الآن بيشتر از هر چيزي دلم مي خواد حرف بزنم . دلم مي خواد يه خرده از خودم بگم .همين جوريييي !!پيش دانشگاهيم شروع شده .برنامم يه خرده فشردست نگار جونم از هند اومده و چند وقته خيلي خوش ميگذره . فكر مي كنم خيلي دوستاي خوبي واسه هم هستيم . از اون دوستي هايي كه هيچ وقت از بين نميرن ... دارم دوباره بهش عادت مي كنم ولي اون تا يه هفته ديگه ميره . نمي دونم شخصيتش خيلي خاص و مستقله ...واسه ي خودش زندگي مي كنه و به احد الناسي كاري نداره .زندگيش هم در يه جهت مي گرده و اون اين كه بهش خوش بگذره . و به خواسته هاش برسه .مي گم واسه خودش زندگي مي كنه يعني واقعا اين طوريه ...يعني كاري نداره ديگرون چه نظري دارن .منم واسه خودمم ولي يه جور ديگه طوري كه نظر ديگرون هم تا يه حدي واسم ارزش دارن . واسم مهمه كه هم خودم از خودم راضي باشم هم بقيه (يعني پدر ومادرم ) ميگم يعني پدر و مادرم چون زياد كس ديگه اي نيست ...فاميل دور و در و همسايه زياد هست اما نه در اون حدي كه شبانه روز با هم باشيم . يا خيلي صميمي باشيم . اونا هم به جاي خود چيز بدي از من نديدن (چون مطئنم مي گم) فاميل هاي نزديمون هم به جز يكي از عموهام بقيه شيرازن . خواهر ندارم اما دوست زياد دارم . اينم بگم كه خيلي از دوستام برام مثل خواهرن !خودم آدم آزادي هستم .محدويت هايي كه خيلي هاي ديگه دارن رو ندارم اما خودم بيشتر از هر پدر و مادري واسه خودم محدويت گذاشتم تا حالا هم خوشبختانه به هيچ شخص مذكري مجال صحبت ندادم . از همه چيم واسه مامانم مي گم از در و ديوار و مدرسه و فاميل و ...توي بزرگيترين تصميمات زندگيم مامانم باهان همراهي كرده اگه يه روز يه پسر چيزي بهم گفته اول خودم با عقلم بسته به شرايطم حلش كردم بعد از مامانم و (وبعد از دوستام كه همون خواهرام هستن ) كمك خواستم و در موردش صحبت كردم .
يه زماني وقتي مثلا دوم راهنمايي اين حدودا بودم فكر مي كردم نميشه هيچ وقت به مامانم نزديك بشم و خارج از محدوده ها باهاش حرف بزنم . اما كم كم وقتي تصميم گرفتم خيلي راحت باشم خيلي راحت شدم و به همه توصيه ميكنم به پدر و مادر شون خيلي نزديك بشن چون هيچ كس نمي تونه به اندازه ي اونا توي باز كردن گره هاي زندگي كمكشون كنه ...
اگر هم احيانا پدر يا مادري اين جا رو ميخونه بهش توصيه ميكنم با بچش (مخصوصا اگر دختره با مادرش) خيلي دوست باشه ...زوووود تو ذوق بچه نزنيد اگه مي بينيد طوري شده يا الآن دخترتون در يه شرايط خاصه يا پسري بهش پيشنهادي داده و ... و ... و.... عصباني نشيد درسته كه بچتون پاره ي تنتونه و دلتون مي خواد بههترين شرايط و بههههترين زنگي رو داشته باشه اما اونم راه داره با توسري زدن و ممنوع كردن و دعوا كردن و تحقير كردن نه تنها فرزندتون رو از خودتون دور مي كنين بلكه باعث ميشين بيشتر توي اون مشكل غرق بشه و از اين بترسيد كه ممكنه گول هر شخصي رو بخوره به هر كس و ناكسي رو بده ...همون دردي كه الآن بيشتر دختراي ساده ي جامعه ي ما بهش گرفتارن .....و من اگر تا حالا گرفتار نشدم اول لطف خدا بوده ..دوم هم لطف خدا بوده كه بهم قدرت راحت بودن با پدر و مادرمو داده .... پدر قدرت حلاجي كردن داره و مي تونه با يه نظر هم جنس خودشو بشناسه . چرا با غيرت و تعصب بي جا دختر خودتونو بدبخت ميكنين مي تونين خيييلي بهتر از اين عمل كنيد .
اين حرف رو من به همون پدر و مادر ميزنم : يه روز يه پسر با شرايط نه چندان بد از فاميل اومد هر نوع حرف احساسي كه ميتونست بزنه زد و با ممانعت شديد از طرف من روبرو شد ... توي اون لحظه فقط يه چيز باعث شد تحت تاثير حرف هاش قرار نگيرم و اون اين كه ياد مامانم افتادم . فكر كردم اگر الآن مامانم اينجا بود در مورد اين قضيه چه نظري داشت ! ياد اين افتادم كه الآن تمام اين حرف ها تموم شده و دارم ماجرا رو براي مامانم تعريف مي كنم ...چه قدراحمقانه به نظر ميرسد كه من بخوام به مامانم بگم مامان فلاني فلان حرف رو زد و منم بهش جواب مثبت دادم !! براي همين در همون يه لحظه همه چيز درست پيش رفت ... و الآن كه بالاخره مدتيه ازاون موضوع مي گذره با تمام وجوووودم خوشحالم كه به اون شخص اون جوابو دادم و خودمو بدبخت نكردم ...يه دختر 17 ساله از زندگي چي ميفهمه كه بخواد واسه يه عمر زندگيش تصميم گيري كنه !؟ اينو گفتم كه به اون سري از پدر مادرهاي زيادي تعصبي بگم با اين روش نميتونن كمك زيادي به سرنوشت بچشون بكنن .
اينو گفتم براي خودم كه يادم نره كه اگه يه روز مادر يه دختر مثل خودم شدم در حقش ظلم نكنم و باهاش دوست باشم تا باهام دوست باشه و زندگيش خراب نشه ...كه اونم مثل خودم با عقلش واسه زندگيش تصميم بگيره ...
سخت گيري خوبه اما در اين حد كه با دليل و منطق به بچشون حالي كنن چرا نبايد داره ميره تو خيابون هوار تا آرايش كنه يا چرا نبايد توي فلان مهموني فلان لباس رو بپوشه ...نه اين كه بگن بچه غلط مي كني اين جوري از در بري بيرون اين كارا رو مي كني مي ري بيرون كي رو ببنيي ؟؟اون بچه ي بيچاره هم اگر با كسي قرار هم نداشته باشه به فكرش ميفته كه اون كارو كنه ...اصولا تمام ذرات جهان به بي نظمي ميل دارن (اينو توي شيمي هم خونديم ) ! همه دوست دارن به منفي و مخالف سوق پيا كنن . براي همينه كه وقتي مادر به بچش ميگه دست به چاقو نزن دستتو ميبره بچه دوست داره ببينه چاقو چيه و اصلا ميل داره به سمتش بره ...وقتي به بچه ي كوچيك ميگي فلان كاو نكن مي كنه و به كسي كاري نداره !
اينو ميگم چون واقعا ديدم يه عده از پدر و مادرها اينجورين ...و اين غلطه ...يا اين كه من فكر مي كنم اين روش غلطه !
بگذريم من بايد برم سراغ درس و مشقم . براي فردا بايد شيمي بخونم. فيزيك 15 تا تستم مونده و ديني هم بايد دو درسو بخونم .
تازه از بيرون با نگار برگشتم . خيلي دوست دارم ايران بهش خوش بگذره اون شب با هم رفتيم شهر بازي كلي حال داد . ترن هوايي هنوزم به نظرم از همه چيز وحشتناك ترمياد . رنجر خيلي خفن بود ولي حال داد . نگار وقتي مي ترسه برخلاف من جيغ نميزنه فقط حرف مي زنه وميگه واي چه وحشتنكه و من ديگه غلط بكنم سوار اين بشم و ...انقدر بانمكه ...اگه بره دلم خيلي براش تنگ ميشه ... از دبستان تا حالا با هميم . ولي من با تمام وجوووودم جييييغ ميزنم . كلا من همه ي احساساتم رو بروز مي دم (دست خودم نيست ) اگه بخوام بخندم از خنده مي ميرم و نمي تونم جلوي خندمو بگيرم . جلوي گريمم نمي تونم بگيرم . از هز چي خوشحال يا نارحت ميشم هم ناخواسته بروز ميدم واگه كسي دوستم باشه با هر حالتم مي تونه بفهمه الآن چمه ؟؟ و اين كه در عوض هيچي تو دلم نمي مونه ! همينيم كه هستم ! تا وقتي هم كه كسي حرصم نده يا اذيتم نكنه وااااقعا كاري بهش ندارم ! اما اگر ببينم يه دوست يا هركس داره بهم ضربه ميزنه رك بهش مي گم و ازش دليل مي خوام .از نظر دوستام تقريباساده ميام از نظر فاميل معموليم .
واسه خودم خييلي خوشم و خيلي وقت ها سعي مي كنم به ديگرون هم شادي بدم ...از غر زدن و غر شنيدن و شنيدن كلمه ي خوش به حالت و غيبت كردن و تهمت زدن هم منزجرم ... عاشق آدماي يه رو و راحت و خوشم ...اونايي كه انرژي مثبتن اونايي كه اعتقادات خودشونو حفظ كردن و براي اعتقادات بقيه ارزش قائلن .
خوب ديگه من برم...خيلي حرف زدم ميدونم ! اما گاهي آدم دلش مي خواد همينجوري ييييييييييييهو از خودش و برخي عقايدش حرف بزنه اگه اينجا دفتر منه منم مينويسم ...تازه چه حالي ميده يه عده هم حرفاتو بخونن . نه ؟
در آخر هم به عنوان پيوست بگم دلم براي نسترن واقعا تنگ شده ...فكر كنم الآن خيلي درس داشته باشه نميدونم بهش زنگ بزنم يا نه ؟؟ ديشب هم يه سري از پستهاي وبلاگو خوندم نتيجه گرفتم نسترن واقعا دختر خوبيه . يه جاهايي كه من نميتونم خيلي خانومانه و با از خود گذشتگي عمل كرده ...نمونش رفتن اكيپي با بچه ها به سينما و رستوران در روز آخر تابستان پارسال !
درسهام موندن ! ميرم بعد از نمازم بخونمشون...
خدايا تو بزرگي و آگاهي به هر چه درون ذهن من ميگذره ...خدايا ازت خواهش مي كنم همه ي ما رو به همون راه و راست و روشني هدايت كني كه رستگاري و خوشبختي مارو درهردو عالم به دنبال داشته باشه ...خدايا به اندازه ي تمام كائناتت شكرت .ازت ممنونم ...به خاطر همه چیز ...