تبليغاتX
ویدا و نسترن

ویدا و نسترن

این وبلاگ بعد از کنکور 87 به طور فعال آپ خواهد شد(برامون دعا کنید )

سلام به همه ی دوستان گلم

خوبین ؟؟

منم خوبم

اومدم کافی نت که فقط یه آپ سریع بکنم ....انقده خاطره های توپ از پیش دانشگاهی دارم که خدا می دونه . همرو بعدا میام تعریف می کنم

دلیل اصلیم که اومدم آپ کنم این بود که یه مطلب جدید بهتراز مطلب قبلی رو گفته باشم . آپ قبلی که ماه ها پیش کرده بودم رو اصلا دوست ندارم حتی به نسترنم گفتم اونو نخونه که نخوندش ! آخه همش واقعی نبود فقط می خواستم یه مطلبی رو به خاطر یه دوستم به پدر مادرش حالی کنم   می دونستم که مامان بابا و خواهرش وبلاگمو می خونن خودش اما نمی خونه !

من این جوری نیستم که بشینم هی از خودم بگم دلیل پست قبلم هم فقط همین بود !و مطمئنم آدم وقتی به خودش یا به هر چیزی مغرور میشه نتیجشو کاملا می بینه ... فکر می کنم که الآن میرم پاکش می کنم  

در مورد کنکور که چی میشه هیچ دیدی ندارم . ولی سال پیش دانشگاهی سال فوق العاده ایه ! بی نهایت خوش میگذره !

دستم توی تایپ خیلی خیلی خیلی خیلی کند شده باید زودتر برم ...

یه نفر توی نظرای شخصی دفعه ی قبل زده بود که خیلی دوست داره رتبه ی کنکورش از ما بهتر شه که رومونو کم کنه ...آخی منم امیدوارم همین طور شه تو خوب شی ما هم خوب شیم .

من فقط از خدا می خوام که به همون اندازه ای که تلاش کردم نتیجه ببینم ...که مطمئنم می بینم . حالا هر جوری هر جا ...هر جا که صلاح می دونه خود خدا جوووووونم  

از همه ی کسانی که نظر دادن و با نظراشون خوشحام کردن ممنونم ...دیر وقت شده و هوا تاریک بهتره برگردم خونه  در اولین فرصت میام به همه جواب می دم . و همه ی خاطرات توپ و باحال و خنده دار امسال رو تعریف می کنم .

اگه اینجا رو خوندین برامون دعا کنین

فعلا بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:43  توسط ویدا  | 

الآن بيشتر از هر چيزي دلم مي خواد حرف بزنم . دلم مي خواد يه خرده از خودم بگم .همين جوريييي !!پيش دانشگاهيم شروع شده .برنامم يه خرده فشردست نگار جونم از هند اومده و چند وقته خيلي خوش ميگذره . فكر مي كنم خيلي دوستاي خوبي واسه هم هستيم . از اون دوستي هايي كه هيچ وقت از بين نميرن ... دارم دوباره بهش عادت مي كنم ولي اون تا يه هفته ديگه ميره . نمي دونم شخصيتش خيلي خاص و مستقله ...واسه ي خودش زندگي مي كنه و به احد الناسي كاري نداره .زندگيش هم در يه جهت مي گرده و اون اين كه بهش خوش بگذره . و به خواسته هاش برسه .مي گم واسه خودش زندگي مي كنه يعني واقعا اين طوريه ...يعني كاري نداره ديگرون چه نظري دارن .منم واسه خودمم ولي يه جور ديگه طوري كه نظر ديگرون هم تا يه حدي واسم ارزش دارن . واسم مهمه كه هم خودم از خودم راضي باشم هم بقيه (يعني پدر ومادرم ) ميگم يعني پدر و مادرم چون زياد كس ديگه اي نيست ...فاميل دور و در و همسايه زياد هست اما نه در اون حدي كه شبانه روز با هم باشيم . يا خيلي صميمي باشيم . اونا هم به جاي خود چيز بدي از من نديدن (چون مطئنم مي گم) فاميل هاي نزديمون هم به جز يكي از عموهام بقيه شيرازن . خواهر ندارم اما دوست زياد دارم . اينم بگم كه خيلي از دوستام برام مثل خواهرن !خودم آدم آزادي هستم .محدويت هايي كه خيلي هاي ديگه دارن رو ندارم اما خودم بيشتر از هر پدر و مادري واسه خودم محدويت گذاشتم  تا حالا هم خوشبختانه به هيچ شخص مذكري مجال صحبت ندادم . از همه چيم واسه مامانم مي گم از در و ديوار و مدرسه و فاميل و ...توي بزرگيترين تصميمات زندگيم مامانم باهان همراهي كرده اگه يه روز يه پسر چيزي بهم گفته اول خودم با عقلم بسته به شرايطم حلش كردم بعد از مامانم و (وبعد از دوستام كه همون خواهرام هستن ) كمك خواستم و در موردش صحبت كردم .

يه زماني وقتي مثلا دوم راهنمايي اين حدودا بودم فكر مي كردم نميشه هيچ وقت به مامانم نزديك بشم و خارج از محدوده ها باهاش حرف بزنم . اما كم كم وقتي تصميم گرفتم خيلي راحت باشم خيلي راحت شدم و به همه توصيه ميكنم به پدر و مادر شون خيلي نزديك بشن چون هيچ كس نمي تونه به اندازه ي اونا توي باز كردن گره هاي زندگي كمكشون كنه ...

 

اگر هم احيانا پدر يا مادري اين جا رو ميخونه بهش توصيه ميكنم با بچش (مخصوصا اگر دختره با مادرش) خيلي دوست باشه ...زوووود تو ذوق بچه نزنيد اگه مي بينيد طوري شده يا الآن دخترتون در يه شرايط خاصه يا پسري بهش پيشنهادي داده و ... و ... و.... عصباني نشيد درسته كه بچتون پاره ي تنتونه و دلتون مي خواد بههترين شرايط و بههههترين زنگي رو داشته باشه اما اونم راه داره با توسري زدن و ممنوع كردن و دعوا كردن و تحقير كردن نه تنها فرزندتون رو از خودتون دور مي كنين بلكه باعث ميشين بيشتر توي اون مشكل غرق بشه و از اين بترسيد كه ممكنه گول هر شخصي رو بخوره به هر كس و ناكسي رو بده ...همون دردي كه الآن بيشتر  دختراي ساده ي جامعه ي ما بهش گرفتارن .....و من اگر تا حالا گرفتار نشدم اول لطف خدا بوده ..دوم هم لطف خدا بوده كه بهم قدرت راحت بودن با پدر و مادرمو داده .... پدر قدرت حلاجي كردن داره و مي تونه با يه نظر هم جنس خودشو بشناسه . چرا با غيرت و تعصب بي جا دختر خودتونو بدبخت ميكنين مي تونين خيييلي بهتر از اين عمل كنيد .

اين حرف رو من به همون پدر و مادر ميزنم : يه روز يه پسر با شرايط نه چندان بد از فاميل اومد هر نوع حرف احساسي كه ميتونست بزنه زد و با ممانعت شديد از طرف من روبرو شد ... توي اون لحظه فقط يه چيز باعث شد تحت تاثير حرف هاش قرار نگيرم و اون اين كه ياد مامانم افتادم  . فكر كردم اگر الآن مامانم اينجا بود در مورد اين قضيه چه نظري داشت ! ياد اين افتادم كه الآن تمام اين حرف ها تموم شده و دارم ماجرا رو براي مامانم تعريف مي كنم ...چه قدراحمقانه به نظر ميرسد كه من بخوام به مامانم بگم مامان فلاني فلان حرف رو زد و منم بهش جواب مثبت دادم !! براي همين در همون يه لحظه همه چيز درست پيش رفت ... و الآن كه بالاخره مدتيه ازاون موضوع مي گذره با تمام وجوووودم خوشحالم كه به اون شخص اون جوابو دادم و خودمو بدبخت نكردم ...يه دختر 17 ساله از زندگي چي ميفهمه كه بخواد واسه يه عمر زندگيش تصميم گيري كنه !؟ اينو گفتم كه به اون سري از پدر مادرهاي زيادي تعصبي بگم با اين روش نميتونن كمك زيادي به سرنوشت بچشون بكنن .

اينو گفتم براي خودم كه يادم نره كه اگه يه روز مادر يه دختر مثل خودم شدم در حقش ظلم نكنم و باهاش دوست باشم تا باهام دوست باشه و زندگيش خراب نشه ...كه اونم مثل خودم با عقلش واسه زندگيش تصميم بگيره ...

سخت گيري خوبه اما در اين حد كه با دليل و منطق به بچشون حالي كنن چرا نبايد داره ميره تو خيابون هوار تا آرايش كنه يا چرا نبايد توي فلان مهموني فلان لباس رو بپوشه ...نه اين كه بگن بچه غلط مي كني اين جوري از در بري بيرون اين كارا رو مي كني مي ري بيرون كي رو ببنيي ؟؟اون بچه ي بيچاره هم اگر با كسي قرار هم نداشته باشه به فكرش ميفته كه اون كارو كنه ...اصولا تمام ذرات جهان به بي نظمي ميل دارن (اينو  توي شيمي هم خونديم ) !  همه دوست دارن به منفي و مخالف سوق پيا كنن . براي همينه كه وقتي مادر به بچش ميگه دست به چاقو نزن دستتو ميبره بچه دوست داره ببينه چاقو چيه و اصلا ميل داره به سمتش بره ...وقتي به بچه ي كوچيك ميگي فلان كاو نكن مي كنه و به كسي كاري نداره !

 

اينو ميگم چون واقعا ديدم يه عده از پدر و مادرها اينجورين ...و اين غلطه ...يا اين كه من فكر مي كنم اين روش غلطه !

 

بگذريم من بايد برم سراغ درس و مشقم . براي فردا بايد شيمي بخونم. فيزيك 15 تا تستم مونده و ديني هم بايد دو درسو بخونم .

تازه از بيرون با نگار برگشتم . خيلي دوست دارم ايران بهش خوش بگذره  اون شب با هم رفتيم شهر بازي كلي حال داد . ترن هوايي هنوزم به نظرم از همه چيز وحشتناك ترمياد . رنجر خيلي خفن بود ولي حال داد . نگار وقتي مي ترسه برخلاف من جيغ نميزنه فقط حرف مي زنه وميگه واي چه وحشتنكه و من ديگه غلط بكنم سوار اين بشم و ...انقدر بانمكه ...اگه بره دلم خيلي براش تنگ ميشه ... از دبستان تا حالا با هميم  . ولي من با تمام وجوووودم جييييغ ميزنم . كلا من همه ي احساساتم رو بروز مي دم (دست خودم نيست ) اگه بخوام بخندم از خنده مي ميرم و نمي تونم جلوي خندمو بگيرم . جلوي گريمم نمي تونم بگيرم . از هز چي خوشحال يا نارحت ميشم هم ناخواسته بروز ميدم واگه كسي دوستم باشه با هر حالتم مي تونه بفهمه الآن چمه ؟؟ و اين كه در عوض هيچي تو دلم نمي مونه ! همينيم كه هستم ! تا وقتي هم كه كسي حرصم نده يا اذيتم نكنه وااااقعا كاري بهش ندارم ! اما اگر ببينم يه دوست يا هركس داره بهم ضربه ميزنه رك بهش مي گم و ازش دليل مي خوام .از نظر دوستام تقريباساده ميام از نظر فاميل معموليم .

واسه خودم خييلي خوشم و خيلي وقت ها سعي مي كنم به ديگرون هم شادي بدم ...از غر زدن و غر شنيدن و شنيدن كلمه ي خوش به حالت و غيبت كردن و تهمت زدن هم منزجرم ... عاشق آدماي يه رو و راحت و خوشم ...اونايي كه انرژي مثبتن اونايي كه اعتقادات خودشونو حفظ كردن و براي اعتقادات بقيه ارزش قائلن .

خوب ديگه من برم...خيلي حرف زدم ميدونم ! اما گاهي آدم دلش مي خواد همينجوري ييييييييييييهو از خودش و برخي عقايدش حرف بزنه اگه اينجا دفتر منه منم مينويسم ...تازه چه حالي ميده يه عده هم حرفاتو بخونن . نه ؟

در آخر هم به عنوان پيوست بگم دلم براي نسترن واقعا تنگ شده ...فكر كنم الآن خيلي درس داشته باشه نميدونم بهش زنگ بزنم يا نه ؟؟ ديشب هم يه سري از پستهاي وبلاگو خوندم نتيجه گرفتم نسترن واقعا دختر خوبيه . يه جاهايي كه من نميتونم خيلي خانومانه و با از خود گذشتگي عمل كرده ...نمونش رفتن اكيپي با بچه ها به سينما و رستوران در روز آخر تابستان پارسال !

درسهام موندن ! ميرم بعد از نمازم بخونمشون...

خدايا تو بزرگي و آگاهي به هر چه درون ذهن من ميگذره ...خدايا ازت خواهش مي كنم همه ي ما رو به همون راه و راست و روشني هدايت كني كه رستگاري و خوشبختي مارو درهردو عالم به دنبال داشته باشه ...خدايا به اندازه ي تمام كائناتت شكرت .ازت ممنونم ...به خاطر همه چیز ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:9  توسط ویدا  | 

هیچ نمی دونم الآن می خوام دقیقا چی بنویسم ؟؟! فقط می خوام بنویسم ... از هر چی که درون ذهنمه . آهنگ مهستی هنوز داره میخونه . منو بدجوری می بره به زمان های قبل ...به دورانی که  جو یه  عده رو گرفت ... بدجوری هم گرفت . منم بدجوری سر کار رفتم  مهم بود اما دیگه مهم نیست . یعنی مدت هاست که مهم نیست . آخه قرار نیست که دیگه مثل قبل چیزی رو بپیچونم واسه خودم  من استعداد فراوان در پیچوندن یه موضوع و حل کردنش در ذهن خودم دارم  انقدر خودمو می پیچونم که کلافه میشم ... از پارسال تا ۲ هفته پیش انقدددددر  خودمو پیچوندم و رو مخ خودم کار کردم که حد و نصاب نداره  اما اگه فقط یه لحظه -فقط یه لحظه!!- دست از سر کچل خودم بر می داشتم و آروم مینشستم و گره ای که خیلی خیلی آسون باز میشد رو باز می کردم کارم به این راه حلهای خنده دار نمیکشید  کارم به جایی رسیده بود که برای حل یه مسئله به داستان نویسی روی آوردم و نشستم یه چیز نوشتم که شاید یه روز که خودمم بزرگتر شدم بذارمش تو وبلاگ  آخه وقتی  افکارم تا اون حد غیر قابل چشم پوشی با منطق همیشگی خودم فاصله و تفاوت داشت نمی تونستم تحملشون کنم و احساس خرد شدن در مقابل خودم (وجدانم و عقلم که همیشه یار و یاورم ودن و همین جا صمیمانه ازشون سپاس گزارم ) می کردم . الحق که عقلم توی اون مواقع خاص و الان که مدت بسیاری از اون مواقع خاص میگذره منو بسیار یاری دادن و میدن  

هیچی دیگه اینو از الهه یاد گرفتم . که هیچچچچچچچچی رو واسه خودم نپیچونم ...یعنی بگم خوببب ...تموم شد . بسه بریم سراغ ...

به قول اسکارلت : فردا درمورد این موضوع فکر خواهم کرد

الآن فقط دوست دارم انرژیمو بگذارم روی اثبات تواناییهام ... توانایی هایی که اگه بخوام فعال بشن بی شک می شن و من با وجود هر سختی اونا رو فعال می کنم ... یادم نمیره که من همیشه از منفعل بودن بدم میومده ...از آدمای منفعلی که به زمین و زمان غز می زنن و همه چیز رو مسئول بدشانسی خودشون می دونن خوشم نمیومده و نخواهد آمد...پس قرار نیس من این جوری باشم .  و میدونم که کلمه ای به نام بدشانسی در این دنیا وجود ندارد و هر اتفاقی که واسه ی من میفته مسئولش خودمم ...اینا رو مینویسم که یادم نره . و نمیره . بحث کمی نیست . قراره تواناییهامو به خودم ثابت کنم ... و اگر روزی دیدید که من نیستم بدونید نتونستم به خودم ثابت کنم که می تونم ... مرگ من  همان هنگام است .. همان هنگام که به بی هدفی رسیده باشم ...

پس بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت ... رو پر پرنده... رو ابرا ...روی برگ ...روی موج ... روی دفتر موج ..رو دریا .....................................  که هرکس اراده ی واقعی بکنه می تونه

خدایا ...خدای بزرگ و مهربون ... خدایی که میدونم اگر ازت بخواهیم به ما می دهی ... خدایی که هر روز بی شمار موجود زنده روی این جهان دست شکر رو به سویت بلند کردن ... و من اینجا غافل ا زهمه چیزم ...خدای بخشنده ای که روزی چند بار در نمازمان میگیم تو بزرگ هستی ...به خاطر بزرگیت کمکمون کن . خدایا من بنده ی ناشکر و پست تو هستم .. میدونم . اما تو هستی که بزرگی . من وقتی گناه می کنم بنده ی کوچک و خوار تو هستم . تویی که بزرگی و بخشنده . تویی که همیشه هستی و همیشه زرگی . همیشه مراقبم بودی و منم ناشکر . منم غافل ...منو ببخش خدایا ...برای بار بینهایتم ازت کمک می خوام ...خدایا از ته دلم ازت می خوام... یا حداقل اینه خواسته ی دل این بنده ی ناچیز و کوچکت ... خدایا به ما همتی بده که موفق شیم . طوری که نخوام تا آخر عمرم خودمو سرزنش کنم

می دونم که اگر بزرگی دل همه ی آدمای مهربونو با هم جمع کنیم حتی یک ذره ی خیلی کوچک از بزرگی و مهربونی دل تو نمیشه

خدایا به دوستام که فردا کنکور دارن کمک کن ...ازت خواهش می کنم ...

خدیا ازت از ته قلبم م یخوام خدایا نذار که نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:26  توسط ویدا  | 

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من میخونن وقت از تو گفتن
چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
با ترانه نفسات . من ترانه میگم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم
بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت


این ترانه رو مهستی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ خونده

مهستی جان روحت شاد ... خیلی حیف بود ...همچین صدایی تکرار نشدنی است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:50  توسط ویدا  | 

الآن گلزار داشت تو شب شیشه ای مصاحبه می کرد ازش خوشم نمیاد . از بازیش مخصوصا اصصلا خوشم نمیاد .

ولی واقعا در مورد پرویز پرستویی راست می گفت . هر بازیش یه کلاس بازیگریه  من که واقعا از پرویز پرستویی خوشم میاد .

آهنگ مدار صفر درجرو هم سرچ کردم اومد  عششقه . هم فیلمش هم آهنگش . خیلی خوشم میاد سه تا فیلمو در هفته می بینم : یانگوم و مدار صفر درجه و راه بی پایان . به همین ترتیب هم خوشم میاد ازشون . از قیافه ی ماریا نامزد اشمیت هم خیلی خوشم میاد  شهاب حسینی هم خوب بازی کرده  امروز با نسترن داشتم تلفنی صحبت می کردم (نسترن شماله ) ازش پرسیدم کجای شمالی گفت فریدون کنار گفتم تو خجالت نمی کشی کنار فریونی ؟؟؟؟؟؟؟ اون روز (یعنی دیروز) با الهه و هدی رفتیم  کوه . انقدر خل و چل بازی در آوردم خدا می دونه . ساکت می شدیم می گفتم خوب حالا می تونید از زیبایی من صحبت کنید  اون دوتا هم مسخره میکردن می خنیدیدیم . منم تند تند رفتم جلوتر راه رفتم . هی عشوه میومدم می گفتم مرتیکه هیز دنبالم کردی الاغ؟؟ گمشووووکلی خنیدیدم . بعدش هم گفتم خوب بکشید دیگه اون دوتا گفتن چی رو ؟؟ گفتم نازمو دیگهههه ! نازمو بکشید تا برگردم پیشتون  بعدشم که به آبشار رسیدیم کلی با الهه آب بازی کردیم من یه بطری خالی پیدا کردم دنبالش می دویدم اون بدو من بدو ملت می خندیدن بهمون  هدی هم حالش زیاد خوب نبود و برگشت خونه  جای یاسمنو نسترن بسیار بسیار خالی بود امروزم واه مشاوره ی یه مدرسه رفتیم توی ترافیک گیر کردیم ۳۰ دقیقه دیر شد رفته بود مرده ! نمی دونین چه قدر توی راه بودیم  می دونین مدرسه ی ما خوبه ! ولی انگیزه درست و حسابی بهمون نمی ده ! بی خیال..........انگیزرو هم پیدا می کنیم  آهان اینم متن تیراژ پایانی مدار صفر درجه :

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي كشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شده و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

قشنگه. نیست ؟؟ 

بعضی وقت ها آدم ها خیلی احمق میشن . دیروز وقتی با الهه رفتیم بیرون به این نتیجه رسیدم . از منطقش واقعا خوشم میاد . برعکس من همه چیز رو ساده میگیره  وقتی فکر می کنم یه زمانی تا چه اندازه احمق بودم از خودم خجالت می کشم . آخه به چه قیمت ؟؟؟ چرا ؟؟ خداروشکر هنوز جا برای جبران هست ! به اندازه ی یک سال فرصت برای جبران دارم . می تونم ! میتونم جبران خریت خودمو بکنم نه ؟؟ بعضی وقت ها آدما خودشونو هم به طرز فجیییییعی گول میزنن من سر خودمو شیره مالیدم !!آخه به چه قیمت ؟؟ به قیمت از دست رفتن بیش از یک سال از زندگیم  احمقانه نیست ؟ چرا! هست !  من همیشه زمین خوردنو دوست داشتم . آدما زمین می خورن که دوباره پاشن . یعنی اگر دوباره پاشن یه سری چیزا درونشون زنده میشه . می خوام دوباره پاشم . می دونم که میتونم  . چون قبلا یه بار خوردم زمین و دوباره پاشدم مطمئنم این دفعه هم میشه ......خدایا کمکم کن . تویی تنها پناه من ...تویی تنها پناه همه ...کمکمان کن خدایا ...

 

پیوست : یاسمن جان کجایی ؟؟خبری ازت نیست ! نمی دونم چرا تا یادت افتادم یاد هلو افتادم . هلو جان کجایی بدو بیا

پیوست ۲ ) نسترن عزیزمممم امیدوارم شمال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بهت خوش بگذره و به اندازه ی یه سال انرژی بگیری

پیوست ۳) ما هم به احتمال ۹۵درصد فردا میریم شمال

پیوست ۴)یه چیز بی ربط درمورد اخلاقم : یه جاهایی خیلی رک میشم . می دونی که ؟ این جوری بهتره . نیست ؟؟باعث میشه حداقل دورو نباشم ...مگه نه ؟!

پیوست ۵) ملاحظه ی دیگران رو کردن خیلی صفت خوبیه . این که فقط به خودمون فکر نکنیم یه خرده به دیگرون و این که چه چیزهایی ممکنه ناراحتشون کنه هم فکر کنیم ...این جوری خیلی مشکلات حل میشه . و خیلی خیلی بده که این ملاحظه فقط یه طرفه باشه ... فقط حرص می خوری اون وقت

پیوست ۶)برای همه ی کنکوریهای ۸۶ مخصوصا برای سیمین عزیز و پرندیس و مریم (دوست قدیدیم در کلاس زبان ) و فاطمه (دوست پارسالم ) و مهسا و نسترن (دوستای مدرسم که یه سال از ما بالاتر بودن ) از ته ته ته ته دلم آرزوی موفقیت می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:47  توسط ویدا  | 

سلام امروز حال مامانم زیاد خوب نیست  مرغ بار گذاشتم میبنین چه کدبانو شدم ؟؟

امروز بر خلاف دیروز زودتر پاشدم . یعنی تا ۹:۳۰ خوابیدم  تمام کتاب ها و پلی کپی ها و ......... رو به طرز فجیعی ریختم کف اتاقم .... امیدوارم یه فرشته ی مهربون بیاد نوک اتاقمو بگیره و با یه حرکت زیبا اونو بتکونه  مجبورم کمد عروسکای نازنینمو خالی کنم تا جای کتابام بشه  جدیدا تو فامیلمون رسم شده به هم تند و تند تک زنگ می زنن که مثلا بگن به یادتیم ... حالا دختر دایی هام می زنن من حال می کنم دختر خاله ی دختر داییم می زنه من حال می کنم ...دیگه بعضی ها که هیچ ربطی به من ندارن چرا می زنن ؟؟؟؟؟آخه کدوم آدم با هوشی ساعت ۱ نصفه شب تک زنگ میزنه ؟؟؟ من بیدار بودم اما واقعا که ...منو بازی می دی ؟؟؟؟؟؟؟مگه من بازیچم ؟؟؟حالتو می گیرم  دیگه می خواد منو امتحان کنه ؟؟ مگه من مثل خودشم که هر روز با یکی ...  جوابشم دادم ... خوب کردم جوابشو دادم . به مامانم هم گفتم اونم تایید کرد بچه پررو فسقلی از روی مامان بابام خجالت نمی کشه ؟؟؟  نه واقعا چی فکر کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دفعه ی دیگه گوشی رو  می دم دست بابام ببینم می خواد چه جوابی بده ؟ 

همیین دیگه ...امیدوارم یاسمن زودتر بیاد آپ کنه و معلم حسابانمون رو توصیف کنه و خاطراتمون رو بگه یه خرده بخندیم  از این مطالب بالا هم به جز خودمو و مامانم فک نمی کنم کسی سر در بیاره  مهم نیست زیاد  

راستی آهنگ های امید توی لیست ترانه های مورد علاقم باید اضافه بشن

فعلا

پیوست : الهه دوستم یکی از ماهترین و بهترین بچه هاییه که توی زندگیم دیدم . درسخونه .خانومه .باحاله .غر نمیزنه .به کسی کاری نداره . غیبت نمی کنه ...عاقله .موقع خوشی و شادی از مشکلات خودش حرف نمی زنه .با همه خوبه . با همه هست و در عین حال با هیچ کس نیست . روی اعصابت نمی دوئه . اگه نمره ی خوبی می گیره به کسی دربطی نداره اگه نمره ی بدی هم بگیره بازم به کسی ربطی نداره . (کسی مسئول نمره های اون نیست ٬ آخه دیگرون خودشون اونقدری موضوع واسه اعصاب خوردی دارن که نخوان نمره های یکی دیگرو بدونن)بد دهن نیست .دروغ نمی گه . اگه کسی درسی رو بخونه یا نمرش خوب بشه حسودی نمی کنه نمی گه خوش به حالت . و بازم می گم مهمترین ویژگیش اینه غر نمی زنه آخه من با غر زدن میانه ی خوبی ندارم .

پیوست ۲ ) می دونین توی کلاس ما چه جوریه ؟؟؟؟ کافیه ۲ صفحه تست بزنی که همه بهت بگن خر خون خوش به حالت !!! اون وقت یه موقع دیگه نگاه میکنی می بینی کتابهای خودوشن سیاهه از حل ! یا اشکالاتشونو آوردن دارن میپرسن !  یا همون درسی رو که به تو گفتن خوش به حالت رو صد میزنن . امسال به احدالناسی کاری نخواهم داشت : کر و لال و کور

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:31  توسط ویدا  | 

سلام وای چه کیف میده آدم تا ۱۱ صبح (ظهر) بخوابه منم افتادم رو دنده ی آپ کردن گفتم حالا این چند روز استراحت رو همش آپ کنم به جای اون روزایی که آپ نمی کنم  میگم حیف سه تار که ادامش ندادم البته خوب نمیشد چون تابستون پارسالم مدرسه میرفتم ...کنکورمو که بدم میرم تو کارش واقعا خیلی باهاش حال می کنم   آهان خوب م یخوام یه خاطره از زنگ هندسه ی همین سال سوم براتون تعریف کنم . معلم هندسه ی امسال ما برخلاف معلم پارسالمون بود یعنیهمه چیش با اون تضاد داشت . هر چه قدر که اون پارسالیه رو  هوا درس میداد و تند تند ! این همه چی رو می گفت مینوشتیم و واسه هر قضیه ۲ صفحه توضیح و خلاصه کچلمون می کرد ئ امسال بر خلاف پارسال هندسه تبدیل شده بود به یه درس حفظی تمام عیار  این معلم هندسه ی ما واسه این که تمرینای کتاب و پلی کپی حل بشه یکی یکی -به ترتیب اسامی دفتر -میبرد پاي تخته و به همه هم نمره مي داد. حالا توی این کلاس هم بچه ها به ندرت مشق مینوشتن بس که روزهای دوشنبه کارامون زیاد بود !  هیچی دیگهههه یه نفر (مثلا ریحانه) یه حل المسائل می آورد و  وقتی تمرینات دیگه پای تخته داشت حل میشد بقیه ی بچه ها هر کدوم اون دوتا تمرینی که مربوط به خودشون میشد رو حفظ می کردن که برن حل کنن (چون لای دفتر و کتاب رو هم باز نکرده بودیم که ببینیم درس راجع به چی هست ؟!  ) وااای خنده بود ! مثلا یههو معلمه میگفت فلان سوالو نمی خواد حل کنین لیلا از ته کلاس داد می زد می گفت : همه یه سوال برین جلو تر   بعد هر از گاهي كه از بالاي ميزمون رد مي شد مي گفت : شماها ننوشتين ؟ منم هر دفعه مي گفتم اين تمرين ها رو توي دفتر قبليم نوشتم !! 

البته هر جلسه از کلاس ۱۴ نفریمون یکی دونفر حتتتما منفیرو می گرفتن  وای هیچ کس از این معلمه خوشش نمیومد بس که عشق منفی بود و عشق منفی و عشق منفی

آهان یه بارم سر کلاس ادبیات بودیم . (موقعی که فیلم اخراجی ها تازه اکران شده بود و کلی هوادار داشت ) معلم ادبییاتمون که از کلاس رفت بیرون به علت علاقه ی وافری که بچه ها بهش داشتن پشت سرش خوندن : بری دیگه بر نگردیییییی ایشالله   وای معلمه هم جوشی شد و جلسه ی بعدش به همه ی کسانی که صداشونو بیشتر شنیده بود گیر سه پیچ داد این معلمه هم به ندرت مستمر کسی رو بالای ۱۵ میده

 

آهان ما یه عااالمه هم خاطره ی  خنده از معلم حسابانمون که یه مرده داریم   حیف که نمی تونم اداشو براتون در بیارم ...ولی در اولین فرصت میام چند تا خاطره ازش براتون می گم یا می گم زحمتشو یاسی بکشه

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:43  توسط ویدا  | 

تصمیم گرفتم آهنگای مورد علاقمو تا جایی که میتونم (از سر بیکاری ) بنویسم .آخه توی کامی یه فایل دارم که اکثر آهنگایی که دوستشون دارم توش هست البته اینا اکثرشون غمگینن من شاد هم دوست دارم اما خوب تو این فایله همش غمگینه .منم همین طور که دارم گوش می دم به ترتیب مینویسم اونایی رو هم که دیگه خیییلی دوست دارم با این نشون دادم : .(خیلی بی کارم نه ؟) ضمنا اینو هم بگم همه ی این آهنگا رو صرفا به خاطر صدای خواننده دوست ندارم با بعضیهاشون خاطره هایی واقعا قشنگ دارم برای بعضی هاشون خاطراتشو نوشتم :

 

 افتخاری : بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم   دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم    اي گل بر اشك خونينم مخند   سوزم از سوز نگاهت هنوز     چشم من باشد به راهت هنوز       چه شد آن همه پيمان  كه از آن لب خندان ، كه شنيدم و هرگز خبري نشد از آن
كي آيي به برم ، اي شمع سحرم   در بزمم نفسي، بنشين تاج سرم     خواه از جان گذرم
تا به سرم ده ، جان به تنم ده ، چون به سرآمد عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم   زآنكه من در ديار غم  گشته ام بر غمگسار غم
اميد عهد وفا تويي     آفت جان ما تويي   رفته راه خطا تويي
بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم  دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به غم   اي گل بر اشك خونينم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز  چشم من باشد به راهت هنوز

 

مریم :

 

یک زن از این دنیا عشقه نیازش   خدا اونو ساخته از جنس سازش
عشق همسر . عشق مادر   مرامشه نوازش
یک زن راز آسمونه  یک زن نور کهکشونه  ک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه  نازکدل . یک زن سنگ صبوره   درمون هر دردش . اشکای شوره
اگه یک کوه غم و درده   ولی پر از غروره
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
یک زن راز آسمونه یک   زن نور کهکشونه   یک زن لطف آشیونه   حرفش حرف دل و جونه تو خونه
با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا    خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
یک زن راز آسمونه   یک زن نور کهکشونه  یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه  یک زن راز آسمونه  یک زن نور کهکشونه  یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه

 

آريا

دل من دست بردار   دیگه بسه انتظار          دیگه هی اسمشو , تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن        دل من دل من منو دربدر نکن

دل من دست بردار   دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار    اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن  دل من دل من منو دربدر نکن
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد   باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد   دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد  باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد  دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم
یه روزی من و تو هر دو تنها می میریمدل من دست بردار
دیگه بسه انتظار    دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار   اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن   دل من اون دیگه نمی یاد  بهتره عاشق بشی   باز دوباره من و تو

دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد  باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد   دل من اینجوری آخه تنها می مونی

 

سعيد محمدي :

 

تو ز دیار من آمدی      سکوت جانم به هم زدی     شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی    به دل ریشم تو چنگ زدی     روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو     صدای من شد صدای تو   تپیدن قلب به خاطرت   کشیدن درد برای تو
ای گل یاس سپید من  ای طلوع خورشید من   عطر تن تو به جان من چه خوش نشست
ای تو هم گریهء دلپذیر    ای تو صفای دل اسیر    بی تو ای آیت زندگی دلم شکست
اگه نفس بود برای تو     غم هوس بود برای من   اگه عزیز بود برای تو   حرف و حدیث بود برای من
تو ز دیار من آمدی    سکوت جانم به هم زدی    شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی    به دل ریشم تو چنگ زدی    روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو   هوای تو   صدای من شد صدای تو  تپیدن قلب به خاطرت   کشیدن درد برای تو

تو زدیار من آمدی ....... سکوت جانم به هم زدی ...

 

 

سعيد محمدي :

آرزو، آرزو، با من از عشق بگو     تا مرز جنون همسفرم کردي     با هُرم نگات خاکسترم کردي
آرزو، آرزو، با من از عشق بگو    هي آشفته و آشفته ام کردي بی رنگيمو ديدي، باورم کردي
آرزووو.....   آرزوي من داشتن تو بود آرزو       مسته عشقتم، نشکنی به غم اين سبو
رازه سبز جنگل تو چشماي توست    رنگ سرخ مهتاب رو لبهاي تو   خونه ي چشام، پرتو نگام مال تو
پاکي و صفام، شوق خندهام مال تو   لحظه اي تو چشم تو گم شدن مال من
حس خوندنم، گرميه صدام مال تو      آرزووو......آرزو، آرزو، با من از عشق بگو    با مرز جنون همسفرم کردي
با هُرم نگات خاکسترم کردي     آرزو، آرزو، با من از عشق بگو   هي آشفته و آشفته ام کردي
بي رنگيمو ديدي، باورم کردي  ..............

 

اندي : مهم نبود

 

افتخاري :

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم  ای طرفه نگارم   از دوری صياد دگر تاب ندارم  رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم  تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی      بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی   خوش جلوه نمايی    ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند        جانم برهاند    ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

 

علي دانيال :خیلی این آهنگو دوست دارم


هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم    بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگرخدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم    بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم
دنیا فروغ آرزوها که رنج جستجو رو پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم   بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم

آريان : سكوت و افسونگر

محسن يگانه : آخه دل من

نميدونم كيه : عاشق شدم من در زندگاني بر جان زد آتش عشق نهاني

.....

                 مرضيه : اشك من هويدا شد ديده ام چو دريا شد درميان اشكك من سايه ي تو پيدا شد موج آتشي ز غم زان ميادنه بر پا شد اشك من بر پا شد ديده ام چو دريا شد

.....

مرضیه : عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم

........

سيما بينا : عزيز بشن به كنارم

.....

سياوش : بارون و ايروني

حامد هاكان و محسن چاووشي : سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم يادت نمياد اون همه قول وقرارايي كه با تو بستم با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اون همه قول و قرارا....من نشستم نشکن دلمو به خدا آهم می گیره دامتو یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم شده پر از یه نفرین سینه سوز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

  خاطره : عید ۸۵ توی تلکابین ....  

معین : اصفهان

 

دلم می خواد به اصفهان برگردم   بازم به اون نصف جهان برگردم   برم اونجا بشینم
در کنار زاینده رود   بخونم ازته دل    ترانه و شعر و سرود   ترانه وشعروسرود
خودم اینجا    دلم اونجا    همه راز و نیازم اونجا  ای خدا
عشق منو ، یار و منو ، اون گل نازم اونجا    چه کنم ، با کی بگم   عقده دل راپیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم     دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم
آسمون گریه کند    بر سرجانانه من    اشک ریزان شده دلدار درو خانه من
از غم دوری او   همدم پیمانه شدم   همچو شبگرد غزل خون   سوی میخانه شدم
مست و دیوانه شدم    مست و دیوانه شدم
بخدا این دل من پر از غمه    تموم دنیا برام جهنمه
هر چی گویم من از این سوز دلم    بخدا بازم کمه بازم کمه
چه کنم ، با کی بگم   عقده دل را پیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم     دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم
دلم می خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصفه جهان برگردم

 

خاطره : عید ۸۵ توی ویلای شمال با فامیلا که این شعر توسط یه نفر خونده شد

 

فرامرز آصف: واي واي دنيا دنيا دوست دارم   و  عروس مهتاب

فرزين : قسمت مي دم پشت سر من ٬من مسافر گريه نكن

خاطره : توی جاده های زیبای شمال به همراه مامان و بابا

....... 

سیمین غانم : گل گلدون من

خاطره : با یاسمن همیشه هر وقت جو می گرفتمون در کمال اعتماد به نفس میخوندیم  

فريدون : آهاي خوشگل عاشق

گوگوش : تو از شهر غريب مهربوني اومدي ...و   اي چراغ هر بهونه از توروشن

جهان : (این آهنگ عشقه ) ديگه عاشق شدن فايده نداره

خاطره : عید ۸۵ این شعر چند بار خیلی قشنگ خونده شد 

معين :اصفهان   و   الهه ناز  و    لحظه هاراباتوبودن   و   اي همه خوبي ...و   بازنده  و   فراموشم مكن

رضا صادقي : نرو

حميرا : اینو هم خیییلی دوست دارم : لحظه ي خدافظي

اینم مربوط میشه به همون عید ۸۵ 

سام : رفتي از يادم

خاطره : با ابچه ها خیییلی اینو خوندیم و مسخره بازی سر کلاس درآوردیم  

شادمهر : رسيدي

شيني : گل گلدون من    و    وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد(اینو که قبلا هایده خونده عششششقه

خاطره : یه روز که من و گلنوش (یکی از بچه های خیلی خیلی خوب تجربی)داشتیم از پله های سالن اجتماعات بالا می رفتیم اینو در مقابل جمعیت جیییییغ می زدیم و میخوندیم    

 

دیگه حوصلم نشد این آخری ها رو بنویسم ...هر وقت دوباره بدجووووور بیکار شدم مینویسم

 

  شما ها از کدوما خوشتون میاد ؟؟؟هر چند من به کسی نگفتم آپ کردم فکر نکنم کسی بیاد

نتیجه : مثل این که عید ۸۵ خیلی خوش گذشته چون اکثر آهنگا به اون موقع برمی گرده   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:50  توسط ویدا 

دیشب تا دیر وقت داشتم مطالبی رو که از سال دوم تا حالا نوشتیم رو می خوندم خیلی باحاله که آدم یه جا خاطراتشو بنویسه باعث میشه که دیگه هیچ وقت یادش نره ...یاد پیارسال با معلم هندسه و خورشید به خیر !!

الآن اعتماد به نفسم بد جوری اومده پایین! مامانم بهم میگه خیلی با ناز حرف می زنی .میگه شاید هول میشی می گم آخه مامان من که هول نمیشم تازه خییلی هم خوب حرفمو می زنم همیشه  میگه نهههه تو خودت نمی فهمی ولی عادی صحبت نمی کنی می گه همین جوری که الآن داری با من حرف می زنی با بقیه هم حرف بزن ! می گم آخه من نمی دونم الآن دارم با تو چه جوری حرف می زنم یا با اونا چه جوری حرف می زنم !!  الآن اعتماد به نفسم به شدت اومده پایین ! چون یاسی و نسترنم مسخره می کردن منو ولی نمی دونستم انقدر جدیه !! خوب بده این جوری به آدم می گن دیگه ! شده قضیه ی کلاغه که خواست ادای کبک رو دربیاره مثل اون راه بره راه رفتن خودشم یادش رفت !!اصلا من دیگه حرف نمی زنم ! بس که این و اون مسخره می کنن دیگه مثل قبل توی جمع نمی تونم سوالمو بپرسم  خوب هر کس یه جوریه منم همین جوریم باید همین جوری منو قبول کنن بعد از این همه سال این مدلی بودم نمیشه خودمو عوض کنم .  همینی که هست  بعدشم من هیچ وقت توی حرف زدن کم نیاوردم ! خیلی جاها هم که بقیه نتونستن حرف بزنن من حرفمو زدم  (پیوست : ۳ ساعت بعد : با هدی رفتیم ناهار خوردیم به این نتیجه رسیدیم که می خوام لابد خیلی با ادب صحبت کنم که این جوری میشه ...هه هه ...تصمیم بر این شد که موقع حرف زدن یاد این بیفتم که عادی صحبت کنم  )

می گم آیا این جا کسی هست که درک کنه ما تابستونمون فقط ۱۸ روزه ؟ همه فکر می کنن الآن که ما بیخودی ول می گردیم تو خونه و میریم بیرون با دوستامون و ... همیشگیه !! نه بابا یه خرده درک کنین ما باید یه سال بی وقفه بخونیم نمیشه که هیچی استراحت نکنیم که !  

بابام نیست زفته مسافرت ! یکی نیست بیادمنو ببره مسافرت  آخرش می پوسم  

پیوست ۱) کسی نمی دونه آدرس جدید سیمین جونم چیه ؟؟ توی چت بهم گفت اما من گم کردم

پیوست ۲ ) واقعا فکر می کنین راههای دیگه ای برای این که به نفر بگین بد حرف میزنه وجود نداره ؟؟میخوام روش فکر کنم که اگه یه روز خواستم به یکی همچین تذکری رو بدم ییییییییییهو اعتماد به نفسش کم نشه  اعصابشم خرد نشه  و تذکرم هم نتیجه بخش باشه !!!!!نه این که خدای نکرده نتیجه معکوس داشته باشه

پیوست ۳) این پست رو ثبت موقت زدم نمی دونم ثبت دائمش می کنم یا نه ؟

الآن حالم ایم جوریه :

۳ ساعت بعد که با هدی رفتم بیرون : حالم خیلی بهتره ...این جوریم:

به امید این که این جوری بشم :

تصمیم گرفتم این پست (بااین که زیاد جالب نیست ) رو ثبتش کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:28  توسط ویدا  | 

سلام  چه حالی می ده آدم تو وبلاگ خودش بنویسه

منم قصد نوشتن ندارم ...فقط اومدم همین جورییییییی...دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی و خاطرات خوب پارسال با نسترن و بچه ها و ...خیلی چیزای دیگه تنگ شده

امروز آخرین امتحانونو  دادیم  ...مدرسه خودمون پیش دانشگاهیش از دهم تیر شروع میشه نمی دونم چه مدرسه ای برم امسال  ماشالله همشون هم قد خون باباشون میگیرن از تجربی هامون می خوان ۵و نیم میلیون بگیرن از ما ۵ میلیون !!!! آخه درسته  معلمای خوبی قراره بیارن اما نظم و ترتیب درستی که نداره  تازشم حوصله این بچه ها رو دیگه ندارم  به جز یاسمن و طاهره و دینا و شاید یکی  دو تای دیگه با بقیه نمیشه ساخت  من آدمی نیستم که با یه عده بسازم و با یه عده نه !اتفاقا صبر و تحملم زیاده ! ولی چیزی رو که نمی تونم تحمل کنم اینه که یه عده  ((بی دلیل )) خودشونو واست بگیرن ، لوس بازی و بچه بازی قد دبستانی ها در بیارن ، حالم از جوزدگی به هم می خوره ، از این که یه عده خودشونو بزرگ تر از اونی که هستن یا متفاوت از اون چیزی که هستن نشون میدن . و نمیشه هم ندید ! چون از دبستان تا حالا با همیم و نمیشه نادیدشون گرفت  نمی دونم می گن غیر حضوری خوب نیست ! نمی دونم چی کار کنم !

آخ چه حالی میدهههههههه امسال آخرین سال تحصیلیمه تا ۲۰ روز پیش ناراحت بودم اما الآن وقعا خوشحالم  واسه ی این که دیگه حوصله ندارم ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ما امسال کنکور داریم واسه این که اینایی که با معدل هر سالشون می رن دانشگاه و هر دانشگاهی هم که می رن باید آزمون بدن از هر چی کنکوریه بدبخت ترن که  امسال بهتر از سومه چون سوم رو هوا  بودیم نمی دونستیم تست بزنیم تشریحی بخونیم بالاخره چی کار کنیم !؟ مطمئنم امسال سال خیلی خیلی خوبی خواهد بود ! هرجا باشم !  هم واسه من هم واسه دوستام ! واسه دوستامو که مطططططمئنم  مخصوصا یاسی و نسترن هر دوتاشون نابغن بهشون افتخار می کنم

من چون عاشق شیرازم و خودمم شیرازیم و دلم برای شیراز لک زده شاید دانشگاه انتخابمو شیراز بزنم شایدم شمال ...خوبه نه ؟ رشته هم فعلا عمران و صنایع دوست دارم ! از رشته های خیلی مردونه خوشم میاد  براش تلاش می کنم  رشته ی آش هم خوبه و خوشمزست ! (هه هه چه با نمک شدم )

فقط یه چیزی مانع تلاش من میشه اونم تمرکز نداشتنمه ! واگرنه پای درس میشنیم ! مشکلم همینه که تمرکز ندارم بددددجوری میرم توی فکر مخصوصا که موضوع واسه فکر کردن بهش هم زیاده و بدجوری ذهنم تمایل به فکرای بی خودی داره  انقدر تو رویا می رم انقدر حال می ده ! رویاهامو واسه هدی گفتم انقدر خندید !گفت اصلا بهت نمیاد این جوری بشینی خیال پردازی بکنی من انقدر خیال پرداز ماهریم هر چی رو که بخوام می تونم تصور کنم ...البته خیلی وقت ها خیلی خوبه باعث میشه خیلی چیزا رو تجربه نکنم یا انجام نشدن یه سری چیزا رو قبول میکنم مثل شیراز زفتن که الآن دو ساله که نرفتم و دلم بدجوری واسش تنگ شده . بدجووووریییییییی ولی در خیالم اون روز به مدت ۲۰ دقیقه رفتم شیراز و با تمام برو بکس باحال فامیل رفتیم شهر بازی و بعدش شام خوردیم !!!جاتون خالی کللی خوش گذشت (الآن به عقلم شک کردین؟؟)

امروزم قراره واسه تولد الهه بریم خونشون . منو نسترن البته می خوایم تلپ شیم آخه خودمون خودمونو دعوت کردیم و می خوایم یییییهو بریم آخ جووووووووووووووووووووون چه حالی می ده ! به یاسی هم تو مدرسه گفتم هنوز بهم خبر نداده ...معین داره می خونه (فراموشم نکن. فراموشم نکن ...تویی تنها دلیل بودن من ...من تشنه ی محبت دردآشنای هجرت دلم به این جدایی هرگز نکرده عادت  ناکام از تولد همزاد بخت من بود ندارم از تو شکوه  این سرنوشت من بود ... بی تو حدیث عشقو دیگر باور ندارم جز با تو بودن آرزویی در سر ندارم ...میپیچه عطر خاطره در خلوت شبهای من ...تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهای من ...فراموشم نکن فراموشم نکن ...تویی تنها دلیل بودن من ...به یاد من باش .فراموشم نکن  )خلم همشو نوشتم نه ؟؟ ولی عشقه ! عاشق این آهنگشم و عاشق صدای معینم  این آهنگو که فووووق العاده خونده  وای چه حالی میده دارم وبلاگ مینویسم ...

زاستی نگفتم برای الهه یه صندل خریدم خدا کنه خوشش بیاد خدا کنهههه  

(رضا صادقی داره نرو رو می خونه ...خیلی باحاله ...من با آهنگای عطیقه (عتیقه ) خیلی حال م یکنم   )

دلم انقده برای دوستای وبلاگیم تنگ شده ...خداییش هر وقت هر از گاهی میام اینترنت وبلاگاتونو می خونم وقتی کنکورمو سال دیگه بدم بعدش حتتتما دوباره وبلاگ نویسی رو شروع می کنم و امیدوارم دوستای وبلاگیمو از دست ندم  

من برم دیگه یه خرده بخوابم ( یه عالمه روزه که به خاطر امتحانا خوب نخوابیدم ) و بعدشم آماده شم با نسترن و شاید یاسی بریم پیش الهه .

همتونو دوست دارم

بای بای 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:45  توسط ویدا  | 

شنبه 22 مهر 85

 

سلام .

  • امروز دو زنگ زبان داشتيم معلم گلمون گفت امتحان نميگيره به جاش واسه احيا دعاش كنيم .
  • شيمي مسائلي كه از اون دو تا كتاب داده بود رو حل كرديم . معلممون م يگفت شما هر چي هم بشين آخرش جمع و تفريق و ضب و تقسيم ياد نمي گيرين .
  • حسابان بر گه ها رو هنوز صحيح نكرده بود .
  • امروز رفتيم چهلم مامان آذين . بيشتر بچه ها بد آرايش كرده بودن .
  • الهه انقدر موقع گريه معصوم شده بود كه معلم شيمي مون رفت ماچش كرد !
  • آخه چهلم مامان آذين مدير و ناظما و چند تا از معلما اومده بودن .
  • رفتم احيا مسجد محلمون . خيلي شلوغ بود . خيلي نظرا هست كه دارم در مورد احيا و اين چيزا اما چون الآن پنج شنبه است و دارم خاطرات هفته رو مينويسم نميتونم خيييلي ميشه !

 

يكشنبه 23 مهر

 

  • تعطيل بود . همش خواب بودم !! درس نخوندم . يعني كم خوندم .

 

 

دوشنبه 24 مهر

  • نرفتم مدرسه ! به خاطر روزه و بيدار خوابي تا 4 صبح فشارم افتاد و رفتيم بيمارستان سرم وصليدم !
  • سه بار دستمو سوراخ كرد تا يه رگ خوني پيدا كنه بهم گفت هيچي خون نداري ؟!؟!؟!؟
  • اين فيلماي لعنتي حالم ازشون به هم مي خوره اما عين احمقا هي نگاه مي كنم . تمام وقت درس خوندنم با اين فيلما ميره . هرروز از 3 تا 6 خواب از 6 تا 8:30 افطار و فيلم !! بعدشم خواب ! حالا صبح پا ميشم درس مي خونم !!
  • درس كم خوندم ! چه هفته ي مزخرفيه !!

 

 

سه شنبه 25 مهر

  • نمره ي جبر اومد خوب نداده بودم . يه سوال كه واقعا چرت بود رو غلط نوشته بودم . ولي سختش درست بود .
  • ولي اصلا ناراحت نشدم !!
  • معلم فيزيكمون زيادي با ادبه . مي خواد صدا كنه مي گه خنگولي بيا !! بچه ها رو برد پاي تخته بلد نبودن حالشونو گرفت .
  • آبروي هر چي شيرازيه برد .
  • خودمونيم از بس از شيراز دور بودم نمي دونم واقعا آدماش خوبن يا نه !؟ اما من ( اگر صفت غيبت كردنشونو حذف كنيم – كه البته همه ي شهرستانيها از اين صفت بهره بردن !) دوستشون دارم .
  • كامي اومد چرت و پرت گفت .

 

 

چهار شنبه 26 مهر