داريم . نصف زنگ عربي و 1 زنگ شيمي . امروز از مدرسه مانتو خريدم . دو سايز بزرگ تر از خودم برداشتم !! يعني اول يه سايز بزرگ تر برداشتم ديدم بد نيست اون وقت ناظممون گفت يه سايز ديگه بزرگ ترهم بپوشم تا ببنتم . وقتي پوشيدم بهم گفت همين بهتره ! من كه اصلا واسم مهم نبود . هرچند دينا مي گه شبيه خدمتكارا ميشي با اين مانتوت اما اصلا بشم چه اهميتي داره ؟ در حال حاضر من دپرس تشريف دارم كه اينا رو مينوسم . اينجا دفتر خاطرات منه و هر چرت و پرتي رو دارم توش مينوسم ! هرچند مي دونم كسي نمي خونه ! بيشتر واسه خودم مينويسم . اگه هم كسي مي خونه بهش پيشنهاد مي كنم پستهايي كه انرژي مثبت نداره رو نخونين .  بيشتر واسه خودم مينويسم تا افكار ذهنم واسه فردا خالي بشه . چون من عادت دارم بيخودي ذهن گران بهامو پر كنم(از چرت و پرت) و به اين وسيله مي تونم خاليش كنم .

راستي رياضيا و تجربيا روي هم ميشيم 21 نفر و كلاس هاي عمومي و شيمي مون با همه . بچه ها خيلي ناراضين . برناممون هم افتضاحه !!! همه ي حسابانا زنگ آخره چون آموزش پرورش گير مي ده= چون معلممون مرده ! تاريخ و كامپيوتر رو حذف نكردن و ورزش زنگ دومه و شيمي ها همه يكي مونده به آخرن و ادبيات و زبان فارسي توي يه روز ميفته ! و واقعا""""""""""""" مسخرست ! اعصاب منو ياسي هم از اين جهات خرد بود اما حالا حال من بهتره . خدايا به هممون كمك كن . ميدونم كه كمكمون مي كني چون ازت كمك خواستيم. مرسي خدا جون.

 

راستي امروز قبل از اولين شب آرامش (سريال ) برقمون رفت و اولاش رو نديديم .

بابام نصف شب داره مي ره مسافرت .

راستي بانسترن تصميم گرفتيم ديگه واسه هم زنگ نزنيم و فقط اگر كار مهمي داشتيم به هم sms بزنيم . مي خام به بقيه دوستام هم همينو بگم . چون حتي اگه درس هم نخونيم تلفن بد جوري وقتمونو ميگره ! منو ياسي كه هميشه كم كم 60 دقيقه حرف مي زنيم . هردومون پرچونه ماشالله ماشالله كم نمياريم كه بابام هر دفعه مي گه اين تلفن سوخت !!! حق داره طفلك ! بچش پر چونه از آب دراومده ! پدر تلفنو در ميارم ...آخه واقعا بعضي تلفنها ميچسبه . مثل تلفناي با ياسي (راجع به هرچي فكر ميكنين حرف مي زنيم : درس بچه ها كتاب فيلم معلما مدرسه و ....)و يا با نسترن كه از اول تا آخر همديگرو مسخره مي كنيم !!!

 

  • فردا روز يوم الشك از آب در اومد و من روزه ميشم .  
  • بابام مي گه روزه نشو به مسئوليت من !!! مي گم ا؟؟ باشه !! البته اين باشه ازاون باشه هاييه كه معني معكوس دارن !!
  • ساعت  12:30 نصفه شبه هنوز نخوابيدم درحالي كه صبح بايد زود پاشم سحري بخورم .
  • دارم يكي از كتاب هاي نيكولا كوچولو كه تازه ترجمه شده رو ميخونم . مينا همسايمون بهم داده . من ميميرم واسه نيكولا كوچوكو ....!!
  • اميدوارم معلم ادبياتمون خوب باشه . نه عالي باشه و تا ميتونه ازمون بخواد خر بزنيم . چون من بايددددد زور پشت سرم باشه .

خوب ديگه فعلا باي باي J

 

 

يكشنبه 2/مهر/85 ------ 23:40

 

سلام . امروز صبح پاشدم سحري خوردم . خورشت قيمه ! و بعدش هم خوابيدم و دوباره ساعت 6 و ده دقيقه پاشدم يه خرده ورزش كردم (با چشم بسته؛ چون انقدر خوابم ميومد چشمام باز نميشد !!!) و بعدش هم يه خرده اتاقمو درست كردم و رفتم مدرسه . اتاقمو صبح ها واسه اين مرتب مي كنم كه وقتي برمي گردم خونه رغبت كنم سر ميزم بشينم به كارام برسم ! امروز ما سه زنگ ادبيات و زبان فارسي داشتيم. 2زنگشو ادبيات خونديم و يه زنگشو زبان فارسي . معلم ادبياتمون خيلي معلم خوبيه . قيافش فتو كپي معلم عربيمونه و اخلاق و روش درس دادنش مثل معلم ادبيات جيگر ايام راهنماييمون ! اول اومد سر كلاس شجره نامشو گفت و از بچه هاش و خودشو تحصيلات خودشو و بچه هاش و اين كه بچه هاش چند سالشونه و كي ازدواج كردن و كجا زندگي مي كنن و ...!!!!!!! امروز يه حرف جالب زد و اون اينكه هر چه قدر كه علم آدما زياد تر ميشه بيشتر به خدا نزديك ميشن . چون بيشتر ميشناسنش و هر چه قدر بيشتر بشناسنش افتادگيشون هم بيشتر ميشه . يعني فروتنيشون در مقابل خدا بيشتر ميشه . مي فهمن هيچي نيستن و اين حرف ها ! مثالي هم كه زد اين بود كه درخت ميوه ؛ هر چه قدر ميوه هاش بيشتر بشه افتاده تر ميشه ! زنگ آخر هم شيمي داشتيم . معلممون انواع واكنش هاي شيميايي رو توضيح داد . (البته روي هوا !) اما خوب از درسش خوشم اومد.

وقتي روزه هستم خيلي از لحاظ روحي وضعم خوب ميشه J !! مثلا اعصابم بي خودي خرد نميشه . به خاطر اين كه برادرم آهنگاشو بلند ميذاره و نمي تونم درس بخونم زياد حرص نمي خورم و در كمال تعجب توجهم به اون آهنگه كم ميشه .

راستي امروز معلم ادبياتمون يه حرف جالب ديگه هم زد : فكر نكنين ادبيات درس كم اهميته چون شما اگه يه روز توي يه جمعي بخواين صحبت كنين اگه بياين فرمول هاي رياضي رو بگين كسي نه خوشش مياد نه توجهي مي كنه . اما كسي كه ادبيات و زبان مادريشو خوب بلده و ميتونه خوب صحبت كنه ميتونه توجه بقيه رو به خودش جذب كنه و ادبيات اين فرصتو به ما ميده و ... من خيلي ادبيات دوست دارم . البته در همين حدي كه مي خونيم و نه بيشتر . يعني دوست ندارم برم رشته ي انساني چون مي دونم حفظياتم افتضاحهههه . بيخيال !

امروز ياسمن خيلي دوست داشتني شده بود . جوجو شده بود . نميدونممممم گاهي خييلي جوجو ميشه . بدون اين كه خودش بدونه !

حسابان كلي مشق داده نمي دونم كي تموم ميشه ؟ هنوز درس رو نداده درست و حسابي ميگه برين تمريناشو حل كنين ! من كه اعمال روي توابعو كامل بلد نيستم ! چون هنوز درس نداده . نصف تمرينام حل نكرده موندن ! خدا رو شكر يادش نبود امتحانامون زو !! يا شايدم به روي خودش نياورد !!امروز توي نماز خانه معلم ديني پارسالمون رو ديدم . البته باهاش سلام عليك نكردم چون داشت نماز مي خوند . يادش به خير چه قدر سر به سرش ميذاشتيم . تيكه كلاماش فوق العاده بودددد !!

دم به ثانيه ميگفت : لذا (با لهجه ي آذربايجاني غلييييييييييظ) به چرا (chera)ميگفت (chara)! J يه چيزاي ديگه هم مي گفت كه يادم نيست ! الهه يادشه . نسترنم همين طور . اما خيلي دختر خوبي بود ! معلمه رو ميگم . مي فهميد به بعضي از حرف هاش ميخنديم هيچ وقت به روي خودش نمي آورد !

حوصله ندارم ديگه چيزي بنويسم ! مي تونستم بهتر بنويسم . اما ديگه ديره . مي خوام بخوابم فردا واسه سحري پاشم . و بعدش هم بقيه حسابان رو حل كنم ....

خدايا مرسي كه هستي ...مرسي كه ميدونم كه هستي !

 

شب به خير !

 

 

 

دوشنبه 3/مهر/85----------19:35

 

سلام . نماز روزه ي همه قبول باشه ! دارم ميتركم بس كه خوردم . واقعا راست مي گن نبايد موقع باز كردن روزه زياد خورد ؟ يه كاسه سوپ خوردم اما وااااي ...ديگه نمي تونم حتي درس بخونم . بس كه سنگين شدم ! مي گم يه كاسه سوپ تعجب نكنين. چون كاسه هاي سوپ مامانم اندازه يه ديگ مي مونن !! امروز زنگ تفريح دوم ياسمن به دينا و من و الهه مي گفت ديدين بعضي از خونواده ها چه افطاريهايي مي ذارن !!چند رنگ غذا و ... و ... و ........ !!گفتم اهههههههه ياسمن حالم از آدماي مانكني كه به خردن بقيه كار دارن به هم ميخوره !!(البته با خنده و شوخي هااا !!) گفت چيه ؟؟ يادته با نسترن مي خاستيم روي تو كار كنيم تا مانكن شي ؟؟ گفتم ويششششششششششششش حالا كه چي برم رو خودم كار كنم ؟؟؟ همين جوريش صف خواستگارا رو به فلك مي زنه چه برسه به اين كه برم روي خودم كار كنم !! بعدشم دختر بايد يه پرده گوشت داشته باشه !! بعد هممون زديم زير خنده ! ياسي گفت : به !! اون كه تو داري يه پرده گوشته ؟! اون يه لحاف گوشته ! واي انقدر خنديديدم !! (توجه داشته باشين كه همه ي اين حرف ها به شوخي گفته ميشه ! حيف كه آيكون نمي تونم بذارم ) امروز الهه روزه بود خيلي خسته به نظر ميرسيد يه خرده مسخره بازي در آوردم شايد بخنده گشنگيش يادش بره ! من گشنگي زياد واسم مهم نيست ! بيشترين چيزي كه موقع روزه بهش فكر مي كنم و برنامه ريزي مي كنم كه اولين چيزي كه بايد بخورم اونه ؛چاييه ! چاي شيرين دااااغ ! گلو تازه مي شه ...!  هنوز گاهي بساط رقص و آواز به راهه ! البته رقص كه نه چون نسترن نيست ! همون آواز گروهي باحاله ! اين آهنگ رو پارسال خيلي مي خونديم : اومدم خونتون براي خواستگاري !! اومدم قلبمو بدم به يادگاري ! اومدم حرير گل به تنت بپاشم يه حرير كهنه از عشق تو بنوشم ...... نامزدمو بدين برم ........(ادامه دارد ) امسال خوبيش به اينه كه كلاسمون كنار دفتر نيست و صدامون نميره توي دفتر و خوبي بزرگترش اينه كه خورشيد نيست و زندگي بدون خورشيد واقعا حال ميده . اهههههه حالم از اين قانون مدرسه به هم ميخوره : مقنعه بايد چونه دار باشه ! هنوز نخريدم و نميدونم كي بايد بخرم ؟! آخه مقنعه مقنعست ديگه ! چه اهميتي داره چه شكلي باشه ؟!

خوب حالا از امروز بگم !! زنگ اول كه هندسه داشتيم . معلمه جديد بود ! معلم بدي نيست ! از اوناييه كه فكر ميكنه بچه ها خنگن و هيچي بلد نيستن ! خيلي واسه هندسه نگرانم ! از همه مدرسه ها عقب تريم . پارسال معلم نامردمون گفت تست هندسه نزنين به دردتون نمي خوره . حالا مثل چي پشيمونم به حرفش گوش كردم ! بابا آخه يه عده هستن مثل من تا 100 هزار نوع مسئله حل نكنن جواب نمي دن ! يه عده هم هستن مثل ياسي خدايي باهوشن و توي يه سري درسها مخصوصا هندسه نيازي به تست زدن ندارن ! نيازي به حل صد باره ي  مسئله ندارن ! اما من ماشالله !! يه وقت چشم نخورم ! حتي گاهي يه سري تست كه مي زنم وقتي برميگردم دوباره نگاهشون ميكنم (مثلا بعد از چند روز ) ميبينم هيچي يادم نيست ! و بايد چند بار همون سري رو حل كنم تا نتيجه بده !

آخ آخ امروز چه قدر حرص خوردم ! اين بچه هاي كلاس ما (بعضي هاشون ) تا حالا لاي حسابانو باز نكردن مي خوان برن بگن معلم حسابانمون بده و ما هيچي نمي فهميم . آخه الميرا من از دستت چي بگم !؟ صد بار متقائدش ميكنم و دوباره بعد از يه ساعت حرف خودشو مي زنه . بهش مي گم تو تا حالا واسه حسابان وقت گذاشتي ؟ مي گه نه اما من پارسالم وقت نمي ذاشتم واسه رياضي و هميشه رياضيم خوب بود ! مي  گه من بايد بدون خوندن بفهمم ! بيخيال !

معلم هندسمون فقط از روي كتاب مي خوند و پيش مي رفت . اين مثلثو رسم كنين ببينين ميانه هاش كجا همديگرو قطع مي كنن . يه مثلث با يه زاويه باز يه مثل قائم الزاويه ! نميدونم شايد خوب باشه ! ميگفت روش من اين جوريه كه اول كتابو خوب كار مي كنم بعد مي رم سراغ تمرين هاي اضافه ! كلاس بيش از اندازه خسته كننده بود و 14 نفرمون از دم خواب بوديم ! خندم گرفته بود از قيافه هاي بچه ها ! همه خوااااااااب ! من وقتي سر كلاس خوابم ميگيره خيلي بد ميشه ! واسه اين كه اشك بد جوري از چشمام مياد پايين ! همه فكر ميكنن دارم گريه مي كنم !

زنگ دوم عربي داشتيم و تابالوگا رو ديديم ! دلم واسش تقريبا تنگيده بود ! زنگ تفريح بچه ها پاي تخته نوشته بودن : خوب ها : ليلا . شبنم . / بدها : گلنوش / گل ها : آذين / خل ها : تابالوگا ....

آخه نگفتم ما به معلم عربيمون ميگيم تابالوگا ! فكر كنم يه نود ساليش باشه . سال اول دبيرستان بچه ها يه نقاشي كشيده بودن زده بودن به برد به اين صورت : يه بيضي كه يه چشم توشه ! بعد زيرش نوشته بودن تابالوگا ! به همه مي گفتيم ببينين از هر طرف نگاهش مي كنيم داره بهمون نگاه مي كنه !! واي روزي كه با ياسمن اين ابتكار بجه ها رو ديديم از خنده مرديممممم !

آخخخخخخخخخخخ الآن يهويي دلم واسه معلم ادبيات پارسالمون تنگ شد!! هيچ وقت يادم نميره كه يه روز نزديك بود از خنده سر كلاسش خفه بشم ! همون روزي كه مقنعشو برعكس پوشيده بود و فكر مي كرد ازاين كه توي ارديبهشت پالتو پوشيده داريم بهش مي خنديم ! خاطرشو خيلي وقت پيش نوشتيم توي وبلاگ !

خوب داشتم مي گفتم تابالوگا بهمون درس اولو داد معني كرد و قواعدشو تقريبا گفت و گفته واسه هفته ديگه امتحان داريم ! ميگفت يعني چييي؟ ؟؟؟؟ زنگ منو دادن به ادبيات !! به قول ياسي لج كرده ! بهش گفتيم ما هفته بعد ادبيات هم داريم گفت به من ربطي نداره و كلي منت سرمون گذاشت كه من امسال فقط به خاطر شما ميام مدرسه و فقط به عشق شما و فقط به اميد شما و فقط به اميد اينكه بتونم شماهارو به يه جا برسونم و فقط.... سرمونو خورد و آخرش گفت پس منو اذيت نكنين تا با هم بتونيم راه بيايم ! و قتي بهتون ميگم امحان دارين نق نزنين !

زنگ سوم دوباره هندسه داشتيم بازم همه رو به موت بوديم !

زنگ آخر حسابان داشتيم ! زنگ ناهار خيلي خنده بود ! همه داشتن از هم اشكال مي پرسيدن و غر مي زدن كه ما هيچي بلد نيستيم .  و اگه ببرتمون پاي تخته ضايع ميشيم و اين حرف ها ...

امروز زنگ حسابان خيلي خنديديم ! من كه تركوندم ! باور كنين دست خودم نيست ! از روش درس دادن معلمه و خونسرديش خوشم مياد امااز قيافش حااالم به هم مي خوره ! راستشو بخواين (منكه با دفتر خاطراتم تعارف ندارم !!) از آدمايي كه ازدواج كردن و حلقه دستشون نميكنن حالم به هم مي خوره ! دقيقا حالم به هم ميخوره هاااا!!!!! نميدونم چرا !

واي اومده بالا سرم دوباره خطكشمو بر مي داره مي زنه توي سرم ميگه حلللل كننن !!! آخه پس من دارم چي كا رمي كنم ؟؟؟؟ دارم حل ميكنم ديگه ! يه مثال داده بود سر كلاس حل ميكرديم ! بعد خط كش فلك زده ي منو بر مي داره يكي يه بار مي زنه تو سر بقيه ي بچه ها !! من كه اينو ميبينم ديگه نميتونم سوال حل كنم !! مياد بالاي سرم چشماشو چپ مي كنه بهم مي گه بزنم توي سرت ؟!!!!!!!!!! منم نيمكت اول ! اولين كسي كه مي تونه بهش گير بده !! منم وقتي اين اين جوري نگام مي كنه خندم مي گيره بد جوري . خيلي خيلي به سختي جلوي خندمو مي گيرم !!خيلي سخته ساعت آخر اونم توي ماه رمضون حسابان داشته باشي ! آهان راستي يه چيز خنده دار ! امروز عاطفه رفت پاي تخته مسئله حل كنه بهش گفت اول بند كفشتو بببند ! عاطفه هم گفت حالا مي بندم بعد از اين كه حل كنم مي بندم . گفت نميشه بايد همين حالاببندي ! بعد تا عاطفه بند كفششو ببنده يه داستان واسمون تعريف كرد . مي گفت من يه مدرسه مي رم كه يه قسمتي از راه پلش حدود 6 پله ميخوره نرده يا حفاظ نداره . من هميشه به مدير اين مدرسه كه دخترونه هم هست مي گفتم يه نرده بذارين اينجا بچه ها ميفتنااا اون هم ميگفت نه مگه بچن ؟ ناسلامتي دبيرستان و پيش دانشگاهي هستنااا ! منم بهشون مي گفتم خوب باشن يه وقت يه شوخي چيزي مي كنن يكي بيفته پايين اون وقت چي كا رمي كنين ؟گذشت و چند وقت پيش ديدم پايين راه پله شلوغ شده و يه دختر افتاده روي زمين و مدير داره ميزنه توي سرخودش و داره از ترس سكته مي كنه ! ديدم دختره زبونش ته حلقش گير كرده و چشماش چپ شده ! نگو موقعي كه زنگ خورده همه هجوم آوردن برن خونه اين دختره از عقب افتاده پايين ! مديره كه هيچ كاري نمي كرد ! مستخدمه هم كه حرف محرم نامحرم ميزد (اين جا من خندم گرفت ) منم گفتم برو بابا اين داره ميميره رفتم بلندش كردم زدم پشتش (واي ديگه من اينجا داشتم ميمردم از خنده- ياسمن هم داشت ميخنديد نميدونم به همين موضوع بود يا نه؟!) زبونش در اومد از حلقش و راه نفسش باز شد كه وقتي بردنش بيمارستان بهشون گفته بودن اگر اينو برنمي گردوندين نفسش بند ميومد تموم ميكرد ....!

امروز وقتي اومدم خونه مثل ميت افتادم ! ساعت 15:25 دقيقه بود ! مي خواستم ساعت 16:15 پاشم اشتباهي گذاشتم روي 15:15! خوب طبيعتا ساعتم زنگ نزد ديگه خودم قبل از اذون پاشدم ! خيلي بدم مياد از اين خواب موندنا !! حالا شب خوابم نميبره هيچ !! هيچ غلطي هم نكردم ! بعد تا همين الآن كه ساعت 20:40 هست من هيچ كارنكردم .

خوب ديگه من برم ! بازم حرف دارم ... مثلا فيلمي كه مامانم برام تعريف كرد و راجع به اون نونوائه بود كه يه شبه توي تنور  موهاش سفيد سفيد شد !

آهان يه چيز ديگه بگم و برم .

امروز مصاحبه ي حامد بهداد با همشهري جوانو خوندم . خيييلي مصاحبه ي  توپپپي بود ! حامد بهداد همونيه كه من وقتي توي فيلم كافه ستاره ديدمش فكر كردم شبيه شهاب تيامه ولي الآن فهميدم اصلا شبيهش نيست ! من خيلي ازآدمايي كه انرژي دارن خوشم مياد ! آدمايي كه از ته دلشون حرف مي زنن مي خندن راه مي رن و... !و سعي مي كنن به ديگرون انرژي بدن و شادشون كنن !  شايد بي خودي باشه اما شهاب تيام مثلا آهنگ بي توشو از ته دلش مي خونه ! اين حامد بهداد هم از ته قلبش بازيگري مي كنه و كلي از بازيگريش و شغلش راضيه و كلي انرژي داره ! نسترن هم معمولا پر از انرژيه ! اون پسر خاله ي دختر داييم كه مي گفتم  همش آواز مي خوند هم انرژيش خيلي مضاعف بود ! اما بعدا فهميدم كه انرژيش بيش از اندازه زياد بود J J !!!!!!!!!! ديگه داشت انرژيش فوران مي كرد نمي دونست چيكار كنه اين همه انرژي رو !!!!!

هر چه قدر من از آدماي پر انرژي (البته پر انرژي از نوع معقول !!!! J) خوشم مياد از آدمايي كه انرژي منفي ميدنو انرژي آدمو مي گيرن حرصم ميگيره ! خدا رو شكر من و ياسمن و بچه ها انقدر زنگ تفريحا مسخره بازي درمياريم كه خود به خود انرژيه مياد !!

يه مثال بزنم واسه يه آدم كه فقط انرژيتو ميگيره : معلم هندسه ي پارسالمون !!

 

خوب من برم كه ديگه حسابي وقتم رفته فعلا باي بايييييي ! 

 

 

سه شنبه 4/مهر/85-------17:20

 

سلام . دارم از خستگي به ميت تبديل ميشم . ولم كنين همين جا غش مي كنم . آخه ديشب تا صبح خوابم نبرد . نمي دونم چرا ؟ خييلي هم بده ! امروز توي مدرسه فيزيك كامي جون فيزيك جبر داشتيم . معلم فيزيكمونو ديديم . شيرازيه . نازييييييي ! انقدر لهجه ي شيرين خوشگلي داره منو ياد شيراز و فاميلامون ميندازه ! نمي دونم معلم خوبيه يا نه ولي همه تعريفشو ميكنن و ياسي هم كه كلي ازش خوشش اومده بود . فيزيك رو اصلا مثل معلماي ديگه توضيح نمي ده . اين طور نيست كه يهو درسو بگه مياد از در و ديوار حرف مي زنه و ربطش ميده به دين و نمي دونم يه جوري ميگه كه به دلت ميشينه ! البته چون هم وطنمه طرفشو ميگيرم ! دييييييييي

جبر رو ميشناختيم . من خيلي دوستش دارم . خيلي معلم خوبيه به نظرم . يعني هدف داره و دقيقا مي دونه كه مي خواد چي كارا بكنه . اما از لحاظ درسي نه به جبر مطمئنم نه به فيزيك نه به هندسه ! گاهي ميترسم .

ديگه نمي تونم چيزي بنويسم . فعلا باي باي

 

 

چهارشنبه 5/مهر/85--------ساعت حدودا 20:00

 

سلام به همه . واي من الان چه احساس خوبي دارم ! انقدر خوردم از اذون تا حالا كه دارم ميميرممممممممم! آخه مي دونين چرا ؟ من ديروز واسه افطاري فقط نون و پنير و سبزي و شير و هلو (((((: خوردم . گفتم صبح پا ميشم سحري مي خورم . واي چه قدر ناراحت شدم وقتي ساعت 6 پاشدم ديدم خواب موندم !! منم كه معدم عادت به اين برنامه ها نداره از صبح زد تو سرم تا افطار . البته نه تا افطار تا يكي دو ساعت قبل از افطار . (چون همون طوري كه مي دونين قبل افطار (نمي دونم چرا )گشنگي رفع ميشه !!) واي از اون موقع تا حالا فكركنم يه فلاسك چاي خوردم . و يه كاسه بزرگ سوپ و غذا و ...هلو !! نمي دونم تا حالا گفتم يا نه ! اما از اونجايي كه من به همه نوع خوراكيجات علاقه ي توصيف ناشدني دارم ؛ ميوه ها هم جزء اونا حساب ميشن ! مخصوصا هلو و پرتقال و هندونه و گيلاس و آلبالو و زرد آلو و آلو زرد و شليل و خربزه و ...........و خلاصه همه ي غذاها اينه كه هر دفعه اسم هلو رو هم ميارم . چون در حال حاضر هلو خيييلي ميچسبه ! و چاي !!وايييي مي ميرم براش ! البته توي ماه رمضون ! آخه من توي طول روز اصلا به آب خنك فكر نمي كنم . فقط به چاي فكر ميكنم . اونم به خاطر گلودرديه كه هنوز از مريضيم از بين نرفته ! خلاااااصه امروز من توي مدرسه رو به موت بودم !!! امروز جلوي معلم شيميون بدجوري ضايع شدم ! بي خيال حوصله توضيحشو ندارم اما يه بار يه سوال كردم آبروريزي شد ! امروز معلم ورزشمون اومد  ! من و ياسمن داشتيم بال در مياورديم . چرا ؟؟ خوب معلومه ! چون معلم ورزش ديوونه و عقده اي پارسالمون رفت !!  هوراااااااااااااااا ! خدا به من و ياسي نعمت داد !! البته فكر كنم فقط ما دوتا انقدر خوشحال بوديم ! نامرد پدر زانوهاي منو در آورد !

بيخيال !

زنگ تاريخ هم خييلي مسسسسسسسخره بود ! آخه من به كي بگم كه حالم از تاريخ به هم مي خوره! نه حالم ازش به هم نمي خوره ! اما از اين كه بخونم واسه اين كه درس جواب بدم بيزارم ! واقعا بيزارم !! من عاشق كتابهاي تاريخيم اما اگه داستان باشه يا مثل داستان بخونمش ! دزيره نصفيش راجع يه جنگ هاي ناپلئون بناپارت بود اما چون با علاقه خونده بودم تا مدت طولاني يادم مونده بود !

زنگ آخر بي كار بوديم . از اونجايي كه رو به موت بودم نتونستم هيچ غلطي انجام بدم و ازاون يه ساعت و نيم هيچ گونه استفاده اي نكردم جز اين كه رفتم توي نماز خونه خوابيدم ! حالا اون كه هيچي ! بعدشم كه رفتم خونه عين ميت افتادم تا اذون ! هيچ كاري انجام ندادم و اين خيييلي بده ! جمعه هم آزمون قلم چي دارم و نمي تونم هيچي بخونم مي خواد از درسهاي اختصاصي پارسال بگيره ! بابا من مال امسالشو موندم نمي رسيم همين جوري بخونيم ! وااااي ادبيات انقدر درس داريم خدا مي دونه . يكشنبه فااااجعه است ! هم امتحان ادبيات داريم هم امتحان زبان فارسي هم امتحان عربي هم امتحان شيمي !!! تازه شنبه ساعت 4:15 هم تعطيل ميشيم . نمي دونم چه خاكي بريزم توي سرم كه روز به روز داره از دست اين درسهاو اين خاكها كچل ميشه! چي كار كنم ؟؟؟ توي ماه رمضون هم  واقعا ميشه درس خوند؟ !!!!! خدايا كمك كن نذار هيچ كدومون عقب بمونيم ! نمي دونم! ماه رمضون ماه خوبيه ! اما خوب معمولا اونايي كه روزه ميشن گاهي از درس و زندگيشون ميفتن ! چون يه عده هم توانايي روزه گرفتن ندارن روزه نمي گيرن واقعا ماه رمضون ماه سختي ميشه !!

واي من دلم چاي ميخواد الآن ميرم ميخورم ! من بر خلاف خيلي ها چاييكه توي فلاسك درست ميشه رو خيلي بيشتر از چاي تو قوري دوست دارم !! نميدونم چرا اين جوري شدم ؟! مثل اين كه ماه رمضون آدمو به چاي علاقه مند مي كنه !

راستي افسانه يكي از بچه ها خييييييييييييييييلي خوشگل شده !! خيلي زياد !منم كه وقتي يه آدم خوشگل ميبينم كليك مي كنم روش دم به دقيقه مي گم : خوشششگل من جييييگر ! افسانه هم ديگه اعصاب معصاب درستي از دست من نداره !!ديييييييييييي

راستي ناظم جديدمون رو ديديم ! واي خداي من اينم به گمونم مثل خورشيده ! چون وقتي ما به خورشيد هم محل نداديم عقده اي شد و به خاطر اين كه اظهار وجود كنه ميومد دم كلاس كشيك مي داد ! يا از شيشه ي كلاس به داخل نگاه مي گرد ! هييييچ وقت يادم نمي ره سر امتحان يه معلم يهو سرمون رو برمي گردونديم مي ديديم كله ي خورشيد لاي دره و داره بر و بر مارو نگا ه مي كنه ! اون قدر اون موقع مي خنديدم حد و نصاب نداشت ! حالا اين خانومه هم مثل خورشيده و بي خود دم كلاس ما كشيك مي ده !

ياسمن راست  مي گه مي گه بچه ها يه جورايي همه سرد شدن ! راست مي گه و دم به دقيقه هم كه از نسترن مي گيم ! با الهه هم كه هر زنگ هنوز كشتي ميگيرم !

و هم ديگه رو ميزنيم و اين خودش كلي انرژي مي ده !!ديييييييييي

راستي ديروز معلم كامي جون اومد سرمون ...ازاوناييه كه با من آبش توي يه جوب نمي ره !! آخه  من وااااااااقعا حالم از معلمايي كه درسشون پشيزي اهميت نداره ولي عقده دارن منزجرم !! مي گه من مي خوام با شما بيشتر از سطح كتاب كار كنم . بهش  ميگم مي خواين مباني رو بالاتر كار كنين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مي گه آره !! ديوانه است ! به من چه تاريخچه ي كامي جون چي بوده ! عشقم بكشه بعد از كنكور و نهايي خودم مي رم ميخونم ! من و ياسي از معلم ورزش پارسال هم واسه اين بدمون ميمود كه عقده اي بود خفننننننننن ! فكر مي كرد داره توي دانشگاه براي دانشجوهاي دكترا درس ميده !! آخر هم نمره ي ورزش منو نسترن و ياسمن هر سه تامونو هم مستمر هم پاياني داد 19 بي ادب عقده اي نفهم !!!! آخيييشششششششش !!

راستي دستگيره در كلاس ما از جاش در اومده ! بايد با چنگال يا كليد يا .... بازش كنيم ! آخ انقدر خنده دااااره !!! معلما ميان پشت درميمونن !!

مامان جون هيچييي درس نخوندم . آخه حس درس خوندن نمياد ! چون من موقع روزه يه خرده هنوز مريض بودم ؛حس ميكنم دارم دوباره مريض ميشم واسه همين شااايد فردا روزه نشم ! خوب ديگه فعلا همين .

من برم

فعلا باي بايييييييييييييييييييييييييييييييييي

 

---------ساعت = 23:30

*بابام اومد از مسافرت .

*هيچي درس نخوندم و كاراي فردا رو نكردم .

* دلم هوس كرده روي يه استخر از جنس ژله بخوابم.به شرط اين كه ژله هه فرو نره !

* فعلا شب به خير !!!!

 

 

پنجشنبه 6/مهر/85---------20:00

سلام . امروز روزه نشدم . آخه نمي تونستم ...چون داشتم دوباره (دور از جونم و جونتون !!) سرما مي خوردم . گفتم يه روز نگيرم تقويت شم فردا دوباره ميگيرم !! فردا آزمون قلم چي دارم ! امروز هم رفته بوديم تا درباره ي آزمون واسمون حرف بزنه . مشاورش رو مي گم . منم كه هيچي بلد نيستم . آخه از پارسال چيزي يادم نيست !! نمي رسم بخونم . فقط خدا كنه زياد بد ندم ! بد بدم هم مهم نيست .

ناراحتم . امروز نتونستم يه تفريح حسابي داشته باشم . مجبور شديم بريم اونجا !!

اين هفته وسط هفته هم كه بشه ميرم بيرون .

(پيام بازرگاني = افتخاري مي خونه : بردي از يادم . دادي بر بادم . با يادت شادم . دل به تو دادم . دردام افتادم . از غم آزادم . دل به تو دادم فتادم به بند ! اي گل بر اشك خونينم نخند . سوزم از سوز نگاهت هنوز . چشم من باشد به راهت هنوز ! ...)

امروز مدرسه فيزيك و جبر و ديني داشتيم. ديني خيلي معلم خوبيه . همه ي معلم ها از دمممم مي گن كه بايد همون روزي كه بهتون درس مي ديم درستون رو بخونين . من خيلي كارهام مونده ...فردا كه همه ي وقتم گرفته ميشه واسه امتحان . فقط خدا رحم كنه ! دلم گرفتهههههههه ........ما آدما هم مشكل داريم واقعا !! تا وقتي دردد داريم ناله مي كنيم وقتي هم دردي نداريم فقط بلديم دنبال درد بگرديم . الآن بهترين موقعست كه به خودم بگم : آخه دردت چيهههههههههههه؟ بي خيال دنيا ! دنيا دو روزه .............!!

معلم جبرمون ميره مياد ميگه : اين جوري آبمون توي يه جوب نميره !

واااي امروز من و الهه گند زديم !!!!! گفته بودم من و الهه عادت داريم زنگ هاي تفريح با هم كشتي بگيريم ! داشتيم همديگرو خيس ميكرديم و مي زديم تو سر و كله ي هم ! بعدشم من به هواي اين كه دور از حونش گاوه اداي پارچه قرمز گرفتن به طرز مضحكي در مياوردم كه واااي فكر مي كنين چي شد ؟؟؟؟ همون موقع ناظم جديده اومد !! هموني كه جاي خورشيد اومده . واي چه نگاهي انداخت !! گربه دم حجله كلي قوت گرفت !! الهه و منو مي گي هر كدوممون بدون اين كه به كسي نگاه كنيم پريديم توي كلاس هامون ....اينم سوژه واسه گير دادن بهمون .

امروز هر چي به مامانم گفتم بيا بريم سينما گوش نكرد . قشششنگ از جلوي سينا رد شديم و ميتونستيم بريم .اما مامانم گفت دير ميشه . حالا كو تا من سينما برم ؟ تازه نسترن هم  كه پنجشنبه هاش تا 3 مدرسست كي خوايم بريم ؟؟نمي دونم !

 

 

حوصله ندارم بنويسم . فعلا باي باي

 

جمعه 7مهر 85  ---------ساعت 23:40

 

سلام . ديروقته صبح بايد زود پاشم واسه سحري و درس .

فقط مي خوام يه چيزي بگم : واقعا آدم از هرچي بدش مياد سرش مياد !!!!!!

اين واقعا راسته

سعي كنيد از چيزي بدتون نياد

چون : سرتون مياد !!!

قلم چي آزمون دادم و خوب ندادم چون هيچي از پارسال يادم نبود رتبم از 8181 نفر شده 1674!!!

مي بينين تور وخدا ؟؟تازه امتحانش اصلا سخت نبود هيچ خيلي هم مسخره بود اما من واقعا خيلي از پارسال ضعيف شدم !

راستي يه تصميم خوب و بزرگ گرفتم :

 

من فقط خودمو با خودم مقايسه خواهم كرد .

من فقط به خودم توجه دارم .

برنامه ي هيچ كس واسه ي من موثر نيست .

برنامه ي منم واسه هيچ كس موثر نخواد بود !

 

اينو بفهم ويدا جوووووووونم . J

 

 

راستي امروز افطار خونه همسايه پايينمون دعوت بوديم : سوپ جو ،حلوا؛مرغ؛فسنجون !جاتون خالي خوشمزه بود .

 

امروز و ديروز حتي يك كلمه هم درس نخوندم

حتي يك كلمه !

نرسيدم بخونم .

خدايا مرسي . مرسي كه هستي . فقط مرسي كه هستي !

 

فعلا باي باي ........

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:59  توسط ویدا | 

سه شنبه 28 شهريور 85

 

 

سلام

امروز رفتم با هدي سينما فيلم گرگ و ميش رو ديدم

فيلم بدي نبود از نظر من . از حقوق زن ها گفته بود كه چه قدر پايمال ميشه .بنيامين هم توش خونده بود و به نظر من خيلي قشنگ خونده بود . اسم شخصيت هاي داستان ساره ،سوده و معصومه بود و داشت ميگفت كه بعضي مرد ها چه قدر عوضي اند . داشت ميگفت كه بعضي مرد ها ( البته مرد كه نه نامرد ها )اونقدر عوضي اند كه ميان به بزرگترين دارايي يه دختر حمله مي كنن و اونو از بين ميبرن .ساره اسم قشنگيه . نه ؟ ساره يعني مرد .

امروز با هدي رفتيم غذا هم خورديم (بعد از سينما) وقتي داشتيم غذا ميخورديم بهم گفت ويدا يه سوالي ازت كنم راستشو مي گي ؟ منم گفتم آره ولي به شرطي كه ناراحت نشي . بعد ازم پرسيد وقتي با من مياي بيرون احساس بهتري داري يا وقتي با نسترن ميري بيرون ؟ گفتم واااا خيلي سوالت مسخره است و خيلي احمقانه . گفتم آخه تو و نسترن و عقايدتون و خلاصه از همه نظر با هم فرق ميكنين . اصلا نمي تونم مقايستون كنم . گفت مثلا چه فرقي ؟ گفتم من با نسترن همش در حال شوخي ام و حتي تو درس خوندن هم مسخره بازي و اينا در مياريم . بعدش هم افكار مون توي يه زمينه است . چون رشته و هدفمون مثل همه و ...ولي تو رشتت انسانيه تو قرار نيست مهندش شي قراره وكيل يا روان شناس بشي و هدفت فرق مي كنه درس هايي كه ميخوني فرق مي كنه . من با تو يه جوري بهم خوش ميگذره و با نسترن يه جور ديگه .آدم بايد با يه طرف كه عقايد مقابل خودشو داره هم دوستي كنه واگرنه يه بعدي پيش مي ره . بعد هدي بهم گفت تو دقيقا نقطه ي مقابل مني . گفتم از چه جهت ؟ گفت من با تو محدوديت ها رو شناختم . تو خيلي واسه خودت محدوديت قرار ميدي . در حالي كه تو توي خانوادت آزادي داري ولي خودتو به يه چيزايي محدود مي كني كه من تا حالا نديدم كسي كه آزادي داره خودشو بهشون محدود كنه . گفت اين خيلي خوبه . گفتم آخ الآن اعتماد به نفسم رفته روي هاي ((: خدايي از وقتي با هدي دوست شدم چيز هايي رو از جامعه و روابط بين آدما توي ايران ديدم و باور كردم كه قبلا برام عيني و ملموس نبودن . تا قبل از اين كه هدي رو ببينم ساده تر فكر مي كردم و نميدونم كلا دنيا رو پاك تر و ساده تر مي ديدم . اما واقعا هدي بهم نشون داد كه الآن چه جوي بين دختر پسراي حتي فسقلي حاكمه و چشم و گوشم مثلا باز شد . مامانم مي گه خوبه كه آدم بدونه چه جوي حاكمه و حواسش باشه اما من همون زندگي ساده و توي عالم منگي بودن رو ترجيح مي دم به اين كه فكر و ذهنمو با اين حرف ها مشغول كنم . اما خوب نميشه ديگه منگ بود . چون يهو وقتي وارد جامعه ميشي ميبيني چه قدر تا حالا گيج بودي فكر نمي كنم حس خوبي داشته باشي .

امروز مجله ي موفقيت رو خريدم . به نظرم مجله ي خوبي مياد . توش خيلي به  مسائل روان شناسي توجه كرده .

آخ آخ همين الآن با نسترن حرف زديم . آخه همش جرو بحثمونه كه فردا بريم با ياسي و الهه بيرون يا پس فردا به اين نتيجه رسيديم كه پس فردا بريم . كيف مدرسم خيلي خراب شده بايد فردا برم يكي بخرم . كه با مامانم ميريم . امروز قرار بود سانس 9تا11 با مامانم بريم سينما اما از شانس من پسر عموم كه دانشجوئه و از شيراز اومده تهران داره درس مي خونه اومد خونمون و نتونستيم بريم . اين سينمائه تازه باز شده دم خونمونه و خيلي خوشگله . روزي دو تا فيلم آدم ببينه خيلي پررو ميشه . نه ؟

راستي ديدين اين نشريات چه جوري از اين سريال نرگس تعريف مي كنن ؟ خندست به خدا ... اون روز نوشته بود مصاحبه يس اختصاصي با بازيگر نقش فروغ زماني . اين ديگه از همش مسخره تر بود . دلم هوس شيرازو كرده . عشق منه شيراز !! زادگاه خوشگل منه ! ميميرم براش .

ديشب شيراز خونه ي يكي از دايي هام (من دوتا دايي دارم) تولد دختر داييم بوده . همه ي فاميل دور و نزديك هم دعوت بودن به جز آقايوني كه سن و سالي ازشون گذشته بوده .آخه داييم يه خرده مذهبيه و كلا به هواي اونم شده مهموني رو اين جوري كردن كه به كسي برنخوره . در عوض يه عده خانماي مذهبي هم بودن. اما مثل قبل كه خيلي به اونا توجه ميشد بچه ها ديگه بهشون توجهي نكردن و تا نصفه شب زدن رقصيدن . پسر خاله ي دختر داييم هموني كه وقتي رفته بوديم شمال همش واسمون مي خوند هم تو اون مهموني خونده و پسر داييمم كه صداش خيلي خوبه هم واسشون خونده و خلاصه ماشالله همه دارن يكي يكي خواننده ميشن .         :D دختر داييم اينا هم كه قبلا(تا چند سال پيش)عمرا جلوي كسي بي حجاب ميشدن يا مي رقصيدن ديگه حسابي تركوندن . ايييول . همون دختر داييم رو مي گم كه تولدش بود . البته من كاري ندارم . هركس مي تونه هر جوري كه عشقش مي كشه بگرده. حالا من اين اطلاعاتو از كجا آوردم ؟ هيچي . خالم از شيراز سه ساعت واسه مامانم ميگه و مامانم هم سه ساعت واسه من مي گه و منم سه ساعت واسه شما ميگم و شما هم سه ساعت اينا رو ميخونين و دوباره ... و اين چرخه ادامه داره تا ابد ((:

راستي تا حالا شده از يه نفر خيلي بدتون بياد ؟؟ من توي زندگيم واقعا از يه نفر خييييييييلي بدم مياد . اما فقط اون يه نفره كه واقعا ازش بدم ميادااا...

دلم هوس كرده برم يه مهموني يا تولد يكي از بچه ها با نسترن و بچه ها مسخره بازي دربيارم . اصلا دلم هوس كرده برم يه جا جيغ بكشم يا مثلا يه كاري كنم كه حرص همه دربياد . يه كاري كه خارج از محدوده هايي باشه كه واسه خودم دارم . مي دونم خل شدم .

دلم اصصصلا واسه خورشيد تنگ نشده ... نه خوب يه خرده واسش دلم تنگ شده .واسه وقتايي كه سوژه ميشد با حرف ها و كاراش . خدايي غير قابل تحمل بود .ديگه رفت از مدرسمون. قراره يه ناظم ديگه بياد . دعا كنين خوب باشه .   

تلفنمون يه طرفه است و دارم توي ورد مينويسم تا بعدا برم كافي نت آپ كنم .

راستي امروز واسه خودم كلي پياده روي كردم و فكر كردم و به نتيجه هاي خيلي خوبي رسيدم . نصف افكار مغزم خالي شد .. آخ كه چه حالي مي ده كه مغز آدم سبك بشه . چند دقيقه پيش با دختر داييم تلفني صحبت كردم . خانواده ي خالش اومدن شيراز . همونايي كه عيد اومدن باهامون و بعد با هم رفتيم شمال . همون موقع دختر داييم داشت با دختر خالش از مغازه سي دي فروشي برمي گشت . خونواده ي خالش خونواده ي خوبين اما خودمونيم يكي از اعضاي خونوادشون منوخيلي آزار داد !!

دو سه روز پيش با نگار يه چت توپ كردم . چتمون هميشه باحاله اما اين دفعه باحال تر بود . با نگار از اين حرف ها ندارم اما كلا وقت هايي كه حرف ها از قالب محدوديت ها خارج ميشن آدم حس مي كنه مغزش داره سبك تر ميشه و در اين موضوع دخترا هميشه راحت ترن ...بي خيال !

ديروز مامانم كتابامو جلد گرفت . بعد اين همه سال هنوز مامانم كتابامو جلد ميكنه. اين جوري بهتره . بعضي چيزا رو دلم نمي خواد انجام بدم . چون نمي خوام حس كنم بزرگ شدم و مسئوليتم با حودمه . گاهي دلم مي خواد مثل بچگي ها بابام بند كفشمو ببنده و منم دستمو بذارم رو شونش تا وقتي داره بند كفشمو مي بنده نيفتم . اما گاهي هم فعاليت هام ناشي از اينه كه مثلا دارم تلاش مي كنم مستقل شم !!!!! يعني بزرگ شم . آخه چه عجله ايه واسه بزرگ شدن ؟ به قول معلم شيميمون ما يه عمر مي خوايم بزرگ باشيم  . واسه چي عجله داريم ؟ من هيچ وقت با كارايي كه هم سن و سالام مي كنن برخورد نكردم يا از نظرم كاراشون غير منطقي نمياد . اما خوب خدايي بايد يه فرقي بين يه دختر 16-17 ساله با يه دختر 25 ساله باشه يا نه ؟ ما كه قراره يه روز ي 25 ساله بشيم چرا عجله داريم ؟؟ حتي دوست دارم اين سالهاي آخر دبيرستان كند بگذره . شعار دادن رو بي خيال ويدا جون . زندگي رو عشقههههه كنكور و دانشگاه رو عشقه .....بي خيال باباااااااااا ((:

خوب ديگه برم واسه امروز كافيه . فعلا خداحافظ .

 

 

چهارشنبه 29شهريور 85 ----- 17:30

 

سلام

امروز همون طوري كه ديروز گفتم  قرار بود بريم كيف و يه سري وسائل بخريم . الميرا دوستم پدرش توي بازار طلافروشي داره و كلا الميرا خيلي چيز هاشو از بازار مي خره . پارسالم كيفشو از بازار خريده بود كه مي گفت هم قيمتش خوبه و هم خوشگله كه راست مي گفت . ما هم رفتيم بازار كه هم كيف بخريم و هم اين كه من خيلي دوست داشتم اون طرف ها رو ببينم  . وااايييي با اين كه خيلي خسته شدم خيلي خوشم اومد و خيلي باحال بود . چه قدر سقف بازار خوشگل بود ! از اونجا اول يه كيف خريدم . كيفه مشكي و طوسيه . بعد يه دامن شيري ديدم كه خيلي ازش خوشم اومد . از همون مغازه هم يه بلوز خريدم رنگ دامنه . خوشگل بود يعني بد نبود . واسه وقتي مهمون مياد خوبن ! دو تا بلوز آستين بلند هم خريدم .براي بابا دو تا پيراهن و يه سوئيشرت بهاره خريديم .خدايي اونجا همه چي پيدا ميشه ! از اونجايي كه من داشتم از گشنگي مي مردم رفتيم يه جا غذا زديم به معده  . نسترن از دست توJ بس توي غذا خوردن كلاس ميذاري داشت يادم مي رفت كه كلاس گذاشتن در مورد غذا فقط كار مانكنايي مثل نسترن و ياسمن و هدي است و بي خيال تميز بودن يا نبودن غذائه شدم و خوردم و واييي چه چسبيد . جاتون خالي زرشك پلو با مرغ خورديم. J برگشتنه خرما و برگه زرد آلو هم خريديم . بعدشم كه با دو تا تاكسي اومديم خونه . حالا هم اومديم خستگي در كنيم تا بعدش بريم يه كفش بخريم . و فردا هم قراره با ياسي و نسترن و الهه بريم بيرون . امروز تولد ياسمنه و قراره فردا هر سه تا غافلگيرش كنيم . بااين كه توي دفتر يادداشتم نوشته بودم 29 شهريور تولد ياسمن و حتي تا چند روز پيشم يادم بود امروز يادم رفته بود ولي نسترن لطف كرد يادم انداخت و منم به الهه گفتم . وايييييييي من مي ميرم واسه اين آهنگ علي دانيال : هرگز هرگز هرگز بي تو نمي خندم ... من كلي آهنگ مد نظرمه كه ميميرم واسشون J اون روز كه رفته بوديم شمال من همه ي آهنگايي كه توي ماشين ميذاشتيم رو از بر بودم . بابام بهم ميگفت تو درس مي خوني يا آهنگ حفظ مي كني ؟؟ گفتم خوب واسه اين كه از دست سر و صداي بقيه راحت باشم مجبورم آهنگ گوش كنم تا بتونم درس بخونم !!!J بقيه يعني بچه هاي 2 ساله (البته ظاهرا 20 ساله اما باطنا دو ساله J ) الآنم بابام داره مي گه برنامه فردا رو به هم بزن چون خونه ي عمو نادر اينا (البته عموم نيست دوست بابامه كه مثل عمومه ) دعوتيم كه من به شدت مخالفت كردمو گفتم نهههههههههه 3 ماهه مي خوايم با بچه ها بريم بيرون 4 نفري نميشه . نميام !!!!!!!!!!J منم لجبازJJ

خوب ديگه مامانم صدام مي كنه تا برم دوباره آماده شم تا بريم كفش بخريم J

فعلا باي باي JJ

 

ساعت : 22:45 همان روز

بازم سلام رفتيم كفش هم خريديم . يه كفش خريديم كه مامانم زياد ازش خوشش نيومد. مامانم هميشه معتقده كه هر گروني بي علت نيست و هر ارزوني هم همين طور ! هر چي من مي پوشيدم مامانم مي گفت نه اين زشته سادست !! مي گفتم مامان بي خيااااااااال كفشه ديگه !آخر هم يه كفش خريديم رنگ كيفم.  واي اين روزها پسرا چه قدر موهاشون سوژه ي خندست !! يه متر مي برن بالا سيخ ! البته زشت هم نيست اما من هميشه مي گم اينا چه قدر وقت دارن ؟كي ميرسن انقدر موهاشونو درست كنن ؟ نمي دونم بي خيال . بعد از كفش  رفتيم از يه مغازه پوشه بخريم واسه بابام. آخه مامانم مي گفت همه ي اين برگه ها و فاكتور هاي بابا بدجوري بي نظم ريخته كف سامسونتيتش از اين پوشه دگمه اي ها بگيريم كه اينا رو بذاره توش . بعد مامانم به آقائه گفت آبي و سفيد و سورمه ايش رو بدين . من به مامانم گفتم چرا صورتي نمي گيري ؟؟ مامانم گفت آخه واسه باباست ! مرده ! بعد پسره فروشنده هه گفت : خانم مگه مردا دل ندارن ؟؟!! آخ خيلي خنده دار بود . J 

واي اتاقم خيلي نامرتب شده ! هر چي خريدم ريخته اينجا ! و خلاصه وحشتناكه ! راستي واسه ياسمن يه ساعت روميزي خريديم با مامانم گوشش چراغ خوابه به نظرم خوشگله خدا كنه خوشش بياد . نسترنم گفت كه واسش شال خريده . الهه هم قرار بود امرزو بره يه چي بخره واسش . اما چند دقيقه پيش كه با هم حرف زديم بهم گفت كه نتونسته بخره چون كسي نبوده باهاش بره خريد . آخي آخه حال مامانش خوب نيست . تازه عمل كردن . قرار شد يا فردا صبح با باباش بره بخره يا به من زود تر زنگ بزنه تا با هم بريم از دم خونمون يه چي بخريم .

همين الآن دينا بهم زنگ زد گفت فردا مياد باهامون . خونشون چسبيده به خونمون . اما مامانش بهش اجازه نمي ده كه با تاكسي بياد و بايد حتما با تاكسي تلفني بياد . قرار شد كه فردا با بچه ها اول بريم سينما فيلم كافه ستاره رو ببينيم (كه من قبلا با هدي ديده بودم ) بعدشم بريم رستوران . واي به نظر شما من چه جوري با نسترن دوستم ؟؟؟:Dمن واقعا نمي دونم !!! آخه من هرچي دوست دارم اون دوست نداره و نظرمون توي همه چي با هم فرق فوكوله ! البته ظاهرا فرق فوكوليم . باطنا مثل هميم . مثلا اون هيچ وقت غذاهاي بيرون رو نمي خوره مثلا زرشك پلو با مرغ يا چلو كباب و ... و فقط پيتزا مي خوره . البته خودش مي گه اگه خيلي مجبور شه ميخوره .ولي من ميميرم واسه هر نوع غذا !!من عاشق خورشت بادمجونم اون ازش متنفره ! من از هر چي خوشم مياد اون م يگه اههههههه ديگه واقعا حالم ازاين يكي به هم ميخوره !! آي مي خنديم !! نسترن به من مي گه هلو! تو مثل هلوي پوست كنده ميموني !! بعدشم ميگه كه تو مثل هلويي مي مونيكه آدم مي بينتش دلش ميخواد بخورتش و وقتي مي خوره مي گه اهههههههه چه قدر بدمزه و تلخ بود ! انقدر مي خنديم .  اْلآن نسترن داشت مي گفت كه معلم رياضيمون و شيما ( يكي از دوستامونو ) ديده . معلم رياضيمون كلي خوشگل شده بوده و شيما هم همين طور . هييييي خلاصه همه خوشگل ميشن روز به روز جز اين دختره كه داره تند و تند اينا رو مي تايپه !! J الآن سام داره مي خونه همون خواننده جديده كه مي خونه : رفتي از يادم ديگه واسه هميشه ، دل من ديگه برات تنگ نميشه .ولي اينو بدون ديگه واسه هميشه ، با رفتنت دنيا ديگه تموم نميشه ... !!!ريتم آهنگش باحاله  . اما لطفا به محتواش توجهي نكنين؛ چون نداره !

نسترن نگران درس هاشه . واسش دعا كنين . آخه مدرسه شون همون روزهاي اول مي خواد از كل سال دوم امتحان بگيره . حتما عالي ميدي نسترن جان .

خوب ديگه من برم نمازمو بخونم (طبق معمول آخر وقت = چه دختر بدي هستي ويدا !L ) بعدشم بخوابم .

شب همگي به خير . فعلا باي باي

 

 

پنج شنبه 30 شهريور 85 --------15:25

 

سلام امروز صبح ساعت 8:30 پاشدم آماده شدم تا با بچه ها بريم بيرون . من با الهه سر يه كوچه بالاتر از خونمون قرار داشتم . چون بين خونه هامون 2 تا كوچه فاصله است .اون يه كوچه اومد پايين تر و منم يه كوچه رفتم بالاتر . البته وقتي ديدم نيست به سمت كوچشون حركت كردم كه ديدم با داداشش داره مياد . داداشش دور بود سلام نكردم . (بببينين چه عذاب وجداني دارم كه دارم اينجا مينويسم !) خودش اومد انقدر خوشگل شده بود . تازه كلي هم مانكن شده بود . مانتويي كه توي خرداد خريده بود (سفيد چهارخانه)پوشيده بود با يه شلوار مشكي و يه شال خوشگل . كيف گوگوليشو هم گرفته بود دستش و خلاصه خيلي توپ شده بود . حالا منو بگو تا ديدمش نگاهم رفت به دستش ديدم كادوي ياسي دستشه .  و منم جا گذاشتم كادوئرو توي خونه . حالا ديرم شده بود بد جوري ! سريع رفتيم طرف خونه ي ما و من كادو رو كه حتي يادم رفته بود كادوش كنم رو برداشتم و رفتيم سوار تاكسي شديم بعدشم تا سينما تند تند رفتيم ديديم فقط نسترن توي سالن واستاده . باهاش سلام عليك كرديم . واي انقدر خوشگل شده بود . از اين روسري خوشگل براقا كه مد شده پوشيده بود با اون مانتو آبي نفتيش و كلي جيگر شده بود . سينما ساعت 10 شروع ميشد . نسترن رفت 5 تا بليط واسه همه خريد . من و الهه همون موقع باهاش حساب كرديم . بعدشم ديديم ساعت شده بود 10:15 ياسي و دينا هنوز نيومدن . رفتيم طرف در سينما ديديم ياسي اومد ! گفت من از 5 دقيقه به  ده اينجام شما كجايين ؟ گفتيم ما همين جا بوديم تو چرا نيومدي داخل ؟ گفت من همين جا توي ماشين نشسته بودم ! خوب معلوم بود كه ما رو نمي بينه J. ياسمن هم كلي جيگر شده بود . مانتو شلوار سفيد با روسري كرم قهوه اي .  وااااااي ما تا ساعت 10:35اين حدودا واسه دينا صبر كرديم !حالا مگه مياد ؟؟؟؟ بعد من رفتم به مسئول سينما گفتم ببخشيد يه دختر خانم تنها نيومده داخل سينما ؟؟ گفت خواهرتونه ؟ گفتم نه خير دوستمون هست ! گفت دنبالش برم . رفتيم داخل سينما نور انداخت رو صورت مردم . من درست متوجه نشدم . اومدم بيرون بعد يه دقيقه ديديم دينا خانوم اومده بيرون . حال مارو گرفت ما 40 دقيقه واسه اون صبر كرده بوديم نگو اون همون اول رفته داخل !!مسئولاي سينما همشون قهقهه مي زدن مي گفتن توروخدا ميبيني ؟  4نفر 40 دقيقست منتظر يه نفرن اون يه نفر رفته خودش داخل سينما !!بعد آقائه كه يه خرده مسن هم بود بهمون گفت : چهار تايي بريزين رو سر اون دوستتون ، حسابي سر كارتون گذاشت !!!بيچاره نسترن پول دو تا بليط اضافه رو حساب كرد ! خلاصه فيلمو از نصفه شروع كرديم به ديدن ! ولي من چون كافه ستاره رو قبلا با هدي هم ديده بودم واسشون كمابيش توضيح دادم . يعني واسه ياسمن گفتم؛ گفتم به الهه و نسترنم بگه كه نمي دونم گفت يا نه ؟! به نظرم كافه ستاره هم فيلم خوبي اومد ! توي فيلم هم يه خرده مسخره بازي در آورديم . الهه دم به دقيقه ميگفت :آخرش چي ميشه ؟؟؟ ما هم بهش مي گفتيم هيچي تو ميميري(((: ! J يه جاي فيلم ،عروسي يه شخصيتي به نام ملوك بود . دوباره الهه گفت عروسي كيه ؟ ما هم گفتيم عروسي توئه !! يه هنر پيشه هم بود كه فتوكپي شهاب تيامه (البته به نظر من ) و اسمش توي فيلم خسرو بود ! هيييييييييييييييي !!!!!!موقع آهنگ فيلم خيلي دلم مي خواست دست بزنيم جواد بازي دربياريم كه از اين راه بهمون خوش بگذره كه واقعا از اين اكيپي كه ما بوديم بعيد بود !!خدايي هممون ساده بوديم نميگم آرايش كردن يا نكردن نشانه ي سادگيه اما خوب به هر حال اكيپ ما ساده بود يا به نظر مي اومد .  ياسمن هر هنر پيشه اي رو ميديد مي گفت واااي من چه قدر از اين بدم مياد !! پشت سرش من مي گفتم : نه ولي قشنگ بازي مي كنه . اونم مي گفت نگفتم كه بد بازي مي كنه از آدمش بدم مياد ! خلاصه اين دو تا جمله ي من و ياسي كلي تا آخر بيرون بودنمون صد بار (مبالغه )تكرار شد !! بعد از سينما ياسمن گفت بريم پيتزا ش... داشتيم مي رفتيم طرفش كه ياسمن گفت فكر كنم اون طرفيه و دور زديم در جهت مخالف حركت كرديم كه وقتي به ميدون ... رسيديم ياسي گفت نه همون طرف بود و بعد من و نسترن و الهه گفتيم بريم پيتزا د... ولي ياسي يه خرده مخالف بود . اما چون ما دقيقا نمي دونستيم پيتزا ش... كجاست و خيلي بايد دوباره راه مي رفتيم ؛ رفتيم همون پيتزا د... اونجا كادوهاي ياسي رو بهش داديم . نسترن يه شال خوشگل و الهه هم يه چيز تزئيني خوشگل كادو دادن. مباركش باشه ايشالله 120 سال عمر با عزت داشته باشه . 5 تا ميني پيتزا سفارش داديم با 4 تا نوشابه چون دينا گفت نوشابه نمي خوره . با نسترن رفتيم دستمونو بشوريم دو تا بچه ي خارجي هم اومدن تو !! حالا انگار جا مي شديم !! بعد نسترن كلي منو خندوند  . هي مي گفت : she is very big ! we cant open the door !!!!ياسمن هم مي گفت : چيه شما دوتا انقدر مي خندين ؟؟! J (پيام بازرگاني = فرزين الان داره مي خونه :قسمت مي دم پشت سر من من مسافر ؛گريه نكن گريه نكن گريه نكن ...: قشنگ مي خونه !) بعدش نوشابه هارو آوردن و دينا هم كه سفارش نداده بود بي نوشابه موند ! نسترن رفت يه ليوان آورد نصف نوشابشو ريخت واسه دينا ! من فكر كردم دينا نوشابه دوست نداره كه سفارش نداده .پيتزاها رو آوردن .فكر كنم ياسمن از پيتزاش خوشش نيومد چون مي گفت گفتم بريم پيتزا ش...گوش ندادين . واي بعد يهو ياسمن از نوشابه كوكاش ريخت رو نوشابه ي فانتاي دينا و يهو ياسي هم فلفل ريخت رو پيتزاي نسترن و نسترن هم نمكدونو خالي كرد رو پيتزاي ياسمن ! اينجا فقط من و الهه سالم مونديم . من يه دونه پيتزام مونده بود كه ياسي كه ديد اين جوريه پيتزاي فلفل نمكيشو گذاشت واسه من مال منو برداشت خورد . آخه من بيگناه واقع شدم J البته بهتر شد چون من حالم از فلفل به هم مي خوره باعث شد كه كمتر بخورم ! اين جوري راحت تر در جهت مانكن شدن تلاش ميكنم ! يه بار هم كلي خنيديدم موهاي ياسي يه جوري از زير روسريش شاخ شده بود با خنده پاشد رفت توي آينه ي دستشويي درستش كرد ! بعد پاشديم اومديم بيرون رفتيم طرف پاساژ ... كه واقعا جاي خنده ايه ! فكر كنم ارزون ترين كيفي كه اونحا بود 80 هزار تومن بود ! ايناش كه هيچي ! پاتوق دختر پسراييه كه فقط كلاس ميذارن جلوي هم !! ديديم از اونجا گشتن هيچي حاصلمون نميشه اومديم بيرون هي گفتيم كجا بريم كجا نريم ؟ من و نسترن پيشنهاد كرديم بريم پارك موزه ... كه جاي خيلي قشنگيه و تقريبا نزديك بود به اونجا ! پياده روي به اون بزرگي خيابون ... رو هم كنده بودن! خاكي ! مگه ميشد راه رفت ؟! باز من و الهه و نسترن راحت راه ميرفتيم . اما دينا كه كفش باز پوشيده بود و خاك مي رفت توي پاش و ياسمن هم كه كفشش پاشو اذيت مي كرد ناراحت بودن به خاطر بعد مسافت ! ولي بالاخره با همه ي اينا رسيديم و رفتيم داخل نشستيم .الهه با موبايلش يه آهنگ گذاشت واسمون ازاين الكي ها ولي خييييلي خنده دار بود اسم آهنگه : الو بود . الآن ياد آهنگه افتادم خندم مي گيره !! J من و ياسمن با كلي خنده پاشديم رفتيم wc و بعد من و نسترن رفتيم كافي شاپ اونجا رو ديديم . بعد ياسي هم اومد و 4 تا بستني (واسه من و نسترن و دينا و الهه )و يه دلستر (واسه ياسي ) خريديم . جلوي در كافي شاپ يه گربه ي چاق با منگوله دور گردنش خوابيده بود !! عين مرده ها اصلا از جاش تكون نمي خورد ! خلاصه بستني ها رو خورديم . يه گربه ي ديگه هم اومده بود اونجا دينا داشت سكته مي كرد ! چون خيلي از گربه مي ترسه . (پيام بازرگاني = داريوش داره مي خونه : براي زنده بودن دليل آخرينم باش منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش طلوع صادق عصيان من بيداريم باش ...عشق گذشتن از مرز وجوده ...مرگ آغاز راه قصه بوده ... من راهي شدم نگو كه زوده ...اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده . من راهي شدم نگو كه زوده... اما اون كه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده ...!!! تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار صدا كن اسممو از عمق شب از..........) بعد پاشديم اومديم بيرون . ياسمن گفت بايد بريم دوباره ميدون ... تاباباش بيان اونجا دنبالش . با نسترن همونجا خداحافظي كرديم . و بعد چون كفش الهه كه همون ديروزش خريده بود پاشو مي زد با تاكسي برگشتيم ميدون ... اونجا من به دينا و الهه گفتم كه برن منم يه دقيقه ديگه كه باباي ياسي برسن ميام ! خلاصه رفتيم يه نگاهي به مجله هاي اون دكه اي كه اونجا بود كرديم و منم يه آب گرفتم و بعد از چند دقيقه باباي ياسي رسيدن و منم سوار تاكسي شدم و برگشتم خونه . امروز هم يه خاطره شد !! خيلي خوب شد كه با هم رفتيم بيرون .اكيپ بيرون رفتن هنر مي خواد . و اون هنر اينه كه فقط يه كاري كنيم به هم خوش بگذرونيم و انرژي مثبت به هم بديم .  اومدم خونه واسه مامانم تعريف كردم كجاها رفتيم و چيكارا كرديم . مامانم الآن داره آماده ميشه كه با بابا برن خونه ي عمو نادر . من كه دارم از خستگي ميميرم . الان غش مي كنم نمي دونم ايام مدرسه چه جوري مي خوام درس بخونم ؟! نه اون موقع خدا بزرگه انرژي مضاعف مييده .

خوب ديگه همين فعلا باي باي ..... J

 

ساعت :19:25 همان روز :

مامان بابا رفتن خونه ي عمو نادر . اذون كه گفتن رفتم مسجد آخه پنج شنبه است و من پنج شنبه ها تا جايي كه بتونم مي رم مسجد و براي خاله ي گلم كه تير 82 فوت كرد خرما مي دم . مسجد جاي خوبيه .اگر پنج شنبه ها برم خرما بدم نمازم رو هم همون جا مي خونم اما معمولا اقتدا نمي كنم . آخه من چيزي در مورد اقتدا كردن نمي دونم اما من چون نمي دونم دارم نمازمو به كي اقتدا مي كنم ترجيح مي دم خودم نمازمو بخونم . مي دونين ؟به نظر من مسجد رفتن و نماز خوندن خوبه اما اگه واقعا از ته دلمون اين كارو كنيم و نه براي تظاهر . من از آدمايي كه به كساني كه با چادر يا مقنعه نمي رن مسجد اعتراض ميكنن يا گير مي دن حالم به هم مي خوره . با خدا حرف زدن كه اين حرف ها رو نداره . اگه هم كسي بهم بگه چرا چادر نپوشيدي يا چرا ...؟ حتما  جوابشو مي دم . بعد از مسجد هم رفتم تنهايي پارك كنار مسجد و طبق معمول رفتم قسمت تاب و سرسره كه بچه ها هستن ! نميدونين  چه حالي ميكنم كه اينا رو ميبينم . من كنار يه مادر و پدر نشسته بودم . بچشون كه يه پسر كوچولو بود اومد بهشون گفت : اين پسره چه قدر بي ادبه ! بهم گفت : برو گم شو ! بعد مامانش گفت وايي چه بد ولش كن ايمان جون اصلا محلشم نذار . بعد يهو يه پسر ديگشون كه قلدرررررررررر بود خفننننننننن __ببينينش مي فهمين من چي مي گم . اونم 9-10 ساله ميزد __گفت : ببينم كي ؟؟بگو تا بزنمشش !J خيلي خنده دار بود . وقتي رفتن بابائه به مامانه گفت : خيالت رااااحت تيمورمونو فرستاديم J خيلي با نمك بود . يه دختر تپل گوشتي هم  اونجا بود دلم مي خواست بخورمش . واييي نميدونين چه قدر خوردني و خوشمزه بود !

حالا هم كه اومدم خونه . فعلا باي باي

 

 جمعه ۳۱ شهریور ۸۵ :

 

همون طوری که گفتم تلفنمون یه طرفه است اومدم دارم از کافی نت خاطراتم رو آپ می کنم . از فردا هم اینترنت یا هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار میام در عوض یه آپ خیلی طولانی می کنم !

خوب اأان بابام پیشم نسته منتظره کارم تموم شه . باید عجله کنم .

همتون خوش باشین

 

پینوشت : جواب بعضی از دوستان رو توی همون صفحه نظرات پست قبل می دم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 18:11  توسط ویدا | 

سلام . فردا داریم می ریم شمال . فکر کنم کم هم بمونیم  آخه بابام کار داره و نمیتونه زیاد بمونه . منم که خودم کلی کار دارم هر چی فكر می کنم توی این ۹ روز تموم نمیشن از اینکه تابستون داره تموم میشه واقعاااا ناراحتم . من تابستون رو از همه ی فصل ها بیستر دوست دارم . چون هیچ سختی نداره و تازه كلي هم خوش ميگذره . دلم واسه همه چيزاي تابستونم تگ ميشه . واسه هندونه واسه بيرون رفتن واسه خنديدن . واسه مانتو نخي پوشيدن . واسه اين كه بدون دغدغه با دوستات تلفني حرف بزني و فكر اين نباشي كه الآن وقت درس خوندنت داره ميره  . واسه اين كه وقتي ميري بيرون مطمئني كه سرما نميخوري . چون هوا گرمه ...تازه مياي خونه ميشيني جلوي كولر و زندگي ميكني و ياد اين نيستي كه الآن درس داري و عقبي و ديره و نمي رسم و امتحانم رو گند زدم و امتحان فردا رو قراره چه جوري بدم ؟؟؟؟ تابستون فصل فوق العاده ايه . اما خوب متاسفانه تقريبا تا ۲ سال ديگه تابستون درست و حسابي هم ندارم . يعني نداريم . منظورم از ما من و بقيه ي بچه هاي سوم دبيرستانيه .دلم تنگ ميشه واست تابستون . لطفا به پاييز و زمستون هم سفارش كن كه حسابي با حال دربيان و حواسشون باشه كه ما سرما نخوريم و خلاصه فصل هاي خوبي باشن ديگههه . امسال زياد سال خوبي نبود  البته نظر من اينه . و اين نظرمو هم بر اساس حوادثي كه اتفاق افتاده ميگم . مثلا يكيش اينه كه مادر يكي از بچه هاي مدرسمون فوت كرد . يعني سر زا رفت .خودش رفت اما نينيش موند و اون خودش واسه ما كه با اون دختر كه يه سال از ما كوچيك تر بود رابطه ي چنداني نداشتيم ضربه بود چه برسه به خود اون دختر  . چند روز قبل هم مادر يكي از دوستان خوبمون فوت كرد . هم كلاسي نبوديم . اما خيلي خودش دختر خوبي بود . فقط از خدا مي خوام كه بهش صبر بده . به نظرم هميشه باعث افتخاره كه توي هر شرايطي آدم بتونه سر پا وايسته و نيفته . اون روز با دينا و شبنم رفتيم خونه ي آذين كه مادرش فوت كرده بود . دختر خالش اينا هم پيش ما نشستن كه تقريا با هم همسن بوديم . همش بااذين شوخي مي كردن . اگه كسي نمي دونست نميتونست تشخيص بده كه اينا ناراحتن و عزيزشونو از دست دادن . همش شوخي مي كردن و ميگفتن و مي خنديدن و پسراي فاميل و همسايه و خلاصه هر كي دم دستشون بود رو مورد بحث قرار داده بودن و مسخره بازي در مياوردن . فقط واسه اين كه آذين بخنده و آذين هم مي خنديد اما هر وقت يادش ميومد بي اختيار اشكش جاري ميشد . ولي خيلي از اين حركت دختر خاله هاش خوشم اومد كه جلوي آذين گريه نميكردن . چون من يادم نميره موقعي كه خاله ي من فوت كرده بود واقعا يه عده فقط واسه تظاهر گريه ميكردن . آهان يادم رفت بگم . مادرش سرطان داشت كه فوت كرد . من واقعا متاسف شدم از اين موضوع  .

نمي دونم چرا چند روزه حوصله ندارم حتي خودمو توي آينه نگاه كنم . اصلا حوصله ي اين كه يه خرده بيشتر به سر و وضعم توجه كنم رو ندارم . بده و اين تقصير خودمه . بس كه به خودم گفتم . دوسال درس . دوسال آينه رو بي خيال . دو سال تفريح تعطيل. دوسال فكر كردن ممنوع .دوسال ............بعد الآن واقعا به اين نتيجه رسيدم كه اين جوري بودن هم خوب نيست . آدم عقده اي ميشه . نميخوام كه بعد از دوسال جنازه از سالن كنكور بياد بيرون .

خوب داشتم راجع به امسال مي گفتم كه چرا زياد خوب نبود ؟! ديگه اين كه اتفاقاتي ناخواسته واسه خودم افتاد كه باعث شد اعصابم به هم بريزه و امتحاناي ترم دوم رو زياد خوب ندم . ولي خوب ازاون ماجرا هم يه چيزايي ياد گرفتم . ولي خوب اون خودش به تنهايي مثل يه مشكل بود كه مامان و نسترن و ياسمن كمك كردن حلش كنم . خيلي دوست دارم ماجرا رو بنويسم اما فكر كنم زياد درست نباشه . خوب شايد اصلا ماجراها بد هم نبوده باشن و درسي كه از اصل ماجرا گرفتم ارزشش بيشتر از چند صدم معدل باشه . هرچند خودم اين عقيده رو ندارم . ماجرا هم مربوط ميشه به ارديبهشت اون وقت ها . و يه سري بچه بازي يه سري بچه البته آقاي مشاور من مي گه كه بچه بازي هم نيست . به هر حال هر چي بود تموم شد و منم اون مشكلو حل كردم بيخيال ميدونم كسي از اين حرف هام چيزي نميفهمه . زياد تو بهرشون نرين  . شايد يه روز نوشتم .

مدتيه دارم فكر مي كنم چه قدر انسانهايي كه صفت بي تفاوت دارن خوشبختن . مي خوام تلاش كنم بي تفاوت شم نسبت به خيلي چيزها . چون فقط در اين صورته كه آدم مي تونه گليم خودشو از آب بكشه بيرون . حساس بودن بيش از اندازه ديگه به درد نمي خوره . شايدم گاهي توي بعضي شرايط بي تفاوتي بش از اندازه تنها راه حل باشه . خوب شايد فقط يه عده منظور منو بفهمن  . من دوست ندارم اينجا ناله كنم . ناله ميكنم اما نمي خوام زياد فضاي اينجا رو غمگين كنم . اينجا دفتر خاطرات منه و مي دونم اگه يه روز برگردم بخونمش بيشتر از خاطره هاي باحال و خنده دار خوشم مياد و نه از غم و غصه توي زندگي هر شخصي يه سري ناراحتي وجود داره كه حل شدنش غير ممكنه .پس بهتره راجع بهشون اينجا توي اين وبلاگ صحبت نكنم . حالا مونده تا توي ذهنم هم راجع بهشون فكر نكنم . كه نياز به هنر بي تفاوتي دارم . توجه توجه : به مقدار زيادي بي تفاوتي نيازمندم . از يابنده تقاضا ميشود به اين جانب ارسال كند . در ضمن مژده گاني قابل توجهي هم براي يابنده در نظر گرفته ميشود راستي من يه سوال برام به وجود اومده . خدا رو واسه خودش دوست داشتن يعني چي ؟ من خدا رو واسه بزرگي و مهربونيش دوست دارم . يعني خدا رو واسه خودش هم دوست دارم ؟؟؟ نمي دونم . واقعا نمي دونم .راستي اين سريال نرگسو شما ميبينين ؟؟ خوب من بي خودي به اين سريال مسخره معتاد شدم . مي گم مسخره چون از نظ رمن مسخرست . مردم خوشبخت ايران به اندازه ي كافي هر كدومشون از كوچيك و بزرگ بدبختي دارن ديگه لازم نيست بدبختي هاي خونواده ي نرگسو پيچ در پيچاي خونوادشو به ما نشون بدن ..... همون طنز هاي مهران مديري از همه چي بهتر بود . خوب من بازم حرف دارم اما خوب بهتره بس كنم ديگه . مگه شما چه گناهي كردين ؟؟

خوب اميدارم كه همتون خوش باشين

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 22:46  توسط ویدا | 
سلام امروز انقدر خندیدم حد و نصاب نداره  امروز هم دوبازه به خاطر سرما خوردگیم رفتیم دکتر و بعدش هم رفتیم داروخانه منم که مدتهاست کلیک کردم روی شیشه شیر به مامانم می گم من شیشه شیر می خواااااااااام  آخرش مامانمو زور کردم برام بخره .به آقائه گفت آقا یه شیشه شیر می  خواستم آقائه هم با تعجب گفت مسلما واسه بچه که نمی خواین ؟!منم که داشتم از ختده غش می کردم . مرده یه نگاه به من کرد و گفت آهان شاید واسه گربه می خواین مامانم هم سریع گفت بله بله واسه گربه می خواستمالبته منم در تمام این مدت از چشم غره های مامانم بهره می بردم در حال حاضر هم ویدای گنده ی سوم دبیرستانی یه شیشه شیر دم دهنشه ولی خودمونیم چه قدر سوراخ پستونک شیشه شیره کوچیکه  به مامانم گفتم شیر خشک هم بخره اما نخرید آخه قبلا یه دونه سرلاک واسه خودم خریده بودم که هنوزم دارمش آخه این سرلاکه مزه ی سرلاک بچگیهامو نمیداد  خل شدم می دونم راستی دیروز بله برون یکی از پسر خاله هام بود خوب دیگه هم حرفی ندارم بزنم به جز این که مریضمممم  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:58  توسط ویدا | 
سلام به همه ی  دوستان عزیزم

مرسی هنوز یاد این وبلاگ هستین و توی این مدت که چیزی ننوشتیم ما رو یادتون نرفت

همچین جدی حرف می زنم انگار صد ساله همدیگرو ندیدیم .

آخه خوب مشغول ترک اعتیاد بودم آخه بد جوری به اینترنت معتاد شده بودم و علاوه بر اون یه مدت بود که کامی جووووووون حالش بد شده بود . تازه کتمی جوننسترن تازه حالش خوب شده

خوب من باید چی بگم ؟ نمی دونم . ا بی خود نمی دونی ویدا جون . بعد این همه مدت اومدی خاطره بنویسی می گی نمی دونی ؟؟؟؟خاک بر سرت انقدر منو سرزنش نکن وجدان جوون آهان فهمیدم چی بگم . اول این که من توی این مدت که نبودم می رفتم مدرسه . چون مدرسه ای که قصد داشتم اونجا ثبت نام کنم ( یعنی مطمئن نبودماا ) از ۳۱ تیر شروع می شد و خلاصه ما هم درگیر مدرسه و یه جورایی درس بودیم دیگه  با این حال زیاد به درس محل ندادم و خوش هم گذروندم همون طوری که قبلا گفته بودم دوست دوران دبستانم همسایمون از آب در اومد و ما همش با هم میرفتیم بیرون . همون هدی رو می گم دیگه نمیشناسین ؟ اگه نمیشناسین برین پست هدی (ستاره)رو بخونین علاوه بر هدی با نسترن عزیز و الهه جان هم بیرون رفتیم ...اما هنوز یاسی افتخار نداده هاااا یه بارم با طاهره (هم کلاسیم )بیرون رفتم . یه بارم رومینا همون دوستم که یه بار بهتون گفته بودم خیلی خوشگل و خوش هیکل و خوش اخلاق و خوش.... و خوش.... هست و هر دفعه سوزنم رو خوش گیر می کنه اومد خونمون با هم شیمی فصل ۴ رو کمابیش دوره کردیم

خب از خاطرات مدرسه بگم . ما هر یکشنبه تو مدرسمون (همون مدرسه ای که پارسال می رفتم و امسال هم می خوام برم - منظورم اینه که مدرسمو عوص نمیکنم ) کلاس حسابان داریم . این دبیر مخترم منو مورد لطف و مرحمت خود قرار داده و خیلی آزار می ده من بیچاره رو نمی دونم چرا ؟؟ اما میاد وای میسته بالا سر من رو میزم ضرب می گیره و این خودش می تونه مهمترین دلییل واسه بیرون انداختن من از کلاس باشه چرا ؟ خوب معلومه بس که سر کلاس می خندم سر این قضیه خدایی شما هم جای من بودین معلمتون بیاد بالا سرتون رو میزتون ضرب بگیره از خنده غش نمی کنین ؟ من که غش می کنم . آخه ۲ جلسه پیش اومده بالا سرم روی میز ضرب می گیره . میبینه من می خندم و دارم به زور جلوی خندمو می گیرم اما نمی تونم بهم می گه چیه ؟؟ اذیتت می کنم ؟ آره من میخوام اذیتت کنم. حرفیه ؟؟ منم بیشتر این جوری میشم : (دعا به حال مرده که حالش خوب شه )و . این آیکون آخری ادامه داره تا آخر شب توی خونه که هستم هم همین طوری میخندمو واسه مامانم اینا تند و تند تعریف می کنم و باز می خندم آخه یکی نیست بگه تو این خوش خندگی (و البته خوش گریه گی ) رو از کی به ارث بردی ؟؟فکر کنم از مامانم آخه اونم خیلی خوش خندست اما نه به اندازه ی من آخه اینم چیز خوبیه ویدای دیوونه که براش آیکون رضایت میزنی ؟؟باید بگی : آخه نصف بدبختیهات سر همین خوش خندگیته دیوونه (این یعنی خاک بر سرت معنی خداحافظ نمی ده ! ااا وجدان جون نمیگی مردم فکر می کنن این دختره خود آزاری داره فکر نمی کنن که وجدانمه بهم این حرف ها رو میزنهوجدان جون پس لطفت و رفاقتت کجا رفته ؟؟؟) ااا از رو هم نمیره بس که پرروئه. (وای چه قدر آپ کردن لذت بخشه چه ضرری کردم این مدت مشغول ترک اعتیاد بودم )آهان داشتم می گفتم . راجع به آقای محترم یعنی دبیر محترم حسابانمون داشم حرف می زدم اون روز یاسمن رفته بود پای تخته یه مسئله رو حل کنه و یاسمن عادت داره هميشه خيلي آروم و خوش خط مينويسه حالاا اين معلمه بهش گير داده بود مي گفت : زووددددباشششش تنننببببللللللللللللللل زود باشش ديگههههههه توهم مثل زن من تنبلي ديگه من علنا ريسه ميرفتم خود معلمه هم مي خنده هااااا اما خيلي پررو بود كه اين حرفو زد خودت تنبلي بي ادب آخه م يگفت همه ي خانوما مثل همن همشونم تنبلن پرررررررررررررووووووووو خودت تنبلي تننننبللللللللللللللللللللللللللل عقده هامو خالي كنم تا به قول ملودي چشمم چپ نشه (چشم بچم كه نه آخه من هنوز خودم بچم ممكنه چشم خودم چپ بشه )همين الآن صداي پيف پاف سوسك اومد منم نصف شبي داد مي زنم مي گم مامان سوسكه ؟؟ كجاسسسسسسسست ؟؟؟؟مامان ؟؟ سوسكه ؟ مامان ؟؟؟ سوسسسسكه ؟؟؟ مامان ؟؟؟؟ سووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسكه ؟؟؟بعدش با جملات اعتراض آميز از طرف مامانم روبرو ميشم اصلا من قهر خوب بابا من از روح سوسك هم ميترسم اصلا من از اين موجود وحشت دارم اه اه چيه ؟ موجود بي ريخخختتتتتت يه بار يه سوسك توي سالن پذيرايي خونمون ديدم چنان جيغي كشيدم كه سوسكه واستاد و ديگه تا فرداش از سر جاش تكون نخورد و فرداش توسط بزرگ تر ها و ريش سفيد ها معلوم شد كه قتل عمد نبوده و فقط توسط صوت زيباي من سوسك زيبا (كه زيباييش كم از زيبايي صداي من نداشت ) سکته کرد و دار فاني رو وداع گفت

خوب من يه خبر رو به شما ندادم . آخه به علت بد بودن خب اونو به تاخير انداختم . اون خبر اينه :

به اطلاع خوانندگان عزيز اين وبلاگ مي رسونم كه نسترن گل ما ( نترسين بابا زندست حالش خوبه - نسترن جون من ناراحت نشي شوخي كردم )آهان داشتم مي گفتم نسترن گل ما دار فاني رو وداع نگفت .(تا ۱۲۰ ساله دیگه هم این دار رو وداع نمی گه خداروشکر ) تنها مدرسه ي قبليش را وداع گفت و ما ديگه با هم نيستيم و در عين حال هميشه با هميم . مثل ۴-۵ تا روح در يه بدن . آخه ما هر كدوم روحمون خيلي بزرگ تراز اين حرفهاست هر كدوممون ۲-۳ تا روح بزرگ رو در خودمون جا ميديم .

خوب من هنوز خيلي حرفدارم بزنم اما صبح بايد زود پاشم واسه همين الآن منم دار وبلاگ رو وداع مي گم .

اينو هم يادم رفت بگم كه تصميم دارم از اول مهر اينترنت رو به كل قطع كنم . فقط هرشب ميام خاطراتمو توي ميكروسافت ورد مينويسم وآخر هر هفته يا هر دو هفته يه بار مي رم كافي نت و همه ي خاطرات رو با هم پست ميكنم . خوبه به نظر شما ؟؟ اين جوري هر دقيقه نمي رم توي اينترنت. (مثل قبلا و الآن كه معتادم ) آخه من الآن هم هر دقيقه آنلاينم تا ببينم نگار و ملودي و سيمين و نگار* و مهسا و پرندیس و الهام و ....آپ کردن یا نه ؟ تازه قبلا اینم بهش اضافه میشد که هر دقیقه نگاه کنم ببنیم نظر دارم یا نه ؟

اما به هر حال چون این وبلاگ می تونه دفتر خاطرات خیلی خوب و به جا موندنی باشه ولش نمیکنم .وبلاگ دوستام هم بدجوری جای خودشونو دارن خدایی تک تک دوستان وبلاگی که دارم و میرم وبشون و نظر می دم یا نظر نمی دم (  ۱)چون همیشه نظر من اهمیت نداره   و   ۲)چون بعضی وقت ها این وقت بی ادب نمیذاره و من تنها به خوندن وبلاگ اکتفا می کنم ) رو خیلی دوست دارم چون نوشته هاشون رو دوست دارم .و حتی به دغدغه هاشون و خوشی و غمشون هم عادت کردم دیگه مثل قبل که تا حدودی واسم مهم بود که تعداد نظرات وبلاگمون بره بالا () برام مهم نیست .اون چیزی که مهمه اینه که بدونم همین دوستام میان خاطراتمو میخونن و توی خاطره هام باهام شریکن (بابا شریککککک )

خوب داره دیر میشه ...

من برم دیگه

ولی باور کنین هنوز کلی حرف دارم ....

اما دیره ننه جون

پس فعلاااااااااااااااااااا

ایشالله همتون خوش باشین خفننن

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:54  توسط ویدا | 
قهرمانی ایتالیا رو تبریک می گم ....................................

                                          با این همه حس می کنم که لیاقت این جام رو فقط برزیل داشت

و البته که به خاطر اخراج زیدان ناراحت شدم چون مسلمونه و معلوم نیست طرف بهش چه حرفی زده

بیچاره با چه خاطره ای با فوتبال خداحافظی کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:51  توسط ویدا | 
الآن نیمه ی اول بازی ایتالیا و فرانسه تموم شد و یک-یک هستن . فقط خدا کنه ایتالیا ببره
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:22  توسط ویدا | 
بازم متاسفم که پرتغال از آلمان باخت و به شدت منتظر برنده شدن ایتالیا از فرانسه هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:28  توسط ویدا | 

سلام . من امروز رفته بودم بیرون برگشتنه سوار تاکسی بودم . ماشین اون طرف بیش از اندازه درب و داغون بود . هیچی نداشت . نه درش بسته می شد . دم به دقیقه هم خاموش می کرد . من و خانومی که بغل دستم نشسته بود خندمون گرفته بود و امیدوارم بودیم که سالم برسیم خونه یهو خود راننده که حدود ۲۷ تا ۳۰ می زد گفت این ماشین هم دیگه ماشین نمیشه خیلی دلم سوخت . توی ماشین همه خانوم بودن . جلو یه خانم پیر و کنار منم یه خانوم در حدود ۴۰ و اون ورم هم یه دختر دیگه . بحث بینشون داغ شده بود و از مملکت و مسئولین و خلاصه همه چی حرف میزدن یهو نمی دونم چی شده بود و از کجا به کجا رسیدن که راننده هه گفت من تا حالا خودم چند تا کتاب شعر و عشق نامه و ...نوشتم . اما واسه ی اینا رو نمی کنم . آخه اینا که دین و مذهب حالیشون نمیشه . می گفت همه ی کتاب هام مربوط میشن به عشق به حضرت علی(ع) و بعدش هم در مورد رسیدن به خدا و ... می گفت اینا چه می دونن حضرت علی کیه ؟میگفت حضرت علی وقتی لباسش پاره میشد خودش وصلش می کرد . بنده خدا تحصیل کرده بود . گفت کتابم با این اشعار شروع میشه و وااااااااااایییی نمی تونین تصور کنین که چه قدر شعراش قشنگ و با مفهوم بودن .واقعا شباهت عجیبی به شعرای شاهنامه داشت . کاش اون دختری که کنارم نشسته بود اینجا رو می خوند .فقط اون می فهمه شاید همچین دستش رو روی هوا تکون می داد و می خوند که هرکس جای من بود تعجب می کرد . با یه ذوق خاص . با یه ابهت خاص . طوری که هیچ کس جرئت نکنه بهش بگه تو چیزی نیستی تو یه راننده ای . دلم خیلی سوخت . برای همه چی . آدم هر چی بیشتر وارد جامعه میشه بیشتر می فهمه . می دونم خیلی ها هستن که مثل این آقا تحصیل کرده هستن و این همه استعداد دارن . ولی باید راننده تاکسی اونم با همچین ماشینی باشن یا هر شغل دیگه ای داشته باشن که برازندشون نیست .

من ایران رو خیلی دوست دارم . جدا از هر نوع سیاست و مذهب . اما وقتی این چیزها رو می بینم دلم خیلی میگیره . دلم می خواد یه کاری بکنم . آخرش من با اون خانومی که بغل دستم بود پیاده شدم . مسیرمون یکی بود . بهش گفتم واقعا با چه هدفی باید درس بخونیم ؟! گفت واقعا و این حرف ها ...بعدش گفت اما بهتره بخونین . گفتم نخونیم چی کار کنیم ؟! 

جدی چی میشه ؟ یعنی ممکنه که بعد از این درس خوندنا وقتی انشاالله دانشگاه قبول بشیم و تبدیل به مهندس این مملکت بشیم ( )می تونیم خودمون رو پای خودمون وایسیم ؟ می تونیم جواب زحمتامونو ببینیم ؟ می تونیم بدون این که از پدر خودمون کمک بگیریم به یه جا برسیم ؟ میشه ؟ اگه میشه پس چرا این همه آدم  بیکارن ؟ چرا یه آدم با این همه استعداد باید راننده بشه ؟ نمی گم شغل بدیه اما پس تکلیف استعدادش چی میشه ؟ تکلیف درس خوندنش چیه ؟

بگذریم !

کلمه ای که مجبوریم همیشه بعد از این همه سوال بگیم : بگذریم !!

اون راننده تاکسی هم می تونه بگذره ؟

فکر نکنم .

شما چه طور ؟

-----------------------------------------------------

ببخشید خیلی حرف زدم انرژی منفی دادم یه خبر و اون این که خورشید (ناظممون)رفت . هورااااااااا اون روز با نسترن ساعت۲۰ دقیقه به چهار قرار گذاشتیم که بریم سینما سانس ۴ !!!!! ما همیشه همینیم . دیر تصمیم می گیریم . اما هر جور شده می ریم حتی اگه فیلم تکراری باشه یا نصفیشو نبینیم . اون روز رفتیم برای بار دوم آتش بس رو دیدیم . البته ما که نمیدیدم . فقط تو سینما کتک کاری کردیم .آخرش دیدیم داره آبرمون میره . جاهامون رو عوض کردیم . اون روز هم رفتم مدرسه . معلم حسابانش یه آقایی بود فوق العاده بود واقعا عالی درس داد میومد می زد تو سر من می گفت دقت کن البته خیلی بزرگ بودا

چند روز پیش نیلوفر یکی از دوستان قدیمیم بهم زنگ زد و ازم خواست که براش ریاضی ۲ رو بگم . آخه رشتش انسانیه . می گفت ویدا مخم پوک شده بس مطلب حفظ کردم . منم بهش قول دادم که بهش درس بدم .

راستی قراره با الهه و نسترن با یه آقایی که قبلا معلمم بود زبان بخونیم . نمی دونین چه قدر از کلاساش خاطره دارم ؟ تابستون سوم راهنمایی می رفتم جهاد دانشگاهی زبان میخوندم . اون موقع فشرده ی ۱۰ ترمی گرفته بودم و خیلی خیلی زبانم خوب شده بود اما چه فایده که الآن همرو یادم رفته اون موقع هر روز از ساعت ۸ کلاسم شروع می شد تا ۱یا ۲ ظهر خیلی بود اما عالی بود فوق العاده بود هیچ وقت خسته نشدم و آرزو نکردم که زودتر کلاس تموم بشه . اون استاد یه دکتری بود که دکترای زبان انگلیسی و فرانسه داشت . همه ی عمرش رو هم انگلیس و امریکا بوده و فوق لیسانس حقوق هم داشت . خیلی باسواد بود و خیلی هم شوخ بود . و کلی بچه ها رو اذیت می کرد . ما توی کلاسمون یه پسر کرد ببه نام کیومرث داشتیم که خیلی چاق بود . کچل هم بود از بس خودش هی می گفت من چاقم و کچلم و این حرفها دیگه ما همش خندمون میگرفت و شده بود اسباب دست دکتر... که اذیتش کنه  .یه دختر۲۰ ساله هم توی کلاسمون بود که خیلی خیلی خوشگل و ناز بود . به اسم پریسا وااای نمی دونین یه روزی آقای ... ازش پرسید (البته این بحثها همش به انگلیسی بود هرکس فارسی حرف میزد به ازای هر یک کلمه باید ۱۰۰۰ تومن می داد ) که پریسا اگه کیومرث ازت خواستگاری کنه بهش چی می گی ؟ آخ آخ بیچاره کیومرث سرخ شده بود سرشو انداخته بود پایین پریسا هم با متانت جواب داد بالاخره موقعیت ها رو می سنجیدیم و البته چرا نه ؟! به نظر من خوب جواب داد . آفرین . چون که کیومرث بزرگ بود حدود سی و خرده ای سالش بود و اگر هر حرفی می زد خیلی ناراحت می شد . خیلی خیلی خییلی خاطره دارم از اون تابستون حالا می خوام با همون استاده با نسترن و الهه بخونیم . اولش قرار نبود خصوصی بشه . اما شد دیگه . من از خصوصی خوندن خوشم نمیاد . اما دکتر....یه چیز دیگست .

خوب من دیگه برم . ببخشید انقدر حرف زدم . من همیشه وبلاگای شما دوستان رو می خونم اما این روزا به دلایل مختلف و گاهی هم قاطی بودن بلاگفا کمتر نظر می دم . باید ببخشید براتون آف می ذارم و اگه تونستم نظر هم می دم . اما به هر حال صفحه ی نظر خواهی اینجا رو می بندم . چون به قول نگار در سرزمین عجایب عزیزم هر دیدی یه بازدیدی داره

پیوست : نگار۲ عزیزم قبولیتو در دانشگاه تبریک می گم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:15  توسط ویدا | 
از ته دلم برای باخت پرتغال در مقابل فرانسه متاسفم .بیش از اندازه ناراحتم  
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 0:54  توسط ویدا | 
باخت برزیل رو به همه ی هوادارانش تسلیت می گم

 و پیروزی پرتقال رو هم تبریک می گم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:38  توسط ویدا | 
سلام به همه ی دوستان گلم .خوبییییییییییییییییین ؟ منم خوبم مرسی . نه من عالیم مرسی . نه من از این بهتر نمیشم . خیییییییییییییییییلی خوشحالم .(مرسی خدا جون خیلی گلی ) الآن از کلاس سه تار بر گشتم . حیف که استاده جوونه . من انتظار داشتم با یه آدم پیر ریش سه متری که یه عینک بیضی شکل بزنه و از بالای عینکش منو نگاه کنه کلاس داشته باشم . اما اصلا این جور نبود . همون جا یه سه تار بهم دادن . واااااااای این سه تاره بچمه . نمی دونین چه قدر دوستش دارم . نمی دونین چه قدر خوبه ... هیچ چی مثل ساز سنتی ایرانی نمی شه ...نه همه ی ساز ها قشنگن . همشووووووووون . همشونو دوست دارم . اما سه تار رو یه جور دیگه واسه یاد گرفتن دوست دارم . نسترن جوووووونم پیانو می زنه مثل ماه . آدم کیف می کنه . تازه قراره تا آخر تابستون هنرمند تر هم بشه . (آخ نسترن کجایی بیا دلم برات تنگیده !) .منم گیراییم پایینه اصولا . یه چیزو باید انقدر ساده برام بگن تا بفهمم یا باید انقدری روش فکر کنم تا بفهممش یا باید انقدر روی اون موضوع تمرین کنم و فکر کنم تا نتیجه بگیرم . استاده بیچاره مونده بود من چرا نمی فهمم ؟ ولی انقدر بهش گفتم دوباره یه چیزو بگه که بالاخره می فهمیدم . وای نمی دونین وقتی من یه درسی رو سر کلاس یاد می گیرم چه ذوقی دارم چه کیفی می کنم . خیر سرم اومدم ریاضی !!! ولی خوب رشتمو هم دوست دارم . در حال حاضر من همه چیز رو دوست دارم . وای خدا جون دوستت دارم . هر کس درخواستی داره الآن می تونه ازم بکنه. مثلا مامانم بهم بگه بشین کل خونه رو جارو کن تی بکش می کنم . امروز کمد تکونی کردم . همون کتابایی که دیروز ریخته بودم بیرون رو مرتب کردم بی خودی هاشو گذاشتم که ببرم زیر زمین . اسباب بازی های بچگی هامو دستمال کشیدم مرتب کردم دوباره گذاشتم توی کمدم . خلاصه بچه ی خوبی شدم .راستی امروز با الهه دوست جیگر مشترک من و نسترن و یاسمن تلفنی حرف زدم پاش پیچ خورده بود ولی دیگه خوب شده بود خدا رو شکر  الآن می خوام یه نامه ا ی رو این جا بنویسم که خییلی خییلی خییلی دوستش دارم . مربوط به وقتیه که من اول دبستان بودم و شاید قهر کرده بودم یا لوس بازی درآورده بودم. مامانم برام با خط بچه های اول دبستانی نوشته بود تا بتونم بخونم :

ای ویدای عزیزم ، ای دختر عزیزم

ای عزیز ترین و مهربان ترین دختر روی زمین

ای کسی که همیشه دختر خوبی برای مامانت بوده ای

ای ماه ترین دختر دنیا و ای با وفا ترین دخترها

بدان که من همیشه تو را دوست داشته ام و تا آخر عمر هم تو را دوست خواهم داشت . ولی نمی دانم که چرا تو فکر می کنی که من بعضی وقت ها تو را دوست ندارم . شاید به این خاطر است که می بینی هر از گاهی تو را نصیحت می کنم . می دانی دختر عزیزم ویدا جان . من چون تو را از صمیم قلب دوست دارم و نمی خواهم کار بدی از تو ببینم به تو نصیحت می کنم که دیگر آن کار را نکنی تا همیشه خوبترین و بهترین دختر دنیا باشی . بدان که من همیشه تو را دوست دارم . و همیشه به یاد تو هستم . و دلم می خواهد همیشه تو را ببوسم .

ویدای عزیزم همیشه در زندگی سعی کن که دل نازک نباشی و زود از دست کسی ناراحت نشوی . چون بین همه ی آدم ها اختلاف پیش می آید و بعد دوباره با هم دوست صمیمی می شوند . پس به خاطر اینکه خیلی غم و غصه بر دلمان ننشیند بهتر است که از خطاهای دیگران بگذریم تا دنیا و زندگی برایمان شیرین و دوست داشتنی بشود .

این نامه را من برای بهترین و خوبترین دختر دنیا نوشتم .

        ۷۶/۲/۵  از طرف مادرت :...

مامان جونم منم خیلی دوستت دارم

پیوست براس یاسمن : یاسمن تو کجایی هر چی بهت زنگ می زنم نیستی .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 19:42  توسط ویدا | 
سلام به همه . خوبین شما ؟ منم خوبم مرسی . اینو از نسترن یاد گرفتم هر وقت با هم حرف می زدیم می گفت سلام خوبی؟؟منم خوبم مرسی . خلاصه افتاده تو دهنم . در حال حاضر اتاقم خیلی نامرتبه . چون همه ی کتابهامو از کمد ریختم بیرون تا به درد نخوراش رو پید ا کنم بندازمشون دور یا ببرم زیرزمین ،دیگه جای راه رفتن نیست . باید با حرکات ورزشی خاص برای نوک شصت پا جا باز کنیم و بپریم . خوبه نیست ؟ نه خیلی هم بده . وقتی اتاقم نامرتبه هیچ کار مفیدی نمی تونم انجام بدم . خوب دیروز بالاخره با هدی رفتم سینما . یعنی نرفتیم . اول قرار شده بود بریم یه سینما که من و نسترن اینا همیشه می رفتیم ، ولی چون فیلمش تقریبا مسخره بود و من دوبار دیده بودمش نرفتیم . فیلمش انتخاب بود . بد نیست  . اما بی محتواست . بعد رفتیم یه سینمای دیگه که اون هم بلیط تموم کرده بود . یعنی می دونین چی شد ؟ من عین این بچه ی خوبا رفتم از پیرمرد گیشه فروش پرسیدم ببخشید هیچ بلیطی واسه ساعت ۵:۳۰ ندارین؟ گفت نه دخترم برگرد پشت سرتو ببین . اون ماشین سفیدرو می بینی ؟ گفتم بله . گفت گلزار توش نشسته . می تونی بری ببینیش . جالبیش به این بود که به هیچ کس نگفت . من و هدی هم رفتیم جلو دیدیم بله خودشه ... شیشش پایین بود و یه مادر و دختره داشتن باهاش حرف می زدن . ما هم رفتیم سلام کردیم . هدی که هم چین ماتش برده بود . اومدم ازش امضا بگیرم که پلیس اومد اشاره کرد،گفت ببخشید من باید برم اون جلو منتظرمن . پلیس الآن جریمه می کنه. خلاصه اونم رفت . من همیشه از محمدرضا گلزار بدم می اومد . نمی دونم چرا ؟ اما خوب چنین آدمی اصولا باید مغرور باشه و واقعا هم هست . من همیشه حرصم می گرفت که دخترا این جوری واسش می میرن ...خلاصه دیروز که دیدمش َمغرور بود اما نه اون حدی که من فکر می کردم .  خلاصه ما هم بدون این که بریم سینما برگشتیم . نمی دونین چه قدر راه رفتیم ؟!! ما اون مسیر رو با دوتا تاکسی رفته بودیم و کل راه رو پیاده برگشتیم . اونم مثل من تند تند راه می رفت و اینشد که زودتر رسیدیم . بین راه هدی دم هر دکه ی روزنامه فروشی می ایستاد تا یه مجله ورزشی پیدا کنه که توش عکس کریستیانو رونالدو یا فیگو باشه . می مرد واسه رونالدوی پرتغال . یه بار هم عکس میرزاپور رو روی یه مجله دید گفت : ا میرزاپور !! یهو یه آدم فضول گفت آخه اینم آدمه ؟!؟؟! و رفت . یکی نیست بگه آخه به تو چه ربطی داره ؟؟؟ اون روزی هم که از کوه بر می گشتیم توی خیابون یه ماشینه از کنارمون رد شد یه پسر خل سرشو تا پاهاش از پنجره یهو آورد بیرون یه صدایی مثل صدای خرس در آورد که مثلا ما رو بترسونه . هدی یهو جیغ کشید بیچاره داشت سکته می کرد . ماشینه که یه کم رفت جلو ، پسره دوباره سرشو آورد بیرون گفت : نترسین منم !! ای خدا دلم می خواست بزنم  خفش کنم . منم بهش یه چیز گفتم که حالا بماند . ولی بعدش کلی با هدی خندیدیم - راستی اون روز که داشتم خاطره ی شمال رو تعریف می کردم اینو یادم رفت بگم . از اونجایی که من حوصله ی پسر عموم و بازی باهاش رو نداشتم مامانم جور منو کشید و با پسر عموم فوتبال بازی کرد . آخه فوتبال خودم دوست داشتم بازی کنم . ولی این می گفت توپ بزنین تو دروازه من بگیرم . یا من وای میستم تو دروازه شما بکیرین . این حال نی ده . من فوتبال دسته جمعی باحال دوست دارم .

پیوست برای نسترن : بیا بیا دلم برات تنگه . آسمون چشات چه خوشرنگه . دیییی

پیوست برای آقای حسین پاکزادیان-محسنیزم :پس واسه آپاندیس درد تشکر می کنین ؟؟ پس شما هم نشستین پای صحبت پدرمادرتون به سلامتی . راستی لطف دارین که میاین وبلاگ ما و مرسی . موفق باشین .

یه پیوست دیگه ۵ ساعت بعد : الآن فوتبال پرتغال و هلند داره . خدا کنه پرتغال ببره .

دوباره : نگار* و مهسا جووووووووووووووووووووووووووووووونم یه عالمه مرسی خییلی گلین

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 13:20  توسط ویدا | 
امشب با مامانم کلی حرف زدم . مامانم کلی خاطره های قشنگ برام تعریف کرد . از همه چی  . من از این خاطره ها خیلی خوشم میاد . مثلا مامانم یه دوست داشته به نام زهرا من فکر می کنم زهرا مثل همین نسترن خودمونه یا یه دوست داشته به اسم زهره که اون هم به نظر میاد که مثل یاسی ماست .مامانم می گه اون موقع ها دخترا اکثرشون دیپلم که می گرفتن ازدواج می کردن . خیلی بده نیست ؟؟ (خوبی این وبلاگ اینه که دخترونست تقریبا ) این جوری هیچ وقت جای پیشرفت برای دخترا راحت نبوده . همش دلشون خوش بوده لابد به ازدواج ! یعنی امیدشون به این نبوده که درس بخونن و  سر کار برن و خلاصه یه شخصیت خیلی مستقل برای خودشون بسازن . البته این برداشت منه از حرف مامانم . بابلاخره هر وقت یه جور بوده . اینم حرف منه شاید هم اشتباه باشه . اما به هر حال معتقدم که بدترین وضعیت اینه که دخترا آیندشونو توی ازدواج ببینن .

مامانم یه خاطره از زنگ ادبیاتش تعریف می کرد  . می گفت معلمه خییلی جدی بوده اما زیاد متوجه بچه ها نبوده (یه چیزی تو مایه های فروزش خودمون ) مامانم و دوستاش  همیشه زنگ این راحت خوراکی میخوردن . شده واسه هیجانش . دوست مامانم (زهرا )از نون پنیرش لقمه لقمه می کنده یکی می داده به این بغلدستی یکی می داده به اون بغل دستی و خلاصه این طوری . یهو مامانم میاد یه خیارو با کارد پوست میکنه از وسط قاچ می زنه میاد که بده به زهرا ، خوب خیار هم بو داره ،یهو معلمه می گه اون پشت چه خبره ؟؟مامانم هم کارد و خیار رو با هم میندازم زیر میز و با پاش هولشون می ده ....از شانس خانوادگی که ما داریم (!!!)کارده میره اون جلو جلوها پیش معلمه و خیاره تکون نمی خوره از سر جاش . معلمه هم می فهمه و مامانم رو از سر کلاس می کنه بیرون . فکر کنم مامانم هم مثل من بوده . معلما فکر می کنن وای چه دختر ساکت مظلومیه این ! و در خفا اذیت می کنن و بالاخره دستشون رو می شه . (مثل صدا عوض کردنم !!)

پیوست واسه نگار۲ : امیدوارم امتحان ریاضی رو عالی بدی نگران نباش .

پیوست واسه یاسمن : کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:59  توسط ویدا | 
نسترن گل رفته مسافرت دلم براش تنگ شده . نمی دونم شما لذت پیدا کردن یه دوست قدیمی رو حس کردین یا نه ؟ مدتیه که دوست دوم دبستانم رو پیدا کردم امروز که جمعه باشه با هم رفتیم کوه . البته خیلی کم رفتیم تقریبا تا ایستگاه ۲ . کلی توی راه با هم حرف زدیم . انگار نه انگار که چند ساله هم دیگرو ندیده بودیم . اسمش رو عوض کرده گذاشته ستاره . اما اون موقعها ما همه صداش می زدیم هدی و من هر کاری کردم نتونستم ستاره صداش کنم . خواهرشم اسمش هاجر بود گذاشته اسمشو ساغر . اسماشون قشنگه . نه ؟ دیروز با نگار۲ تلفنی حرف زدم . نگار هر وقت باهات تلفنی حرف می زنم دلم بیشتر برات تنگ میشه . مدرسمو هم می خوام به احتمال ۶۰ در صد عوض کنم ...به این مدرسه قبلیم که از کلاس پنجم هم همین جا بودم دیگه علاقه چندانی ندارم . فقط دوستام هستن و یه معلم حسابان که می گن خوبه و از روزبه اومده که باعث می شن به تغییر ندادن مدرسم فکر کنم . ولی معلم حسابان قبلیه که بهتر بود نمی دونم چی کار کنم ؟؟ فردا می خوام با هدی برم سینما .خیلی به نظرم دختر خوبی میاد . نمی دونم چرا هر وقت می بینمش یاد بچگی های مامانم میفتم (نه این که من وقتی مامانم بچه بوده می دیدمش !!!) آخه با تعریف هایی که از خصوصیات بچگی های مامانم تو ذهنمه احساس می کنم هدی هم همونه . چرت و پرت م یگم می دونم . اون موقعی که داشتم با هدی قرار می ذاشتم واسه سینما بهم گفت ویدا مامانت چه جورین ؟اگه فکر می کنن باید منو ببینن تا بهت اجازه بدن که با هم بیرون بریم من مشکلی ندارم .گفتم نه اون جوری نیست .من که دارم تو رو می بینم .راستی هدی خیلی خوشگله و من کلا دخترای خوشگل رو خییلی دوست دارم . من امروز توی کوه خیلی تشنم می شد دوتا بطری آب معدنی خریدم نوش جان کردم ولی هدی یه دونه تا آخر راه اضافه هم موند .آخرش هم دوتا پفک خریدیم با دوتا آبمیوه . با هم خوردیمشون . به هدی گفتم حالا حتما به عقل من شک می کنی که دارم پفکو با آبمیوه می خورم گفت : وااا  مگه شما همیشه پفکو با آبمویه نمی خورین ؟؟ گفتم نه مگه شما می خورین ؟ گفت آره تازه نمی دونی که  بچه های مدرسه ی ما کیک رو با آبمیوه می خورن ،خیلی خندست . گفتم ا منم می خورم خوب خیلی هم دوست دارم . خلاصه این طوری شد که من امروز فهمیدم پفک با آبمیوه پرتقالی خیلی خوشمزست . البته ما کرانچی خوردیم که تفاوت چندانی نمی کنه . انقدر من خورنی ها رو با لذت می خوردم که هدی  گفت من تو رو می بینم به زندگی امیدوار می شم . رشته ی هدی انسانیه نفر اول مدرسشونه معدل ترم یک هم نوزده و هفتاد و شش . راستی به نظر من خیلی فکر غلطیه که می گن انسانی رشته ی آسونیه . خیلی هم سخته . من انسانی دوست داشتم اما به خاطر سختیش رفتم ریاضی . چون حفظیاتم افتضاحه . واقعا به نظر شما سخت نیست آدم یه عالمه درس رو با هم تو مغزش بسپاره مو به مو . من که نمی تونم . همینه که م یگم جغرافیم افتضاحه  . راستی معلممون خیییییلی عالی برگمو تصحیح کرده بود . بگذریم . نمی دونم چرا از وقتی تعطیل شدیم هیچ کار مفیدی انجام نمی دم ؟؟؟؟؟ الآن احتمالا هم برو بکس در حال خر زدن دروس سال آینده و دوره ی دورس پارسالن . اما من این جوری . نمی دونم احساس می کنم هدفم رو از بس تنبل شدم داره یادم میره . نههههه ویدا جون یادت نره ....هدفت این بود که به خودت ثابت کنی که می تونی . حالا یه خرده استراحت کن . تابستونه ها !! (این وجدانمه ها !!داره باهام حرف می  زنه !) باشه وجدان جون من که همش در حال استراحت کردنم . دلم هوس کرده یه تلفنی از آسمون برام بیفته پایین که وصل بشه به موبایل نگار تو هند باهاش تلفنی حرف بزنم . یا نه اصلا دلم می خواد یه جور خوبی بشه نگار بر گردی ایران ...[میشه زودتر کارهات رو جور کنی بیای ؟؟؟؟نامه ی خوشگل قدیمیت رو خوندم خیلی ذوق کردم . نامه برای من خیلی جدید بود . چه قدر این دوستت نوشین باحاله !ایول!ّ ّ]

پیوست برای نسترن :نسترن جونم لطفا زودتر برگرد تاباهم و با یاسمن و الهه بریم بیرون . می دونی که من هر فیلم رو ۳ بار می بینم ؟؟فردا برای بار سوم احتمالا اون فیلمو می بینیم . خلم نه ؟راستی از علیرضا به خاطر قالب وبلاگ تشکر کن. خوش بگذره بهت . امیدوارم تو به بی حوصلگی من نباشی . فقط حوصله ی بیرون رو دارم و حوصله ی چند تا دوست خوب و حوصله ی یه دختر ۳ ساله ی خوشگل که بگیرم تو بغلم بوسش کنم و حوصله ی یه عروسک تپل که بچلونمش و حوصله ی یه رمان قشنگ که در حال حاضر ندارم و حوصله ی یاد گرفتن سه تار و ...

پیوست برای یاسمن : یاسمن جون چرااااا ناراحتی ؟؟؟اون ح... ارزش ناراحتی نداره . منم مدرسم معلوم نیست اصلا. دیروز بهت چند بار زنگ زدم اشغال بودی . اون مدرسه هم نرفتم برای ثبت نام کلاس . معلوم نیست کی می رم ؟ یا اصلا می رم یا نه ؟ ولی لطفا بیا یاسمن . خودت می دونی خیلی فایده داره . پس بیا . با هم سعی می کنیم تابستونی به همه چیز برسیم ......مخصوصا تفریح .حتی اگه هممون مدرسه هامون بعد از این همه سال از هم جدا شه .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 17:59  توسط ویدا | 
سلام به همه ی دوستان گلم . خوبین ؟؟من چند روزه که از شمال برگشتم .......جای شما خالی .اییی بد نبود . من از دختر بچه خییلی خوشم میاد دوست دارم همش بگیرم تو بغلم بوسشون کنم نازشون کنم ولییی ...آخخخخ ....ولی ... از پسر بچه های ۹-۱۰ ساله خییلیی حرصم می گیره مخصوصا از شیطوناشون .....اونم نه همیشه بلکه وقتی می خوای بری یه جا استراحت کنی و آب و هوایی عوض کنی و به سکوت نیاز داری بعد یه بچه فسقلی به همه کارات گیر بده اذیت کنه هیچ کس هم نتونه چیی بهش بگه چون زشته !! من عموم و پسر عموی ۱۰سالم رو خیلی دوست دارم از این که اونا هم اومده بودن همراهمون خوشحال بودم اما چون اعصاب زیاد درستی به خاطر امتحانا نداشتم اصصصصلا حوصله ی یه پسر بچه رو نداشتم مسافرت کمی تا قسمتی نیمه ابری خوش گذشت . نه اون طوری که وظیفه اش بود بهم خوش بگذرونه ... 

امروز ایران با آنگولا بازی کرد .دیگه از ناامیدی وقتی گل اول رو خوردیم اصلا احساس ناراحتی نمی کردم . ولی خوب وقتی ما هم گل زدیم یه متر از جام پریدم . خد رو شکر این برانکو می ره ما رو هم راحت می کنه . با اون تعویضاش منو کشته !!! ولی به هر حال من خییلی تیممون رو دوست دارم . منتظرم بالاخره پیشرفت کنیم . (البته اگه فردوسی پور چشممون نزنه !- البته بیچاره به نظر من خییلی باحال گزارش می کنه . )

خوب خبر بعدی اینه که ما بالاخره کارناممون رو گرفتیم . من می دونستم که ترم دوم رو خیلی بد دادم . دیگه مهم نیست ...خوب من از نسترن اجازه گرفتم که معدل هر دومون رو بنویسم - معدل نسترن عزیز نوزده وشانزده صدم و معدل من ۰۵/۱۹ .................بهتون گفته بودم که معلم ورزشومن با من و نسترن و یاسمن خیییلی خییلی خیییلی لج بود . از یاسی جان هنوز نپرسیدم اما هم به من هم به نسترن نمره ی مستمر و نمره ی پایانی ورزشمون رو داده ۱۹ کلی از معدلمون رو کم کرد دیوونه . آخه قرار نیست که آدما انقدر عقده ای بشن . نمره ی مستمر من واسه درسهایی کم شده که ارزششون پایین بود .ورزش ۱۹ آمار هم ۵۰/۱۹ .خیلی حرصم گرفت . اه اه خورشید هم میگه ویدا جان ازت بیشتر از اینا انتظار داشتم .تا لحظه ی آخر ول نمی کنه . از کلاس ۲۱ نفرمون ۷ نفر بالای ۱۹ بودن . ایول به اون یکی ناظممون . کلی ازم تعریف کرد منم تند تند مژه هامون کوبیدم به هم !!!!! الهی تا سال دیگه به خورشید وحی بشه شغل شریف ناظمی رو ول کنه . ما رو هم از غم فراغش در غصه و ناراحتی تنها بذاره

من هنوز هیچ کار مفیدی برای این تابستون انجام ندادم .

ببخشید من وبلاگ های همتون رو خوندم اما درست حیابی نظرندادم در اولین فرصت میام نظر می دم . (حالا نه این که نظر من خییلی مهمه . )

نکته ی بعد : از سوسک می ترسم .  

نکته ی مهم تر : از سوسک بالدار وحشت دارم ببینمش سکته میکنم . مثل امروز !!

اینم برای نگار ۲ عزیزم :نگار جون یه عالمه مرسییییییییییییی.خیلی گلی برات بعد یه ایمیل مفصل میفرستم .

پیوست برای طاهره ی عزیز : طاهره جون مرسی که میای اینجا ازاین که اون روزدیدم خوشحالم ...خیلی نسبت به من لطف داری میام وبت یا برات زنگ می زنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 22:25  توسط ویدا | 

بازم سلام . بالاخره تموووووووووم شد . خوشحالم . ناراحت نیستم . کلی هدف دارم و داریم می خوایم بهش برسیم . براشون تلاش می کنم و میکنیم . و هر چی که وسط راه باشه رو کنار می زنم و  می زنیم و فقط هدفو می بینم و می بینیم . قراره خستگی ناپذیر و شکست ناپذیر و آهنین اراده باشم و باشیم . محکم . نمی افتیم . هیچ وقت . حتی اگه به ازاش خیلی چیزها رو از دست بدیم .

خواستم این جمله ها رو بنویسم . اینا همیشه به من و به ما امید می ده . اگه اینها نباشن هیچی دیگه! اگه بیفتیم دیگه نمی تونیم پاشیم . می خوایم به خودمون ثابت کنیم که می تونیم . می خوایم ثابت کنیم  که تلاشمون نتیجه می ده چون هر عملی عکس العملی داره و من با تمام و جودم به این جمله اعتقاد دارم .

خوب امروز خیلی خیلی خوش گذشت . از اون روزهای استثنایی . تا ساعت ۷:۱۵ یعنی نیم ساعت پیش با نسترن بیرون بودیم . اتفاقی شد . آخه هون طوری که گفتم قرار بود امروز با مدرسه بریم سینما . رفتیم فیلم آتش بس رو دیدیم . چه فیلم قشنگ و باحالی بود . حیف نشد پیش نسترن اینا بشینم با هم خوش بگذرونیم .آخه جا نبود .  ولی همین طوری خیلی خیلی خوش گذشت . منم که واسه خندیدن آفریده شدم ...دیگه یادم میره کی پیشم نشسته .یه دختر راهنمایی بود . می گفت ۳ بار این فیلمو دیده . بچه راهنمایی ها هم پیشرفت کردن . موبایل آورده بودن . آهنگ هم گوش می کردن . می گفتم فیلمه تکراریه . کل سینما فقط بچه های مدرسه ی ما نشسته بودن . البته سینما خییلی کوچیک بود . سینما جوان رفتیم . بعدش هم قرار بود که از مدرسه سفارش غذا بدیم که برامون بیارن . خلاصه ما هم سفارش دادیم و اونو هم خوردیم . (هر چند من جدیدا فکم درد می کنه نمی تونم راحت چیزایی مثل ساندویچ رو بخورم ...فرض کنید ...دهنم باز نمیشه . خنده داره ...) جای شما خالی .خوش گذشت . اما تمام مدتی که با بچه ها بودیم و چرت و پرت می گفتیم و به چرت و پرتهای خودمون می خندیدیم من داشتم به این فکر می کردم که دیگه از امروز به بعد ویدا و نسترن و یاسمن و الهه و پرنیان و شیما و المیرا و طاهره و سارا و الناز و ریحانه و ملیکا و آویشا و آرشیا و شبنم و رومینا و فرناز و لیلا و عاطفه و دینا و شیرین و بنفشه ای وجود ندارن که دوم دبیرستان باشن . چه قدر زود گذشت . چه قدر بی خودی غصه خوردیم . چه قدر فکر کردیم . چه قدر الکی... البته همچین هم الکی نبود . همین فکراست که آدمو می سازه و حداقلش اینه که کاملا احساس می کنیم که این ویدا و نسترن و یاسی و الهه و ... با ویدا و نسترن و یاسمن و الهه ای که اول سال وارد کلاس شدیم کلی فرق کردن . بزرگ نشدن . اما عوض شدن ...خوب این خودش خیلی خوبه اما به هر حال این دوران دیگه بر نمی گرده  . ناراحت بودم امروز ... و بازم آبغوره ی بنده !!! لوس بازیه دیگه چی میشه کرد ؟!!؟؟! اما بی خودی نبود دلم واسه تک تک لحظات امسال تنگ میشد . چون دوم دبیرستان یکی از بهترین سالهای زندگیم بود . خوب قرار نیست این آخرین سال خوشی ما باشه . ما بازم خوشیم شادیم ......خوش می گذرونیم .درس می خونیم ...بازم با هم . فقط اگه جدا نشیم . خلاصه مطمئنا زندگی خوش می گذره ...

امروز کلی با نسترن حرف زدیم . من که کمی تا قسمتی ابری دپرس بودم الآن حسسسابی شارژ شدم که یه تابستون با کلی اتفاقای خوب خوب رو بگذرونم ...قضیه از این قرار بود که امروز نسترن گفت که پیاده بر می گرده خونه .فاصله ی خونشون به مدرسه از فاصله ی خونه ی ما به مدرسه بیشتره ...بعد منم که هر روز پیاده می رم قرار شد با هم بر گردیم . اول چهار تایی با الهه و المیرا بودیم . الهه که زود رسید خداحافظی کردیم باهاش . بعدشم که المیرا رسید . با اونم داشتیم خداحافظی میکردیم که ناظممون (خورشید نه اون یکی ) اومد المیرا رو رسوند . حالا من هی به نسترن می گم صبر کن تا یه جایی با هم می ریم هی قبول نمی کرد . نصف راه رو تعارف کردیم خلاصه با هم رفتیم تو راه بر گشت یهو یه پارک رو دیدیم تازه درستش کرده بودن . خیییلی هم بزرگ و قشنگ بود . اول زنگ زدیم به خونه خبر دادیم بعد کلی اون جا رو چمنها نشستیم (وااای چه رویایی !!) با هم حرف زدیم . خوب بود من نیاز داشتم با یه دوست خوب حرف بزنم . داشتیم از تشنگی می مردیم . از اون پارکه اومدیم بیرون رفتیم آب معدنی خریدیم .برگشتيم توي اون پاركه كه توش پرنده هم پر نمي زد یه ذره از آب رو خوردیم بعد نسترن دیوونه یهو آب پاشید رو من . بعد من.بعد اون . فقط جالبیش این جا بود که من بیشتر از اون آب خورده بودم موقع آب پاشیدن داشتم کم می آوردم که در یک درگیری زیبا بطری خالی خودم رو دادم به نسترن و بطری پر اونو گرفتم ریختم  رو خودش ولی در کل یه اندازه خیس شدیم و کلی حال داد . چون تو اون گرما توی اون آفتاب لنگ ظهر خیلی چسبید . وای مرسی نسترن از این پیشنهاد عملی ...بعد دوباره يه خرده راه رفتيم رفتيم روي يه نيمكت كه ديگه اون موقع زير سايه واقع شده بود نشستيم . نسترن موزيك ويديوي شادمهر آهنگ قديميشو كه من نديده بودم رو با موبایلش برام گذاشت . همونموقع يه پسر بچه از پشت سرمون پريد جلو گفت ...يوهو من داداش سياهم !!! گفتيم : ااا به به . پس داداش ساهي... گفت نه نه من داداش سياه نيستم . من سيروزم !!سيروس نه ها !سيروز!! گفتيم چند سالته ؟ گفت 9 سال گفتيم پس حتما سومي . آره ؟گفت آره . گفتيم آفريين . بعد گفت شما دانشجويين ؟؟؟؟ منو مي گي دو تا شاخ رو سرم در اومد . تین شکلی شدم :با نسترن خندمون گرفته بود .(بچه فرم مدرسه رو تشخيص نداد بيچاره ) بهش گفتيم آره ... گفت چه دانشگاهي مي رين ؟ ما هم گفتيم همين جا ديگه . شهيد بهشتي !! گفت من شهيد بهشتي نمي رم . گفتيم اا چرا ؟ گفت آخه ضايع است !! گفت من ديناميت مي سازم . تازه كلي دختر پسر مي شناسم قاطي با هم حال مي كنيم . مي خواين ببرمتون اون جا ؟؟؟ما ديگه داشتيم از خنده مي مرديم ... مي گفت مي خواين بهتون شماره بدم؟؟؟ تند تند يه شماره الكي گفت !!بچه 9 سالش بود !!فرض كنيد ! ديگه بزرگ شه چي ميشه ؟؟ولي جالب بود خنديديم . ديگه كم كم پارك داشت شلوغ مي شد . چه پارك خوبي بود . وسطش رود خونه است . اطرافش يه راه خيلي بلند و قشنگ براي پياده روي . چند تا نيمكت هم هست .  يه علمه پيرزن و پيرمرد اومده بودن اونجا با هم حرف مي زدن راه مي رفتن .(نازی!) من و نسترن گفتيم ما هم در آينده يكي از اينا خواهيم بود !! دو تا خانم ازون پرسيدن مدرسه تموم شد ؟ گفتيم بله . گفتن كلاس چندمين ؟ گفتيم بهش دوم رياضي . چه مدرسه اي ؟ ... گفت خوبه ؟ گفتيم بله بد نيست ! گفت خوش باشين برين يه كم بگردين واسه خودتون خستگي در كنين !__ اون بچه هه هم ديگه هي ميرفت و مي اومد . بازم خيلي با هم حرف زديم ...خيلي خوب بود . خدا جون مرسي كه دوستاي خوب واسه من گذاشتي . دوستاي ماندگار (جيگرمونو !) الآن دارم به يه آهنگ از حميرا گوش مي كنم كه خيلي خيلي دوستش دارم همون آهنگ لحظه ي خداحافظي كه خيلي قشنگه . __خلاصه داشتم مي گفتم ساعت ديگه شده بود 7 . البته ما تو اين مدت كلي به خونه زنگ زديم و اونا هم زنگ زدن . توي يكي از تماس ها مامانم مي گفت فقط خودتو نسترنين ؟گفتم نه عباس و غلام و غلام علي و سلطان علي هم هستن !!بعد خنديديم . مامانم با جديت گفت نه منظرم دختران !! واي ديگه اين حرفو شنيديم با نسترن خيلي خنديديم . گفتم مامانم مي گه منظرم دختران ..خود مامانم از اين حرفش خندش گرفته بود . ساعت 7 مامان نسترن زنگ زدن گفتن كه عليرضا اومده دنبالت . فرض كنيد عليرضا ۲-۳سال از ما كوچيكتره يه موتور جيگر داره با اون مياد نسترنو اين ور اون ور مي بره ولي لطف كرد منو هم با اون موتور كوچولوش رسوند منم كه در گوشش انقدر جيغ زدم خنگ بازي درآوردم بيچاره  فكر كنم ديگه گزارش فردوسي پور واسه فوتبال كه بچه هامون گل كاشتن رو نشنيد ! بعدش هم كه من اومدم اينجا اول واسه مامانم تعريف كردم چي شد و كجا ها رفتيم وآب هويج كه مامانم گرفته بود يه ليوان و نصفي خورم بعد اومدم كامي جون رو روشن كردم شروع كردم اين جا نوشتن كه فوتبال شروع شد . و من الآن در حال حاضر دلم واسه علی دايي مي سوزه كه ديگه بايد خودش فهميده باشه كه چه گندي زده .موندم چرا اونو عوضش نمي كردن ؟؟آخييي دلم واسه ميرزا پور هم سوخت چه قدر ناراحت ميشه كه سه تا گل خورده !! هر چي هم سعي كردم كه خنده ي نصرتي رو ببينم نشد . آخه نگار گفته بود مي خنده باحال مي شه اما ماشالله انقدر ما خوب نتيجه گرفتيم كه نصرتي بايدم مي خنديد !! اميدوارم بازي بعدي بتونم خندشو كه ناشي از بردنمونه ببينم . آخخخخخخخخخخخ چه بد شكل باختيم . دلم آتيش گرفت يهو ! يعني خيلي زشت باختيم ديگه . 2 تا گل نيمه دوم با هم خورديم . حيف شد . رحمان رضايي خوب دفاع مي كرد . اين فردوسي پور بلا به جون گرفته چشش زد . 2 دقيقه بعد از تعريف فردوسي پور گند زد بيچاره .ايشالله بازي بعدي يه فكري به حال دايي جون بكنن ما هم مي بريم ! طفلك همه موهای سرش داره سفيد مي شه موهاي سر ما رو هم با اون بازي جديدش مي خواد سفيد كنه ! فقط وقتي اسمش شنيده ميشد كه خطا مي كرد .آخي گناهم داره بيچاره . اما خدايي مهاجم نداشتيم !  فقط يه ربع اول خوب بازي كردن ! ايول گل محمدي !

بگذريم ما فردا داريم مي ريم شمال .جای همتون هم خالي . چند روز هوا به سرم بخوره نمره جغرافيم يادم بره . شوخي كردم . اونو كه ديگه فراموشيدم . معدل اين ترمم خوب نميشه كه مهم نيست . احتمالا زير 19 ميشم كه بازم مهم نيست ! معدل امسال مهم نيست . مهم اين بود كه درس خوندنو بلد باشيم و مهم ابنه كه تلاش كنيم و خلاصه هرچي هست نمره مهم نيست ! قراره يه چيز ياد بگيريم . شمال تنها مي ريم اين دفعه . مثل دفعه ي پيش كه 20 نفره رفتيم ديگه نمي ريم . تازه برادرم هم امتحاناي دانشگاش شروع ميشه و ديگه نمياد . منو مامانم و بابام ميريم . در اين  مواقع من كمبود يه خواهر رو حس مي كنم . هر چند مامانم هست من انقدر واسش شبانه روز طبق عادت حرف مي زنم كه ديگه نيازي به كس ديگه اي نيست . نه ؟؟

خوب مثل اين كه خيلي حرف زدم . الآن می خوام بيام وبلاگاتون دوستان . موفق باشين همتون .

پیوست : وای یه عالمه ببخشید نرسیدم وبلاگ همتون بیام دیر شد ساعت ۱ شبه صبح زود باید پاشم .وبلاگ همتون رو خوندم بعد میام نظر می دم . نگار*  و سیمین جون و مهسا جونو بقیه ی کسانی که امتحان دارین امیدوارم عالی بدین و شما هم زود تابستونتون شروع بشه .

پیوست۲: فردا :مسافرتمون فعلا کنسل شد

پیوست ۳: فردا شب : فردا صبح حرکت می کنیم . دختر عمو جونم هم همراهمونه . جای همتون خالی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:16  توسط ویدا | 

اين نوشته رو چند ساعت پيش نوشتم ولي بازم بلاگفا قاطي بود نتونستم ثبتش كنم :

سلام . خوبین ؟ فردا امتحانام تموم می شه . هوررااااا . فقط امتحان زبان مونده . یاسمن الآن پیش منه .قرار شد  یه آپ با هم بکنیم . داره میگه وقتی امتحانام تموم بشه از در خونه که وارد بشم جییییییییییییییییییغ می زنم . خوش به حالش خونشون ویلاییه ولی خونه ما که آپارتمانه نمیشه از این کارا کنیم . هر چند همسایه هامون انقدر سر و صدا می کنن خدا می دونه __خوب الآن حدود2-3  ساعت تقریبا از وقتی یاسمن اینجا بود می گذره . تو اين مدت صفحه ي بلاگفا هم باز بود و كامي جون هم طبق معمول روشن . اون موقع يهو تصميم گرفتيم بريم سراغ درسمون بعد بيايم آپ كنيم كه نشد . ياسی جووونم بايد مي رفت .چون مامانش بايد داداش كوچيكشو از امتحان مياورد ياسي پشت در مي موند . من الآن خیلی که نه اما كمي تا قسمتي نيمه ابري ناراحتم . چون امتحان جغرافیمو خیلی بد دادم کلی معدلمو میاره پایین . الآن کلی آهنگ شاد گذاشتم با مامانم خوش گذشت کلی براش رقصیدم .تازه من کلی ناراحتم از یه بابت دیگه و اون این که فکر کنم امتحانامو به خاطر اینترنت و وبلاگ بد دادم . شایدم نه  . نمی دونم به شانسم بستگی داره . خیلی ناراحت و دپرس می شم اگه معدلم زیر ۱۹ بشه که حتما میشه . ولی امیدوارم که نشه . آفرین نسترن خودشو معتاد اینترنت نکرد اما من چرا . خوب بده دیگه . نه ؟ولي بيييييييييييخيال دنيا و از اول دوباره . بوووس واسه خودم !!رو رو حال مي كنين ؟الآن هم حس یه ریز حرف زدنم میاد . امتحان جغرافیمو به دو دلیل بد دادم .دليل اول بماند .دليل دوم این که دیشب تمام مدت بیدار بودم سر جلسه هیچی هیچی ذهنم کار نمی کرد .مخ منه ديگه چه ميشه كرد . بايد موقعي كه مي خواين يه وقت چشم نخورين بياين يه تك پا دم در مخ من يه دونه بكوبين تا ابد چشم نمي خورين . نیم ترمم رو تقریبا خوب شده بودم (25/19)ولی ترم رو خیلی بد دادم و خداییش خیلی حیف میشه که به خاطر جغرافی معدلم بیاد پایین که میاد.ولی معلممون گفت که برات خوب صحیح می کنم . نمی دونم چی پیش میاد ؟!؟!!؟ البته مي دونين چرا انقدر به معدلم حساس شدم ؟ دليلش اينه كه من بعد از امتحاناي ترم يك، وبلاگ ساختم فكر مي كردم مي تونم به همه چي (خوشي و درس و وبلاگ و...)برسم ولي به ابن نتيجه رسيدم كه نه! نميشه .آخ ويدا جون بازم از اين نتيجه گيراياي غلط غولوط كردي جيگر .  اگه مي خوام به درس برسم اينا همش فرعياته !!چون در اين صورت من نبايد اين جوري ميشدم .نظر شما چيه ؟؟! البته قرار نيست اين جوري بمونم !تابستون حتما سال بعد رو مي خونم تا هر جاييشو تونستم . مخصوصا حسابان رو . چون من اصلا هوش رياضي ندارم فقط با خوندن به نتيجه مي رسم . فردا امتحان زبان دارم خدا كنه اين يكي رو ديگه خوب بديم هممون . فردا امتحانامون تموم ميشه من و بقيه راحت ميشيم خدا رو شكر مي كنيم مي پريم ماچش مي كنيم .  اما با يه خاطره بد تموم شد و اينم اين جغرافي بود كه تا حالا هيچ درس عمومي رو انقدر بد نداده بودم . واي چه قدر ديروز و امروز روز بدي بود . البته همش هم نه . چون الآن ياسمن اومد خونمون كلي با هم خنديديم خوش گذشت (البته درس هم خونديم )واي چه قدر حركات منو مسخره مي كرد . خودم بيشتر از اون خندم مي گرفت . مثلا داشتم يه چيزو تو ضيح مي دادم يهو مي زدم زير خنده . اون حرص مي خورد . يا بر عكس اون يه چيزو تو ضيح ميداد يهو مي زد زير خنده من حرص مي خوردم .انگار نه انگار جغرافي رو انقدر بد دادم .  واي خدا كنه سال بعد هم به اندازه ي امسال خوش بگذره . فقط مشكل يه چيزه و اون همين وبلاگ نويسيه و وبلاگ خوانيه . بدجوري بهش معتاد شدم . بايد كم كم بذارمش كنار .وقتي ايشالله منو نسترن و ياسمن و الهه و بقيه ي جيگرا كنكور يه رشته خوب قبول شديم ،مهندس شديم ،الهه هم دكتر شد ، دوباره بيام بنويسم و بخونم .اونوقت ميايم با نسترن براتون راجع به كارهاي اداريمون بحث كارشناسي راه ميندازيم .غيبت شوهراي دوستامونو مي كنيم !!!اما حييف ديگه معلمي هم نيست كه راجع بهش حرف بزنيم .به هر حال اين جوري نميشه . البته حالا فعلا كه تابستونه . اما بعدش رو واقعا مي ترسم به ضررم باشه .  بايد ببينم اگه واقعا جنبه ي كم به اينترنت وصل شدنو دارم وبلاگ نويسي (كه خيلي دوستش دارم چون خاطره هامونو نگه ميداره خوششششگل  )ادامه بدم __راستي ديروز پسر دايي بابام و خانمش و دختر كوچولوشون اومدن خونمون واي كه چه ناز شده بود بچشون . حيييف عروسكام دارن كم كم كهنه ميشن . هر وقت يه بچه مياد همرو مي چينم جلوي بچه هه اگه درس نداشته باشم كه كلي باهاش بازي مي كنم ولي اگه مثل ديروز خفن درس داشته باشم كه خودش بايد بازي كنه ديگه !!! راستي شما عروسك باربي دوست دارين ؟ من نه اون جوري . من عروسك باحال تپل گوشتي دوست دارم بگيرم تو بغلم بفشارمش واي چه حالي ميده. __قراره فردا مدرسه به مناسبت آخرين روز مدرسه ببرتمون سينما فيلم آتش بس . مي گن قشنگه . نمي دونم . به هر حال اگه نمي برد هم ما خودمون مي رفتيم با بچه ها . هميشه منو نسترن جوونم با هم مي رفتيم كه حالا از طرف مامان ياسمن و الهه هم اجازه صادر شد . ما هم مي خوايم در اولين فرصت 4 تايي با هم بريم بيرون (اگه بشه سينما )خوبه نه ؟ جاي شما خالي .خوب من ديشب نخوابيدم! برم بخوابم يه كم . ولي نمي دونم چرا دلم نمياد دست از اين چرت و پرتام بر دارم ؟ آخييي سرتون رفت انقدر حرف زدم مي دونم . آهاااااااااااان يه چيز ديگه هم بگم . خورشيد(ناظممون) فهميده ما بهش مي گفتيم خورشيد !!!!آخه آخر امتحان قبلي كه عربي باشه اومدن بهمون يه برگه نظر سنجي دادن راجع به معلما . نگو اين بچه هاي ما رفتن تا تونستن از خورشيد نوشتن و به نام خورشيد هم اسمشو آوردن و واييييييييييي خلاصه دستمون رو شد . سر جلسه فقط من و ياسمن مونده بوديم . خورشيد داشت به بقيه معلما مي گفت نمي دونم چه بدجنسي بهشون كردم !!نمي دوني ؟؟ هيچي كشتي ما رو بس به ما و به معلماي بيچاره گير دادي . آخه به معلما هم گير بي خودي ميداد . اونا هم از دستش دلخور بودن .ولي همين جوري كلي سر جلسه خنديدم .  خلاصه اينم از جريان خورشيد . ديگه نمي تونيم وقتي سر و كله ي خورشيد پيدا ميشه داد بزنيم بگيم : the sun is shiningيادش به خير . بچه ها كلمه ي خورشيدو به همه ي زبونها پيدا كرده بودن در گوش خورشيد داد مي زدن . نمي فهميد بيچاره . خدايي بعضي وقتها بي خودي اذيت مي كرد . ولي به هر حال من دلم واسه دوم دبيرستان با تمام ابعادش تنگ ميشه . واسه خورشيد . واسه بچه ها . واسه شعر خوندنامون . اذيت كردنامون .كرم ريختنمون، مسخره كردنامون . جدي شدنو درس گوش دادنامون . واسه همهههه چي . طاقت اين كه سال ديگه ديپلم بگيرمو ندارم ......هييي .... ننه جون پير شديم ....من نمي خوام بزرگ شم !!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه اين طوري . دلم مي خواد همين طور بنويسم اما هم دلم واسه خودم مي سوزه كه سي و دو سه ساعته كه نخوابيدم هم دلم واسه شمايكه اين چرنديات منو مي خونين مي سوزه . (ولي من اين چرندياتم رو خيلي دوست دارم !)چشام داره از جا در مياد .. چشم جون يه كم ديگه صاحبتو تحمل كن جيگر الآن ميرم . باشه ؟ خل شدم مي بينين ؟ فردا دوباره ميام .به وبلاگاي خوشگلتون كه بهشون معتاد شدم هم سر مي زنم .ديگه هم زياد واسه جغرافي جون ناراحت نيستم .خوب ظهر همگي به خير . فعلا  باي باي همگيتون .

پيوست : دوستاي گلم فردا حتتتتتتما ميام پيش همتون .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 21:2  توسط ویدا | 
دعای شب و روز :خدایا ملودی مهربون ما رو زود زودخوب کن .

مطمئنم ملودی عزیزومهربون همین روزها دوباره میاد وبلاگامونو

گلبارون می کنه .

هورااااااااااااااااااا ملودی عزیزم حالش خوب شده فردا از بیمارستان

مرخص میشه ....................................خدایا شکرت

ملودی جونم خیییلی دوست داریم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:8  توسط ویدا | 

روز 11 خرداد تولد يه دختر خيلي ناز و خوشگله به اسم نگار

كه اينجا ما همه اونو نگار2 ميشناسيم .

نگار عزيزم ، دوست خوشگل و ناز و خوبم تولدت مبارك عزيزم .

اميدوارم كه سالهاي سال در كنار خونواده و زير سايه ي

پدر و مادر عزيزت به خوبي و خوشي زندگي كني .ديگه اينكه اميدوارم به هر جا و هر چي كه ميخواي برسي و خداي مهربون هميشه پشت و پناهت باشه .

خيلي دوستت دارم و از خدا مي خوام كه هر چي زودتر برگردي ايران و

با هم جبران اين مدتي رو كه نبودي بكنيم .

امروز اينجا يه تولد خيلي كوچيك واسه تو بود و فقط جاي خودت

خيلي خالي بود

اينم كيك تولدي كه تو خودت ازش نخوردي :

كيككارتكيك و كارتكيك و كارت2

نگار جون يه عالمه بار ديگه تولدت مبارك . ايشالله ۱۵۰ سال عمر با عزت كني ننه جون .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 22:1  توسط ویدا | 

سلام اين برنامه رو گذاشتم به پيشنهاد فندق عزيزم :

 

دوشنبه 1/3/85                   فيزيك

سه شنبه 2/3/85                زبان فارسي

پنج شنبه 4/3/85                 شيمي

يكشنبه 7/3/85                   رياضي

سه شنبه 9/4/85                ديني

پنج شنبه  11/3/85              آمار

شنبه 13/3/85                    ادبيات فارسي

سه شنبه 16/3/85              هندسه

پنج شنبه 18/3/85               عربي

شنبه 20/3/85                    جغرافيا

يكشنبه 21/3/85                 زبان انگليسي

 

حالا ما پس فردا امتحان ديني داريم خدا رحم كنه !!

اين مامان من خيلي جيگره ... نمي دونين كه شما ؟! امروز ساعت 12 ازم پرسيد ساعت چنده ؟

كه بهش گفتم ! بعد گفت آخ جووووون فقط سه ساعت مونده . گفتم به چي ؟ گفت به برنامه ي دلخواه من !! گفتم چي هست ؟ گفت بنر (baner)!!!!! ----------(كارتونbanerرو مي گم !!)  مامان من همه بازي كامپيوتري ها رو بلده !! خلاصه خيلي باحاله ديگه .

راستي اين خورشيد (ناظممون ) داره كم كم منو ديوونه مي كنه . از اول تا آخر امتحان فقط حرف مي زنه ! به اين صورت كه 25 دقيقه به اتمام امتحان مي گه : بچه ها فقط 25 دقيقه مونده اينو مي گم كه وقتي گفتم بر گه ها بالا همه برگه ها بالا باشه !! دوباره 5 دقيقه بعدش و 5 دقيقه بعد ترشو 5دقيقه بعد تر ترشم همين جمله ها رو مي گه !!! امروز سر امتحان رياضي يهو آمپرم رفت بالا رومو بر گردوندم زل زدم تو چشاش گفتم :هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

(اين تيكه خيلي خوش گذشت !!)

 

راستي صفحه ي نظرا رو واسه اين پست فعال نمي ذارم آخه نگار2 قول داده تعداد نظراي پست قبل رو به 120 برسونه !!! خوب شما هم كمكش كنين صواب داره !!!

 

خوب مثلا قرار بود من ديگه نيام ولي من كه از رو نمي رم !!! يادتون نره واسه ي من و نسترن و دوستامونو همه ي بچه هايي كه امتحان دارن دعا كنيدا !!

 

پيوست : ملودي جون الآن اصفهانه . خوش بگذره بهت گلم

پيوست2: نگار2 جون خوش به حالت جيگر راحت شدي از امتحانا

پيوست3: افسانه جون خوشحال ميشيم بياي اينجا هم بنويسي جيگر .

پيوست4 : نگار جون از مچ دستت چه خبر ؟

پيوست5:سيمين جون مرسي از پيشنهادت !

پیوست۶: خوب الآن نظرای پست قبل به ۱۲۰ رسید بالاخره !!افسانه و نگار۲ جون مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 15:10  توسط ویدا | 

سلام این آپ مختص یاسمن دوست شیطون مدرسه ی

من و نسترنه که امروز زنگ ادبیات داشت این خاطره رو

مینوشت و قرار شد که من بیام اون رو اینجا بذارم ،

اینم نوشته یاسی :

الآن معلم ادبیات آمپرش رفته بالا و ملیکا رو آورده پی تخته و بهش می گه من رو نگاه کن که ریحانه رو نگاه نکنه ازش تقلب بگیره ملیکا هم از خنده غش کرده ...

همین الآن رنگین کمون اومد (خورشید رو می گه!!!!)تو خورشید تازگی ها لباس های رنگ و وارنگ می پوشه به قول نسترن، می خواد بگه خیلی خوش تیپ و خوش هیکله خیلی به مد روزه خیلی خیلی خیلی مایه داره و خیلی چرت و پرت هایی که تو مغز من و اون جا می گیره .....

ای...........الآن هم ...(یکی از بچه های کلاسمون)اومده خود شیرینی می کنه می گه که من فقط ۲۵/۰غلط داشتم تو رو خدا تو رو خدا .....

امروز انقدر خودشیرینامون کادو آوردن که ترکوندن . الآن المیرا اومده  پای تخته .فروزش بهش گفت بيا هسته ي اين جمله رو معلوم كن. الميرا هم معلوم كرد .بعد فروزش گفت :درسته ! بعد الميرا گفت چه جلب!!! بعد فروزش گفت خود  اين پسره هم كه اين جمله رو مي گه نمي دون جلب يعني چي جلب يعني حقه باز ، كلك !!الآن هم كه فروزش سرگرم توضيح دادنه هر كس سرش توي كار خودشه مثل من كه دارم مي نويسم و هر چند وقت يه باري هم كلمو تكون مي دم كه مثلا حواسم جمعه ولي اي دل غافل ...الآن هم خود نسترن داره درس جواب مي ده ... آخه داشت دفتر منو مي خوند فروزش هم ديد سرشگرمه گفت اجزاي اين جمله دوميه رو بگو ....بعد نسترن اول نهاد رو گفت .فروزش گفت اول بايد فعل رو بگي بعد گفت فعلش چيه نسترن گفت :شده است . بعد گفت چه نوع فعليه ؟بچه هاي كلاس يك صدا جواب دادن : ماضي نقلي ...بعد بلافاصله من كه داشتم همين متن رو مينوشتم فروزش گفت : ياسمن جمله ي بعد رو بگو . و من هم گفتم ها...بعد يه جمله پايين تر شروع كردم به تركيب كردن. يهوگفت ادامه ي بالايي هنوز مونده و من ضايع شدم . بعد شروع كردم ادامه دادن و يه مضاف اليه هم به جاي صفت گفتم و خرابكاريم تموم شد . بعد ويدا رو صدا كرد . ويدا همرو جواب داد باهوش شده !...الآن هم فروزش داره مي گه كه ديروز از بس يه درسي رو براي اول ها توضيح داده يه سرطان نسبي رو تجربه كرده .الآن هم فروزش داره مي گه كه ديروز از بس يه درسي رو براي اول ها توضيح داده يه سرطان نسبي رو تجربه كرده .الان هم همه به خودشون مشغولن و من مثل نوار هي توضيح مي دهم . اما هيچ كس نبفهمه . به نظرم اين نبفهمه اينتر نشنال شده آخه همه ي معلما از اين تيكه كلام معلم هندسه ي گراممون استفاده مي كنن... (كه به جاي نوفهمه مي گفت : نبفهمه !) الآن ويدا داشت خميازه مي يكشيد يهو خميازش هنگ كرد چون فروزش يه دفعه ويدا رو نگاه كرد و ويدا خشك شد (بعدش زديم زير خنده !)نسترن هم الآن حاد اكتيو شده و داره از فروزش سوال مي پرسه شش دونگ حواسش به درسه !در عوش من هم اينقدر خوابم كه حواسو با ه دو چشم نوشتم بعد پاك كردم ...الآن هم ويدا و نسترن دارن با هم دعوا  مي كنن . ولي نه واقعا ها !!شوخي ! من هم دارم از خنده غش ميكنم .ميز معلم هم چسبيده به من و چشمهاي معلم داره از اون طرف سر من در مياد ديگه با اجازه بايد زحمتو كم كنيم .

الآن هم ويدا و نسترن دارن همديگرو مي زنن يكي مي گه من مي خوام امروز آپ كنم اون يكي مي گه من مي خوام آپ كنم..... دوتاشون حرص مي خورن . بعد مي خندن . ويدا هم به من مي گه : بسه تو هم هي مي نويسي ...بعد چشم چپ مي كنه ...خلاصه شما ببينين چه گيري افتادم من بدبخت ..!!الآن هم ويدا رفت پايين آب كوفت كنه من نمي دونم اخه الان موقع آب خوردن بود ؟!! نسترن به من مي گه اه تو هم كه همش مثل دست و پاچلفتي ها مي نويسي ... مي بيني مادر ...مزدمون هم اين جوري مي ذارن كف دستمون .هيييييييي به قول پدربزرگم

اي دل غافل دمي هشيار شو                                    خواب غفلت را به كي بيدار شو

نوشته شده توسط ياسمن دوست جيگر من و نسترن عزيز

خوب اينا هم حرف خودمه امروز آخرين جلسه اي بود كه با فروزش (معلم ادبياتمون)داشتيم كلاس كه تموم شد من كلي ناراحت شدم آخه خيلي دلم براي خودش و كلاسش تنگ مي شد . چه خنده ها و خوشي ها كه ما سر كلاس اين جيگر نكرديم حيف سال بعد ديگه معلممون نيست ديگه نميتونيم به حرفهاي خنده دارش بخنديم دلم براش تنگ ميشهههههههههههههه

ديگه اين كه خاطره ي امروز هم باشه واسه ي نسترن .

ما از اين هفته اي كه مياد امتحانامون شروع ميشه و من ديگه اين طرفها نميام تا امتحانامون به اميد خداي مهربون  تموم شه . بعدش دوباره ميام و پست هايي كه قراره عقب بمونم رو مي خونم .دلم براي وبلاگ و وبلاگ نويسي و وبلاگ هاي شما دوستان گل هم تنگ ميشه .فقط يادتون نره كه براي ما دعا كنيد .

در آخر هم ياسمن بابت اين شاهكار خوشگلت مرسي جيگر .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:22  توسط ویدا | 
سلام وای نمی دونین امروز زنگ آخر چه قدر خندیدیم . مدرسمون برامون از اول سال فوق برنامه گذاشته : کامپیتر !! واسه ی ما که رشتمون ریاضیه و همش باید به درس و مشقمون برسیم کامپیوتر گذاشته اونم از نوع تئوری !!!معلمه وایمیسته پای تخته جزوه مینویسه ما هم اصولا باید جزوه بنویسیم که نمی نویسیم . زنگ کامپیوترمون شده عین این حموم زنونه ها !!میشینیم از همه چی حرف میزنیم مفصصصصصصصصصصصصل !!!!حالا امروز آخرین جلسه ی کامی بود . و امتحات پایان ترم داشتیم .  آخخخخخخ خندیدیم . معلمه روش به تخته بود و سوال ها رو می نوشت همه ی بچه ها پاشدن اومدن جلوی تخته ی سایت نشستن کف زمین !! منو نسترن و چند نفر دیگه همون جلوی تخته بودیم .خلاصه میز گرد تشکیل داده بودیم  یهو معلمه برگشت دید بچه هامون در اون وضع نشستن دارن سوالارو می گن بهم !!آمپرش رفت بالا !!گفت میبینم که چه امتحانی می دین بعد بیچاره برگشت دوباره رو به تخته و نوشت سوالها رو . منم که پا می شدم می رفتم پیش بچه هایی که جزوه داشتن یا برگمو می دادم اونا برام مینوشتن (دستشون درد نکنه !!) یا این که از فاصله ی چند کیلومتری ازشون سوال رو می پرسیدم برام می خوندن و منم که می نوشتم و از این ور من واسه ی نسترن می خوندم !!! یا سوال رو می نوشتیم رو ی کاغذ !!معلمه می گفت ویدا ؟!؟!؟منم با معصومیت می خندیدم به روی زیباش و دوباره ادامه میدادم !! خود معلمه که دید من با چه صداقتی تقلب می کنم بهم خندید و دیگه هیچی بهم نگفت . اییییییییییول دمش گرم خلاصه من از اول سال از این امتحانای کامی جون خوشم میومد . آخه بهترین فرصت واسه ی خالی کردن عقده واسه ی تقلبه . بعدشم که ازش خداحافظی کردیم انقدر تحویلمون گرفت و خلاصه اومدیم خونه .

خلاصه اینم از جریان امروز . نمی دوم توی ایام امتحانا که نمی تونم آپ کنم و اصلا دست به کامی جون بزنم چی کار کنم ؟؟؟؟

وبلاگ جون من خیلی دوستت دارم که انقدر خوشگل خاطرات ما رو واسمون حفظ می کنی . (خلم نه ؟!؟!)

فردا که روز یکی مونده به آخره امتحان زبان فارسی داریم . برم بخونم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:2  توسط ویدا | 
من نمی دونم چرا این جوری شدم ؟؟ این روزها در مورد هر چی که فکر می کنم یهو احساسمو بلند بیان می کنم !!خییلی بده ها !!!مثلا زنگ جغرافی یهو بلند گفتم : خورشید بمیره !!اصلا هم دست خودم نیست . چند شب بود که از سه ساعت بیشتر نمی تونستم بخوابم !! انقدر که درس داشتیم . ولی دیشب با این که امتحان ریاضی داشتیم ۱۱ ساعت خوابیدم . فکر نمی کنم تا حالا توی ایام مدرسه انقدر خوابیده باشم . امروز تابالوگا (اسم مستعار معلم عربیمون )یه خرده راحتمون گذاشت اجازه داد زنگشو ریاضی بخونیم . که من فقط حرف زدم و دنبال این بودم که دفتر خاطرات بدم به بچه ها برام  بنویسن .قانونی توی مدرسه ی ما بین بچه ها به وجود اومده که بی تعارف از خوراکی های هم می خورن و خیلی جالبه . مثلا می گن : چی داری . بعد می گی مثلا ساندویچ سوسیس . می گه می خوام ! و تو هم بهشون می دی . البته نه این که بد باشه ها . جالبه .. امروز نسترن بیچاره یه بسته ویفر آورده بود مدرسه .دو تا از بیسکوییت هاشو چپوند توی دست من . گفتم یه دونه کافیه گوش نکرد . گفتم خوب حالا اشکالی نداره الآن فلانی میاد بیسکوییت رو دستت می بینه می گه بده .به جاش من اینو می دم بهش . همون لحظه همون دختره اومد دستشو کرد توی بسته ی بیسکویت و دقیقا همون شد که گفتم و با نسترن کلی خندیدیم .

زنگ های جغرافی من از سر درد می میرم . آخه ما میزمون کنار میز معلمه و انقدر در گوش ما بعضی هاشون جیغ جیغ می کنن که آدم خل میشه . (نمیشه هم بریم عقب بشینیم آخه درس رو نمیشه اون عقب راحت گوش داد و حواسمون پرت میشه و ..)مثل امروز !! آخه جغرافی هم شد درس که ما به خاطرش سر درد بگیریم ؟! این درس رو در عرض یه هفته میشد خوندو امتحان داد ، نه این که هفته ای یه ساعت و نیم !! فردا امتحان هندسه دارم . شما که معلم هندسه ی ما رو میشناسین همونی که خیلی وقت پیش ها نسترن راجع بهش نوشته بود . برای من دعا کنید . امتحان ادبیات هم داریم . راستی امروز کارنامه ی نیم ترممو بهم دادن . دينيم بد شده بود :۵/۱۶زور نيست ديني كارنامه ي آدمو زشت كنه ؟؟بعدشم آمار :۱۸ --بعد عربي :۵/۱۸ --زبان فارسي ۵/۱۸--فیزیک و ادبیات ۵/۱۹--ریاضی و شیمی و زبان هم ۲۰ . البته من به نمره زياد اهميت نمي دم . ولي ديني حرصمو در مياره هميشه . باعث ميشه معدلم بياد پايين ...آخه اگه مطالب درست و حسابي توش نوشته بودن يه چيزي ! بگذريم . ديروز معلم ورزشمون  مارو برد كوه . معلممون كه خيلي بي خيال داشت اون جلو جلو ها واسه خودش مي رفت و ما هم پشت سرش و يه عده هم جلوش . نصف بچه ها موبايل اورده بودن كوه داشتن با دوستان گراميشون تلفن حرف مي زدن .یه عده هم که به دوستاشون خبر داده بودن که ما فلان ساعت میایم کوه و شما هم بیاین . نمی دونین چه منظره ی خنده داری شده بود . همش بچه ها از هم می پرسیدن کدومه ؟! اینه ؟ اونه ؟! اون که شلوار فلان پوشیده . اون که موهاش تیغ تیغیه !!خلاصه این طوری ... من و ياسي و نسترن هم كه همش دنبال موضوع واسه ي خنده مي گشتيم . طاهره ازمون می پرسید شما اگه یه روز رو بهتون بدن بگن از صبح تا شبش مال خودتونه چی کار می کنین ؟ ياسمن يه داداش دبستاني داره كه خيلي بانمكه. مي گفت من بيشترين سر گرميم اينه كه اعصاب پويا رو خرد كنم !!من گفتم پا میشم یه صبحونه ی خوشمزه می خورم بعد اینترنت میام وبلاگ می خونم . بعد واسه ی نگار۲ نامه می نویسم بعد کتاب داستان می خونم . بعد خاطره می نویسم . در همه حال هم همه جور آهنگی گوش می کنم . بعد می گم نسترن اینا بین خونمون و حسابی خوش بگذرونیم و مهمتر از همه می خورم وای که چه قدر من خوردنو دوست دارم . آخه  طاهره گفت توی این چند روز چاق هم نمی شین !!ولی یه خرده بعد به پوچی میرسم . واقعا درس اییییی بد نیست به شرط این که به خاطر نمره نخونیم ودرس های حفظی به درد نخور هم نخونیم . به جای دینی بیان آدم بودن رو یاد بچه های مردم بدن . اين روزهاي آخر مدرسه همش صداي معلما رو ضبط مي كنم يادگاري . اگه بتونم يه روز صداي يكيشونو مي ذارم اينجا. جالبه !!راستي شنبه ما هندسه آخرين جلسمون بود . وااااااااي نمي دونين چه قدر همه خوشحال بوديم من كه فقط مي خنديدم . مي خونديم : خوشحالم ...آخه تو نيستي در كنارم . خوشحالم كه تو رو ندارم . (شعر قدیمیه شهرام کاشانی !!) .

راستي اين روزها ملودي خيلي شعرهاي باحالي ميگه . آفرين ملودي جون . استعداد ذاتي داري ننه .

می دونم این روزها خیلی بد به روز می کنم . آخه نمی رسم . همین الآن دارم با سرعت جت تایپ می کنم تا برم سراغ ادبیات و هندسه . آخ آخ ساعت شد ۵. برامون دعا كنيد .

نگار و همه ی بچه های گلی که امتحان دارین امیدوارم که همتون عالی بدین و خوشحال از در جلسه ی امتحان بیاین بیرون .  امیدوارم که همه ی امتحاناتو خوب بدین .

پيوست: اگه بتونم چهار شنبه هم آپ مي كنم . بعدش كلا مانيتورو ور مي دارم مي برم يه جا ديگه تا آخر امتحاناي خرداد ...................نسترن هم كامي جونش درست شده . همين روزا مياد و به روز مي كنه و اگرنه با من طرفه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:4  توسط ویدا | 
شایای عزیزم به ایران خوش اومدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط ویدا | 
افسانه جون تولدت مبارک !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6:44  توسط ویدا | 

 چند روزه که آپیدن کار سختیه . مخصوصا که نسترن کامپیوترش دچار مشکل شده و نمی تونه به روز کنه . من واقعا دوست دارم همش اینجا بنویسم . اما به چند تا دلیل نمیشه. یکی به خطر درسها و دیگه این که حس آپیدن نمیاد ! بعدشم چیز زیادی نیست برای گفتن . یعنی هستا ! منم خیلی دلم می خواد بنویسم . اما خوب نمیشه !چی میشه کرد ؟؟

دیروز خورشید نیومده بود ما کلی کیف کردیم . تا تونستیم زدیم رقصیدیم !!آخه خورشید نمیذاره !     امروز قرار بود امتحان دینی داشته باشیم اما خدا رو شکر ازمون نگرفت !!یعنی صبح زود همه ی بچه ها با هم دسته جمعی رفتیم دم دفتر تجمع کردیم که ما نمی تونستیم ۳ تا درس به او گندگی رو با هم بخونیم و خلاصه راضی شدن !و ما هم این شکلی شدیم : زنگ آخر مشاوره داشتیم . من خیلی معلم مشاورمون رو دوست دارم . خیلی خوشگل و خوش اخلاق و دوست داشتنیه ! امروز جلسه ی آخری بود که با هم داشتیم . قرار شد که نظرشو نسبت به هممون بگه . خودش گفت از نظر اجتماعی برسی می کنه و چیزهای قشنگی گفت . قرار بود انتقاد کنه و به نظرم خیلی خوب انتقاد کرد ! انتقادی که از من کرد این بود که حساسم !! البته خوب راست میگه !اینو همه بهم میگن !گفت آدم باید واسه ی این که وارد جامعه بشه پوست کلفت باشه .خوب راست میگه . حالا از امروز من می خوام خشن تر بشم

بگذریم. یه سوتی  چند روز پیش دادم ،خواستم با خورشید خداحافظی کنم گفتم : خداحافظ خانم خورشید !حواسم نبود که اسم واقعیشو بگم . انقدر توی مدرسه خورشید صداش می کنیم که عادتمون شده ! دیگه وای نستادم ببینم که عکس العملش چیه ؟!! پریدم از پله ها پایین !!

الآن یادم افتاده به چند سال پیش وقتی نگار ایران بود! چه قدر بهمون خوش میگذشت ! نگار۲ خودمون رو میگم !هم با هم همکلاسی بودیم هم کلاس زبان می رفتیم هم خونه ی هم می رفتیم و خلاصه خیلی خوش میگذشت ! همیشه از اول و آخر کلاسهامون می زدیم . آخه می دونین ؟ ما کلاس زبان جهاد دانشگاهی شهید بهشتی می رفتیم و همیشه هم توی اون کلاسها از همه کوچیک تر بودیم !دانشگاه شهید بهشتی هم یه بوفه داشت که ما عاشقش بودیم. همیشه قبل و بعد از کلاس می رفتیم اونجا !یادش بخیر .این آدامس موزی ها رو دیدین که . یه عامه پوست داره . اول یه پوست کلفت زرد و بعد یه پوست نازک تر زرد . بعد آدامس ها اون تو هستن و هر کدوم از اون آدامسها هم یه پوست آلمینیومی دارن با یه پوست زرد دیگه ! ما هم از یه مسیری شروع می کردیم پوست این آدامسها رو جدا کردن و پوست ها رو می ریختیم رو ی زمین و تا یه مسافت طولانی رد زرد آدامسهای ما به جا می موند ! همه ی آدامسها رو هم با هم می خوردیم !!البته می دونم خیلی کار بدی می کردیم که پوستاشو مینداختیم  زمین اما الآن دیگه از این کارها نمی کنیم !تازه وقتی با تاخیر می رفتیم سر کلاس فقط می خندیدیم  . یکی دو بار هم از آخر کلاس به هوای این که کلاس نقاشی داریم می زدیم و می رفتیم بوفه . یه چیز دیگه این که ما همیشه آب باز ی می کردیم . می رفتیم دم آبخوری دانشگاه و حسابی همدیگرو خیس می کردیم . یا میرفتیم زیر این آبپاش های اتوماتیک که چمن های دانشگاه رو آب میدن و حسابی خیس میشدیم و بعدش هم که می اومدن دنبالمون و می رفتیم خونه و بعد بازم با هم تلفنی حرف ی زدیم . یه بار هر دومون دو تا آبنبات چوبی خریده بودیم از اینایی که وسطش آدامس داره . تا رسیدم خونه زنگ زدم به نگار ازش پرسیدم سلام رسیدی به آدامسش !؟!؟در کل خیلی خوش میگذشت . تا حالا بیشترین رکورد تلفن رو با نگار داشتم . تابستون کلاس پنجم دبستان یه روز که هیچ کس نه خونه ی ما  بود و نه خونه ی نگار اینا . منو نگا ربا هم ۲ساعت و ۴۵ دقیقه حرف زدیم !یعنی تقریبا سه ساعت !!الآن آرزوی یه تلفن اون جوری با نگار به دلم مونده !!!!

نگار جون من و بچه ها هیشه به یادتیم

خوب مثل این که خیلی حرف زدم .  ۱ هفته تا امتحانا مونده ! اگه دیر به دیر آپ می کنم و سر می زنم ببخشید !

برامون دعا کنید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:15  توسط ویدا | 
سلام . خوبین شما؟من اصلا خوب نیستم . یه عالمه درس دارم که هنوز نخوندم .همش حواسم پرت میشه . این روزها همش بانسترن حر و بحث میکنیم که کی بیاد آپ کنه و هر دو تامون هم با هم میگیم هیچی ندارم بنویسم . ولی من همین الآن یه تصمیمی گرفتم . آخه واسه چی ما به خاطر خوندن اتفاقی یه آشنا نباید راحت حرف بزنیم ؟؟؟من که از این به بعد اصلا کاری ندارم و هر چی که دل م بخواد مینویسم . آخه آدم که خاطراتشو ویرایش نمی کنه . نه ؟؟؟؟؟

بگذریم . مدرسه این روزها هنوز نیم ترم ها تموم نشده همش دوره گذاشته و ما هم شبانه روز باید تک تک کتابها رو دوره کنیم و هی بزنیم توی سر خودمون تا قبل خرداد همرو یه دور خونده باشیم . اههههههه . واقعا مرده شور این کنکور رو ببرن که هممون رو بیمار و عصبی کرده . آخه زندگی ما هم شده کنکور .. مگه همه باید درس رو به خاطر امتحان بخونن ؟؟؟؟میدونین من کی افسرده میشم ؟؟وقتی که از صبح زود یه عالمه برنامه میریزم و عمل نمی کنم . امروز دقیقا این جوری شد . باز دیروز خوب بود . مدرسمون ۵شنبه ها ساعت ۱۲:۳۰ تعطیل میشه . من با یکی از بچه ها (طاهره - که خیلی دختر خوب و ناز و خوشگلیه ) رفتیم کتابخونه و تا ساعت ۴ درس خوندیم. البته اول سانودیچی که مامانم برامون گذاشته بود رو روی چمن های پارک کنار کتابخونه خوردیم و بعد نششستیم به هندسه خوندن !! خلاصه ساعت ۴ اومدم خونه تا ۶:۱۵ توی اینترنت بودم و همه ی پست های خوشگلی که عقب افتاده بودم رو از وبلاگ دوستان خوندم ...(این کار از همه چی واجب تر بود . )تا آخر شب هم یه کلمه دیروز (که ۵شنبه بود )دیگه درس نخوندم . صبح با عزم و اراده ی راسخ ساعت ۶ پاشدم و ساعت ۶:۱۵ شروع کردم به درس خوندن ادامه ی هندسه ولی یهو وسطاش جا زدم و یهو میدیدی ۲۰ دقیقه رفتم توی فکر . نیم ساعت اینترنت .نیم ساعت با مامانم حرف بزنم (کار مورد علاقه ی من )و خلاصه همه ی وقت مفیدم رفت . شما باشین اعصابتون خرد نمیشه ؟؟

چه قدر بد اخلاق شدم من ؟!؟؟!؟!خوب حالا فکر نکنین که من افسرده ی افسرده شدمااا . مدرسه با همه ی اینا خیلی خوش میگذره . اون روز زنگ فروزش (معلم ادبیاتمون )کلی خندیدیم . آخه شما نمی دونین چه قدر خنده داره کلاسش . بعدشم کلا این روزها خیلی می خندیم . نسترن و یاسمن و الهه همش ادای من و کارهام رو در میارن و هی مسخره میکنن منو و می خندن !!من اصولا باید عصبانی بشم ولی انقدر باحال و با نمک ادامو در میارن که خودمم خندم میگیره !ازون خنده ها که زنگ فروزش میکنم و دیگه بند نمیاد ...البته اینا همه شوخیه . مگه نه یاسی و نسترن  ؟؟؟؟

الآن ساعت ۸:۴۵ شبه من قول میدم امشب تا یه دور دیگه فیزیک و هندسه رو نخونم نخوابم . برای من دعا کنین . اگه نمیرسم تند تند بهتون سر بزنم منو ببخشید ......ولی همیشه یادتون هستم .

پیوست : الآن حالم خییلی بهتر شده .......................ایول .

پیوست(۲): نگار ۲ جون چرا نمی تونی آپ کنی ؟؟؟دلم برات تنگ شده بید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:47  توسط ویدا | 
سلام به همه ی دوستان عزیز .واقعا مرسی بابت نظراتتون . حتما برامون دعا کنید آخه الآن

من و نسترن در اوج امتحانات میان ترم هستیم و نمی رسیم که آپ کنیم . برنامه ی این چند روز

بدون فاصله و پشت سر هم هست . به این صورت : فیزیک ، شیمی ، ریاضی ،هندسه ،و آمار !!!

+بقیه ی درسها !واسه ی همینه که ما شرمنده ی شما هستیم . من در اولین فرصتی

که به دستم برسه میام پیشتون و همه ی پست های عقب مانده رو می خونم و نظر می دم .بازم

مرسی به خاطر لطف و نظراتتون .

پیوست(۱) : نگار در سرزمین عجایب عزیز خیلی از این که برگشتی خوشحالم  . امیدوارم که ایران بهت

خوش گذشته باشه و حال مادر عزیزت هم خوب خوب خوب خوب باشه .

پیوست(۲): یادتون نره برامون دعا کنیدااااااااااااا

پیوست(۳): بازم ببخشید ......در اولین فرصت میام خونه هاتون

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:31  توسط ویدا | 
سلام . ۲ روزه که نرفتم مدرسه ،مسموم شده بودم و دچار معده درد بدشکل شده بودم +جاتون

خالی ۲ تا آمپول خوشگل هم زدم !! .مدرسه نرفتنم عالمی داره ها !!ولی هر چه بود دلم واسه ی

شیطونی های مدرسه و اذیت های نسترن و یاسمن تنگ می شد ،آخه من و نسترن و یاسمن سر اکثر

زنگها از اول تا آخر می خندیم . این دو تا همش دنبال یه موضوع خندهدار توی کار های من می گردن

تا یه خرده سر به سر من بذارن ،البته منم از این ادا اطواراشون کلی می خندما!!!ببین نسترن حالا راحت

شدی؟خودم نوشتم جیگر !آخه کلی وقت بود که می خواست همدیگرو مسخره کردنامونو (چه دستور

زبان قوی ای دارم !!)بنویسه !

راستی قبل از عید بالاخره جلد آخر هری پاتر رو خوندم . از یکی از بچه ها (طاهره )گرفته بودم . فردا هم

قراره احتمالا رومینا بیاد خونمون .رومینا هم یکی از بچه های کلاسه که خیلی خوشگله و خوش اخلاقه و

خوش تیپه و خوش... و خوش ... بازم بگم ؟؟(سوزنم رو خوش گیر کرده !)امروز که غایب شدم ورزش

داشتیم . اصلا نصف دلیلی که من نرفتم مدرسه زنگ ورزش بود . این معلم ما بدترین معلم ورزشیه که یه

مدرسه می تونه داشته باشه . اگه قرار باشه سکته کنیم بمیریم هم باید ورزش کنیم .  منم که امروز

حسابی معده درد و سر درد داشتم گفتم برم وادارم می کنه ورزش کنم اون وقت بدتر میشم !معلمه فکر

می کنه داریم بهش دروغ میگیم . انگار همه باید مثل خودش دروغگو باشن . والله ! آخه کدوم آدم انقدر

به حرف دیگرون بی اعتماده !!بعضی وقتها گواهی پزشک هم بهش نشون می دیم باورش نمیشه !!!مثلا

یه مدت زانو درد گرفته بودم دگتر بهم یه ورزش های خاصی رو داده بود و مخصوصا گفته بود زنگ ورزش

،ورزش نکنم . بهم گواهی هم داده بود و همینو نوشته بود .اون وقت این معلم محترم خودش میاد می

گه نمیشه باید ورزش کنی برای زانوهات ورزش خوبه . منو می گی دیگه نتونستم تا آخر هفته پامو تکون

بدم . البته این قضیه ی پارسال بود که هنوز اوضاع دستمون نیومده بود که با بعضی معلمها چه جوری

باید رفتار کنیم . امسالو جون به جونم کنن وقتی زانوهام درد کنه ورزش نمی کنم . ما فقط بعضی وقت

ها زنگ های ورزش راحتیم . اونم روزهایی که هوا خوبه و مدرسه ما رو ور می داره می بره کوه !آخه

مدرسه ی ما چسبیده به کوه و توی اون ۱:۳۰ تا یه جایی میریم و بر می گردیم . خودمونیم . این معلم

ورزش گرامیمون اگه معلم ریاضی می شد بهتر بود . یه بار ازش اشکال پرسیدم انقدر خوب جواب

داد .بعضی وقت ها هم خیلی مهربون میشه و سرمون زیاد داد نمی زنه و نرم و میشه و ..اینا .(اینو اینجا

نوشتم به خاطر این که میگن خوبی های دیگرونو هم بنویسین !)

این روزهاعاشق صدای سه تار شدم . خیلی قشنگه ،ایرانی اصیل . شاید برم سه تار رو یادبگیرم  .آخه

من به چیز هایی که خاص ایران و فرهنگمونه علاقه و تعصب خاصی دارم . این ساز و سنتور یا تار هم

یکی از اونهاست . راستی  از پریروز تا حالا یه دفتر واسه ی خودم برداشتم که آهنگ های مورد علاقم رو

توی اون بنویسم . این کار رو از دختر داییم یاد گرفتم ،اونم از من خاطره نوشتن رو یاد گرفت !

راستی معلم هندسمون که قول داده بود که دیگه بر نگرده سر کلاس برگشت . البته من چون غایب بودم

از جزییات بی خبرم ،نسترن جان زحمت نوشتنش باشه واسه ی تو !خوب دیگه چیز زیادی واسه ی

نوشتن ندارم .همتون خوش باشین  . فعلا بای بای .

پیوست ۱) به خاطر این همه پراکنده گویی ببخشید

پیوست ۲) همین الآن نسترن و رومینا بهم زنگ زنگ زدن و اطلاعات روز رو لطف کردن دادن نسترن

گفت معلم ورزشمون دیگه به هیچ عنوان نمی ذاره کسی ورزش نکنه . امروز یکی از بچه ها که بد جوری

مشکل معده داره و کلا همیشه زیاد از بینیش خون میاد رو مجبور کرده ورزش کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 18:16  توسط ویدا | 

سلام . من اومدم ! بعد از ۱۱ روز خوش گذرونی و خنده !ما هر سال می رفتیم شیراز (چون من شیرازیم و همه ی خونوادم هم شیرازی هستن و کل فامیل به جز چند نفرشون در شیراز زندگی می کنند !) ، ولی امسال دیگه شیراز نرفتیم ،در عوض فامیلامون از شیراز اومدن اینجا تا با هم بریم شمال ،امسال بهترین عید زندگیمو گذروندم !چون جاتون خالی خیلی خوش گذشت !تمام افرادی که اومده بودن هر کدوم یه نوع ساز بلد بودن ،بیشترین سازی که اونجا کاربرد داشت تمبک بود !خونواده ی داییم اینا هم که حسابی خونگرم بودن و هر جا مینشستیم بساط تمبک و آواز خوندن به پا بود ،تا یه آهنگ شاد می خوندن شده توی جنگل این بچه کوچولو ها پا می شدن می رقصیدن !بعدشم که دختر داییم و دختر خاله ی دختر داییم !یادم رفت بگم دقیقا مهمونامون کیا بودن ؟!دایی . زن دایی و ۲ تا دختر دایی من و ۲ تا از خاله های دختر داییم با بچه های کوچک و بزرگشون و پدر بزگ و مادر بزرگ دختر داییم . کلا شده بودیم ۱۹ نفر . که از این ۱۹ نفر ۴ نفر زیر ۱۰ سال بودن و ۵ نفرمون بین ۱۶ تا ۱۹ سال بودیم و بقیه هم که بزرگ بودن !ما ۵ نفر که خیلی بهمون خوش گذشت . همش بازی می کردیم و آهنگ می ذاشتیم وآواز می خوندیم و می رقصیدیم !ولی خوب ،علاوه بر اینها بعد از هر بار غذا خوردن تمام ظرف ها توسط من و دختر داییم شسته می شد هر چی می گیم یه خرده این پسرا ظرف بشورن فایده نداشت که نداشت !!اونا فقط توی جمع کردن سفره کمک می کردن !می دونین که سفره پاک کردن کار اعصاب خرد کنیه ! هر وقت موقع سفره پاک کردن می شد بزرگترا به پسرا می گفتن هر کی سفره پاک نکنه یعنی زن می خواد !!نمی دونم از کجا به این حرف رسیده بودن ولی تحریک کننده ی خوبی بود که یه خرده داداشم اينا کار کنن دل ما خنک شه ! البته ظرف شستن ما هم باحال بود !چون همین طور که ظرف میشستیم آواز می خوندیم و حرف می زدیم و خلاصه توی این مدت من همش خوشحال بودم به جز لحظه ای که مهمونامون داشتن می رفتن که من طبق معمول موقع خداحافظی ها فقط گریه می کردم !یه نفر اون موقع داشت از گریه های ما فیلم می گرفت شعر لحظه ی خداحافظی حمیرا رو می خوند اینو هم یادم رفت بگم خونواده ی خاله ی دختر دایی من همشون صدای خیلی قشنگی داشتن و انقدر قشنگ می زدن و می خوندن و خونگرم بودن که خدا می دونه . می دونین ؟!چون ما توی تهران فامیل هامون زیاد نیستن وفرصت این جور مسافرتها و خوشی ها برامون پیش نمیاد ،برای همین هر کس میاد خونمون قدرشو خوب می دونیم !و وقتی می رن خیلی دلمون براشون تنگ می شه و جاشون رو خالی می کنیم . فکر کنم نگار خیلی بیشتر از من این حس رو تجربه کرده باشه !خلاصه ما هم روز یازدهم حرکت کردیم و اومدیم تهران ،حالا من مونده بودم و یه عالمه مشق و پیک و درس و امتحان !!دیگه دوازدهم و سیزدهم رو فقط نشستم پیک حل کردم .فقط بعضی وقت ها می رفتم توی رویا !!یاد این چند روز می افتادم و آهنگ هایی که میزدیم و می خوندیم و من بعضی هاشونو ضبط کرده بودم !!

خلاصه این بود خاطرات عید من که خیلی خیلی خیلی خلاصه شده بود . می دونم ممکنه برای شما جالب نباشه ولی واسه ی خود من که فراموش نشدنی بود!امیدوارم که عید به همتون به همین اندازه و بیشتر خوش گذشته باشه .......................فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 16:56  توسط ویدا | 
سلام. اون قدری مطلب به سرم هجوم اوردن که نمی دونم کدومشو بنویسم !امروز یه دوست خیلی خوب و ناز پیدا کردم که کلی عاشقش شدم .چون خیلی نازه و با حرفهاش منو یاد بچگی هام میندازه ،اسمش میناست ،کلاس اول دبستانه ،هنوز توی وبلاگش نظر ندادم آخه داشتم وبلاگشو آفلاین میخوندم .

امروز ما زنگ آخر مشاوره داشتیم . معلممون ازمون خواست که بهش بگیم آیا از پارسال تا حالا تغییر کردیم یا نه ؟!هرکس یه چیزی گفت و منم تغییری که کرده بودم رو گفتم : پارسال سر کوچکترین مسائل ناراحت می شدم ولی امسال نه !پارسال خنده های الکی زیاد میکردم و زیاد شاد نبودم ولی امسال بیشتر خنده هام واقعین و شادترم .تابستون امسال یاد گرفتم چه جوری بفهمم مشکلاتم چین ؟(شاید براتون خنده دار باشه ولی من برای این که مشکل خودم رو بفهمم واسه ی خودم نامه مینویسم !)و دیگه این که گفتم که دوستی خیلی روی درس و زندگی آدم تاثیر داره .امسال دوستان خیلی خوبی پیدا کردم .پارسال فکر میکردم که نمی تونم ولی امسال مطمئن شدم هر کاری رو بخوام می تونم انجام بدم (بابا اعتماد به نفس !)و................. . خلاصه الآن میخوام یه چیزی رو اینجا بگم و اون اینه که هر وقت احساس نا امیدی بهتون دست داد روی دیوارتون یه کاغذ بزنین که جلوی چشمتون باشه و روش بنویسین  که من میتونم !وهر وقت دوباره حس نا امیدی در ذهنتون به وجود اومد برین چند تا ضربدر یا هر علامتی روی اون کاغذ بزنین این یعنی این که دارین به خودتون یادآوری می کنین که میتونین .البته من کوچکتر از اونی هستم که بخوام از این جور تزها بدم ولی این کار که خیلی روی من تاثیر مثبت داشت و امیدوارم که هر کس به هردلیلی احساسی همچون ناامیدی وجودش رو فرا گرفته زودتر اونو از دست بده و به جاش امید رو احساس کنه ...واقعا امیدوارما !....چون ناامیدی خودش بزرگترین مشکله !

از اون جایی که احتمالا من تا عید نمی تونم آپ کنم (فکر کنم نسترن جون بازم به روز کنه ،ولی من نه !)خواستم همین جا برای همه ی شما دوستان گلم آرزوی سالی مملو از شادی و خوشبختی کنم و امیدوارم که سالی داشته باشین که توی چشمهای همه مهربونی و استقامت رو ببینین !

باید از ملودی بسیار عزیزم هم تشکر کنم که این قدر نسبت به من و نسترن و بقیه لطف داره .ملودی جونم منم برات بهترین موقعیت ها رو از خدا میخوام و امیدوارم که در پناه خدای مهربون بهترین زندگی رو شروع کنی !

نگار نازم  و شایای عزیزم (که امیدوارم که هردوتون امتحاناتونو عالی بدین -نگار جون پاشو بیا ایران تا با هم مثل همیشه کلی خوش بگذرونیم فقط قبل از این که بیای ایران اول یه سر برو حیدر آباد دست شایا جونم رو هم بگیر با هم پاشین بیاین اینجا )-نگار در سرزمین عجایب (که امیدوارم الآن در ایران کنار خونواده ی عزیزت حسابی بهت خوش بگذره )افسانه جون (که حسابی سرت شلوغه امیدوارم که  زودتر برگردی پیش خونوادت و خوش بگذرونی )بچه های کلاس اول جیم (که امیدوارم شما هم حسابی شیطونی کنین و توی مدرسه حالشو ببرین )،فندق عزیز (که همیشه خاطره های خوشگلتو مینویسی و من از خوندنشون لذت میبرم !)تینا جون (که امیدوارم الآن حسابی شاد باشی و دیگه هیچ وقت نخوای آروم گریه کنی جیگر )پرندیس جون (که امیدوارم که الآن مسافرت بهت خوش بگذره و منتظر سفرنامه ی بعدیت هستم !)الهام جون و خاطرات نویس من و ویلچرم (که همیشه خاطرات و مطالب و داستان هاتونو می خونم )و خیلی های دیگه که همیشه بی سر و صدا رفتم وبلاگاشونو خوندم و نظر ندادم و اون دوستان گلی که توی همین یه مدت كوتاه که من و نسترن وبلاگ نویسی رو شروع کردیم کلی به ما لطف داشتن و نظر دادن ،امیدوارم که همتون حسابی سال خوبی داشته باشین ، سالی که همه ی توانایی هاتون بهتون ثابت بشه و توی چشم همه ی اطرافیانتون همیشه مهربونی رو ببینین !

همتون رو به خدای مهربون میسپرم

حتما میام به خونه هاتونو نظر می دم !

خوش باشین همیشه و فعلا خدانگهدار  

پیوست ۱)این پست ۲ بار تایپ شد چون وقتی تا آخرش نوشتم یهو همش پاک شد و همرو دوباره نوشتم

پیوست۲)نسترن جون ،الهه عزیز ،یاسی جان ،مامان و بابای مهربون و گلم وبازم نگار خوب و نازم اون قدری برای شما همیشه توی دلم بهترین آرزوها رو داشتم و دارم و روی قلبم هکشون کردم که دیگه لازم نیست اینجا بنویسم

پیوست ۳)وای !!چه پست احساساتی شد!

نوشته شده توسط ویدا .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:29  توسط ویدا | 

سلام به همه ی دوستان عزیزم .

اومدم یه اتفاق کوچولو از امروز رو تعریف کنم و برم .

امروز خیلی جاتون خالی خوش گذشت .من خیلی ماشاالله خوش شانسم . خیر سرم خورشید جون باهام خوب شده بود ولی امروز سر بزنگاه گرفتار نگاه تیز و گیرا و جذاب خورشید شدم . نسترن قبلا نوشته بود که ما زنگ های ناهار کنسرت میذاریم . من اصولا صدام نازکه .نمی دونم چه جوری ؟!ولی می تونم صدامو تغییر بدم و کلفت کلفتش کنم که میشه عین صدای مردها !!!خلاصه من داشتم با اون صدا کلفته یه آهنگ رو می خوندم و بچه ها هم دست می زدن و چند نفر هم قر می دادن و خلاصه داشتیم زندگی مونو می کردیم که یهو چشمان خورشید رو میان چهار چوب در دیدم که به صورت عجیبی در چشمان من زل زده بود و داشت تند و تند چشم غره می رفت که من بهش گفتم خانم اشکالی داره که داریم دست می زنیم و شعر می خونیم ؟؟گفت اینها رو بذارید واسه ی خونه هاتون . اینجا مدرسه است .محل درس خوندن و درس یادگرفتن !!من سرمو پایین ننداختم .(چون دلیلی نداشت .ما که نمیایم مدرسه که به خودمون بد بگذرونیم !تازه زنگ تفریح بود !!)داشتم به چشماش نگاه می کردم ،گفتم :آهان ببخشید ،پس من می رم بقیشو توی خونمون می خونم !....با بی ادبی بهش نگفتم ولی هر چی بود خیلی خوش گذشت .بالاخره هر از گاهی زندگی باید از یکنواختی در بیاد دیگه .نه ؟؟!!

حالا امروز وقتی داشتم می اومدم خونه یاد قضیه ی خورشید افتادم +امتحان ریاضی امروز که بچه ها همه گند زدن +تقلب های فاحش بچه هامون که هر چی مراقب خود کشی می کرد که بین تقلب هاشون وقفه بندازه ولی نمی تونست و.... یاد اینا افتاده بودم . یهو به خودم اومدم دیدم وسط کوچه دارم واسه خودم میخندم .خدا رو شکر کسی نبود واگرنه فکر می کرد خل شدم .

 خوب من فعلا برم .خوش باشيد همگي .

 پیوست :یاسمن جون امیدوارم اینجا بیای جییییییییییییییییییگر .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 16:38  توسط ویدا | 
سلام به همه .من امروز چیزی رو فهمیدم که باعث شد که دیگه هیچ وقت راجع به خورشید خانوم، بد

حرف نزنم !امروز فهمیدم که خورشید جون همه ی همه ی همه ی افراد خانواده و فامیلش رو از

دست  داده خیلی از خودم بدم اومد وقتی فهمیدم که این بیچاره این همه لطمه دیده و من پشت

سرش این همه حرف زدم!

    بیچاره خیلی دلم سوخت .مامان و بابا و برادر و همه ی فامیلاشو توی یه تصادف از دست داده !

دیگه باهاش بد نیستم !

امروز امتحان تست جامع تمام دروس داشتیم !من یا بعضی از درس هامو خیلی خوب زده بودم

یا خیییلی بد ! البته اصلا مهم نیست !من هر وقت درصدهامو بگیرم، واسه یادگاری مینویسمشون

اینجا!!

     پیوست :نسترن حون تو هر وقت خواستی آپ کن، می دونم بد موقع آپیدم !

     پیوست ۲ )نگار جونم ،شایا جون ،نگار در سرزمین عجایب و.......همه ی کسانی که از ایران دورید

من موقع سال تحویل به یادتونم جاتون خالیه . نگار جون همون سفره عالیه که می چینین !

    پیوست۳)من هنوز اتاق تکونیم تموم نشده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:42  توسط ویدا | 
سلام . چه باحاله !مدرسه هر چند مدت یه بار آزمون های مرآت (تست هماهنگ) ازمون می 

گیره   . مدیرمون برای این که ما رو تشویق کنه گفته هر کس هر درسی رو صد در صد بزنه بهش ۱۰ هزار

تومن میدم !!من چه قدر فعالم ! زبان رو صد در صد زدم (وای چه درس سختی !!!)۱۰ تومن رو

گرفتم و همون روز با دوستام رفتیم استخر و اون پول تموم شد !!

راستی شما وقتی بیکارین و می خواین اوقاتتون رو به بطالت بگذرونین چی کار می  کنین ؟؟من که

میشینم یا خاطره مینویسم یا واسه نگار نامه مینویسم یا کتاب داستان و رمان  می خونم و در

هر صورت آهنگ گوش می کنم . توی این دنیا هیچ کاری بهتر از گوش دادن به آهنگ مورد علاقه ی

خودت نیست من کلی آهنگ و خواننده ی مورد علاقه دارم !!اکثرش رو هم کسی دوست نداره !!

مثل داریوش . معین . شکیلا (چرا شکیلا رو کسی دوست نداره ؟؟). گوگوش (آهنگهای قدیمی )

سیاوش قمیشی . بعضی وقتا ابی و از این خواننده های تقریبا جدید هم شادمهر بد نیست ولی من ب

یشتر از آهنگایی که وقتی تو ایران بود خوشم میاد . آهنگهای شاد رو هم خیلی دوست دارم(تقریبا همه

ی آهنگای شاد رو دوست دارم ) اما اونا رو معمولا با دوستام و وقتی با همیم گوش می کنم .

راستی خواننده و آهنگ مورد علاقه ی شما کیه ؟ اگه توی نظرات برام بنویسین خوشحال وشم !

امروز معلم کامپیوترمون که هیچ وقت نمی خنده به طرز خنده داری خندید . کاملا گفت : هه هه هه .

سه بار کلمه ی هه رو شمرده تکرار کرد من و یاسمن امروز کلی سر کلاس خندیدیم

ملودی جون توی خاطره های خیلی وقت پیشش نوشته بود که سر کلاس با دوستش بی دلیل زدن

زیر خنده ! من کاملا ایشون رو درک می کنم !چون ما هم معمولا و در اکثر مواقع بی دلیل می

خندیم و کلی جاتون خالی خوش میگذره !امروز نسترن نیومده بود مدرسه . کسی نبود سر به

سر من بذاره و ما باهم بخندیم !البته با یاسی هم کلی خندیدیم ولی نسترن خیلی شیطونه و ما

وقتی چند تایی با هم باشیم زیادی شیطونی می کنیم و کمی تا قسمتی ابری پررو میشیم !

مثلا زل می زنیم به چشمای خورشید (اسم مستعار ناظممون )و می خندیم . از عجایب خلقت این

که امروز خورشید باهام کلی خوب شده بود ،چند روز پیش هم کلی تعریفمو پیش مامانم کرده بود و من

هنوز در عجبم آخه چه طور ممکنه ؟!؟؟!!

خلاصه من موندم چه جوریه ؟؟ شاید قیافم مثبت می زنه ! شاید واقعا بچه خوبیم ! شاید بچه

بدیم ! نمی دونم واقعا !! ولی واقعا اون قدرا هم شیطون نیستم اما تمام تلاشم رو می کنم که تا

حد ممکن توی مدرسه آتیش بریزم و اگرنه مدرسه اصلا خوش نمی گذره

پیوست ۱) یادتون نره آهنگ یا خواننده ی مورد علاقتون رو بنویسینا...

پیوست ۲ )لازم نیست بگین که از این خواننده هایی که بالا نوشتم بدتون میاد . چون خودم به این

موضوع واقفم !

پیوست ۳) از نظرهایی که میدین واقعا ممنونم . همیشه خوشحال میشم وقتی می بینم که برام نظر

دادین

خوش باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 17:56  توسط ویدا | 
سلام . امروز ما هندسه + شیمی +فیزیک+زبان داریم .

به قول نسترن مخ این معلم هندسه ی ما کمی تا قسمتی ابری دچار مشکلات مضمنه

باور کنید ....

الآن باید برم تحملش کنم

تا ۱۵ دقیقه دیگه من در مدرسه هستم . دعا کنید معلممون حالمو نگیره

نظر راجع به دو پست قبلی یادتون نره ها ااااااااااااا !!!!

مرسی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 6:51  توسط ویدا |