تبليغاتX
ویدا و نسترن
 سلام

راستش نمی دونم چطوری و از کجا شروع کنم الان تقریبا ۳ سال میشه که چیزی تو این وبلاگ ننوشتم .تو این ۳ سال  خاطره های تلخ و شیرین زیادی  اتفاق افتاد .دلم می خواست همشونو این جا می نوشتم .اما این کار و باید همون موقع می کردم الان فقط یهتصویر مبهم ازشون تو ذهنمه دلیل این که ۳ سال به این وبلاگ سر نزدم فقط درس بود.من دقیقا از تابستون دوم دبیرستان در خوندنم و جدی تر کردم از همون موقع هم دیگه به وبلاگ سر نزدم.راستش الان که فکر میکنم میبینم خیلی سخت میگرفتم یعنی به نظرم لازم نبود اونقدر زود خودم از همه چیز محروم کنم .من و ویدا سال سوم مدرسمون از هم جدا شد .یعنی این من بودم که مدرسمو عوض کردم.سوم دبیرستان یه ادم دیگه ای شده بودم.هر چقدر دوم شیطونی میکردم و دنبال کنسل شدن کلاسا بودم سوم اروم و ساکت بودم از تعطیل شدن کلاسا ناراحت میشدم .خیلی کم بیرون میرفتم.ولی در کل تو مدرسه خوش میگذشت .

جو مدرسه ی جدیدم خیلی فرق داشت با مدرسه ی قبلیم.اولین سالی بود که با معلم های مرد کلاس

داشتم.مدیرمون مرد بود کلا همه چیز فرق کرده بود .سوم که تموم شد فقط دو هفته تعطیلی داشتیم .یعنی دو هفته بعد پیش دانشگاهی شروع شد.این سال با همه ی سختی هایی که داشت با اون همه درس های سخت و پر استرس .با این که هیچ تفریحی در کار نبود ولی بهترین سال تحصیلیه من بود.همه چیز این سال قشنگ و جالب بود .تنها سال تحصیلی بود که همه ی معلمامو دوست داشتم.(البته از دو تا از معلمامونو دوست نداشتم .ولی الان دلم برای همون دو تا هم تنگ شده و دلم میخواد دوباره ببینمشون)

تو این سال واقعا معلما برامون زحمت کشیدن کلاس داشتن با اونا برای همیشه واسم یه افتخاره .دلسوزی و از خود گذشتگی رو واقعا توشون میدیدی .کاش میشد یه بار فقط یه بار دوباره ببینمشون و ازشون به خاطر همه ی زحمت هاشون تشکر کنم.

کنکور هر چیزیش که بد باشه حداقل باعث میشه که ادما به هم نزدیک تر بشن .همیشه تو شرایط سخت ادما با هم مهربون ترن برا هم بیشتر دل می سوزونن و همدیگر و بهتر میفهمن.

آخرای اردیبهشت کم کم کلاسا تموم شد و از اون به بعد تا روز کنکور برام مثل جهنم گذشت هر روز روز شماری میکردم کی این کنکور و میدم و از استرس و درس راحت میشم .

بالاخره روز کنکور رسید چه روز مزخرفی بود .حاصل همه ی تلاش های ۱۲ ساله ی تحصیلت خوصوصا سال پیش دانشگاهی که روز و شب زحمت کشیده بودی و باید تو ی ۴ ساعت نشون میدادی.

فعلا تا همین جا بسه بقیشو بعدا دوباره میام می نویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:14  توسط نسترن | 
سلام به همه ی جیگرای خودم.فکر نمیکم کسی منو یادش باشه من اخرین باری که تو این وبلاگ نوشتم دوم دبیرستان بودم.الان دانشجوام.اون موقع ای که ما قرار بود با هم این وبلاگ و بسازیم دو تا دوست صمیمی بودیم دو تا هم کلاسی که هر روز با هم بودیم با کلی خاطره های مشترک .خاطره های مشترکی که تو این وبلاگ مینوشتیم.چه روز های خوبی بود.اما الان هرچند کم با هم حرف هر چند که خیلی کم همدیگر و می بینیم اما با هم صمیمی تریم همدیگر و بهتر می فهمیم.راستی از این به بعد سعی میکنم یه دستی به سر و روی این وبلاگ بزنم.سعی میکنم چیزایی بنویسم که خوشتون بیاد .به ما سر بزنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:35  توسط نسترن | 
سلام به همه ی دوستان گلم

خوبین ؟؟

منم خوبم

اومدم کافی نت که فقط یه آپ سریع بکنم ....انقده خاطره های توپ از پیش دانشگاهی دارم که خدا می دونه . همرو بعدا میام تعریف می کنم

دلیل اصلیم که اومدم آپ کنم این بود که یه مطلب جدید بهتراز مطلب قبلی رو گفته باشم . آپ قبلی که ماه ها پیش کرده بودم رو اصلا دوست ندارم حتی به نسترنم گفتم اونو نخونه که نخوندش ! آخه همش واقعی نبود فقط می خواستم یه مطلبی رو به خاطر یه دوستم به پدر مادرش حالی کنم   می دونستم که مامان بابا و خواهرش وبلاگمو می خونن خودش اما نمی خونه !

من این جوری نیستم که بشینم هی از خودم بگم دلیل پست قبلم هم فقط همین بود !و مطمئنم آدم وقتی به خودش یا به هر چیزی مغرور میشه نتیجشو کاملا می بینه ... فکر می کنم که الآن میرم پاکش می کنم  

در مورد کنکور که چی میشه هیچ دیدی ندارم . ولی سال پیش دانشگاهی سال فوق العاده ایه ! بی نهایت خوش میگذره !

دستم توی تایپ خیلی خیلی خیلی خیلی کند شده باید زودتر برم ...

یه نفر توی نظرای شخصی دفعه ی قبل زده بود که خیلی دوست داره رتبه ی کنکورش از ما بهتر شه که رومونو کم کنه ...آخی منم امیدوارم همین طور شه تو خوب شی ما هم خوب شیم .

من فقط از خدا می خوام که به همون اندازه ای که تلاش کردم نتیجه ببینم ...که مطمئنم می بینم . حالا هر جوری هر جا ...هر جا که صلاح می دونه خود خدا جوووووونم  

از همه ی کسانی که نظر دادن و با نظراشون خوشحام کردن ممنونم ...دیر وقت شده و هوا تاریک بهتره برگردم خونه  در اولین فرصت میام به همه جواب می دم . و همه ی خاطرات توپ و باحال و خنده دار امسال رو تعریف می کنم .

اگه اینجا رو خوندین برامون دعا کنین

فعلا بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:43  توسط ویدا | 

الآن بيشتر از هر چيزي دلم مي خواد حرف بزنم . دلم مي خواد يه خرده از خودم بگم .همين جوريييي !!پيش دانشگاهيم شروع شده .برنامم يه خرده فشردست نگار جونم از هند اومده و چند وقته خيلي خوش ميگذره . فكر مي كنم خيلي دوستاي خوبي واسه هم هستيم . از اون دوستي هايي كه هيچ وقت از بين نميرن ... دارم دوباره بهش عادت مي كنم ولي اون تا يه هفته ديگه ميره . نمي دونم شخصيتش خيلي خاص و مستقله ...واسه ي خودش زندگي مي كنه و به احد الناسي كاري نداره .زندگيش هم در يه جهت مي گرده و اون اين كه بهش خوش بگذره . و به خواسته هاش برسه .مي گم واسه خودش زندگي مي كنه يعني واقعا اين طوريه ...يعني كاري نداره ديگرون چه نظري دارن .منم واسه خودمم ولي يه جور ديگه طوري كه نظر ديگرون هم تا يه حدي واسم ارزش دارن . واسم مهمه كه هم خودم از خودم راضي باشم هم بقيه (يعني پدر ومادرم ) ميگم يعني پدر و مادرم چون زياد كس ديگه اي نيست ...فاميل دور و در و همسايه زياد هست اما نه در اون حدي كه شبانه روز با هم باشيم . يا خيلي صميمي باشيم . اونا هم به جاي خود چيز بدي از من نديدن (چون مطئنم مي گم) فاميل هاي نزديمون هم به جز يكي از عموهام بقيه شيرازن . خواهر ندارم اما دوست زياد دارم . اينم بگم كه خيلي از دوستام برام مثل خواهرن !خودم آدم آزادي هستم .محدويت هايي كه خيلي هاي ديگه دارن رو ندارم اما خودم بيشتر از هر پدر و مادري واسه خودم محدويت گذاشتم  تا حالا هم خوشبختانه به هيچ شخص مذكري مجال صحبت ندادم . از همه چيم واسه مامانم مي گم از در و ديوار و مدرسه و فاميل و ...توي بزرگيترين تصميمات زندگيم مامانم باهان همراهي كرده اگه يه روز يه پسر چيزي بهم گفته اول خودم با عقلم بسته به شرايطم حلش كردم بعد از مامانم و (وبعد از دوستام كه همون خواهرام هستن ) كمك خواستم و در موردش صحبت كردم .

يه زماني وقتي مثلا دوم راهنمايي اين حدودا بودم فكر مي كردم نميشه هيچ وقت به مامانم نزديك بشم و خارج از محدوده ها باهاش حرف بزنم . اما كم كم وقتي تصميم گرفتم خيلي راحت باشم خيلي راحت شدم و به همه توصيه ميكنم به پدر و مادر شون خيلي نزديك بشن چون هيچ كس نمي تونه به اندازه ي اونا توي باز كردن گره هاي زندگي كمكشون كنه ...

 

اگر هم احيانا پدر يا مادري اين جا رو ميخونه بهش توصيه ميكنم با بچش (مخصوصا اگر دختره با مادرش) خيلي دوست باشه ...زوووود تو ذوق بچه نزنيد اگه مي بينيد طوري شده يا الآن دخترتون در يه شرايط خاصه يا پسري بهش پيشنهادي داده و ... و ... و.... عصباني نشيد درسته كه بچتون پاره ي تنتونه و دلتون مي خواد بههترين شرايط و بههههترين زنگي رو داشته باشه اما اونم راه داره با توسري زدن و ممنوع كردن و دعوا كردن و تحقير كردن نه تنها فرزندتون رو از خودتون دور مي كنين بلكه باعث ميشين بيشتر توي اون مشكل غرق بشه و از اين بترسيد كه ممكنه گول هر شخصي رو بخوره به هر كس و ناكسي رو بده ...همون دردي كه الآن بيشتر  دختراي ساده ي جامعه ي ما بهش گرفتارن .....و من اگر تا حالا گرفتار نشدم اول لطف خدا بوده ..دوم هم لطف خدا بوده كه بهم قدرت راحت بودن با پدر و مادرمو داده .... پدر قدرت حلاجي كردن داره و مي تونه با يه نظر هم جنس خودشو بشناسه . چرا با غيرت و تعصب بي جا دختر خودتونو بدبخت ميكنين مي تونين خيييلي بهتر از اين عمل كنيد .

اين حرف رو من به همون پدر و مادر ميزنم : يه روز يه پسر با شرايط نه چندان بد از فاميل اومد هر نوع حرف احساسي كه ميتونست بزنه زد و با ممانعت شديد از طرف من روبرو شد ... توي اون لحظه فقط يه چيز باعث شد تحت تاثير حرف هاش قرار نگيرم و اون اين كه ياد مامانم افتادم  . فكر كردم اگر الآن مامانم اينجا بود در مورد اين قضيه چه نظري داشت ! ياد اين افتادم كه الآن تمام اين حرف ها تموم شده و دارم ماجرا رو براي مامانم تعريف مي كنم ...چه قدراحمقانه به نظر ميرسد كه من بخوام به مامانم بگم مامان فلاني فلان حرف رو زد و منم بهش جواب مثبت دادم !! براي همين در همون يه لحظه همه چيز درست پيش رفت ... و الآن كه بالاخره مدتيه ازاون موضوع مي گذره با تمام وجوووودم خوشحالم كه به اون شخص اون جوابو دادم و خودمو بدبخت نكردم ...يه دختر 17 ساله از زندگي چي ميفهمه كه بخواد واسه يه عمر زندگيش تصميم گيري كنه !؟ اينو گفتم كه به اون سري از پدر مادرهاي زيادي تعصبي بگم با اين روش نميتونن كمك زيادي به سرنوشت بچشون بكنن .

اينو گفتم براي خودم كه يادم نره كه اگه يه روز مادر يه دختر مثل خودم شدم در حقش ظلم نكنم و باهاش دوست باشم تا باهام دوست باشه و زندگيش خراب نشه ...كه اونم مثل خودم با عقلش واسه زندگيش تصميم بگيره ...

سخت گيري خوبه اما در اين حد كه با دليل و منطق به بچشون حالي كنن چرا نبايد داره ميره تو خيابون هوار تا آرايش كنه يا چرا نبايد توي فلان مهموني فلان لباس رو بپوشه ...نه اين كه بگن بچه غلط مي كني اين جوري از در بري بيرون اين كارا رو مي كني مي ري بيرون كي رو ببنيي ؟؟اون بچه ي بيچاره هم اگر با كسي قرار هم نداشته باشه به فكرش ميفته كه اون كارو كنه ...اصولا تمام ذرات جهان به بي نظمي ميل دارن (اينو  توي شيمي هم خونديم ) !  همه دوست دارن به منفي و مخالف سوق پيا كنن . براي همينه كه وقتي مادر به بچش ميگه دست به چاقو نزن دستتو ميبره بچه دوست داره ببينه چاقو چيه و اصلا ميل داره به سمتش بره ...وقتي به بچه ي كوچيك ميگي فلان كاو نكن مي كنه و به كسي كاري نداره !

 

اينو ميگم چون واقعا ديدم يه عده از پدر و مادرها اينجورين ...و اين غلطه ...يا اين كه من فكر مي كنم اين روش غلطه !

 

بگذريم من بايد برم سراغ درس و مشقم . براي فردا بايد شيمي بخونم. فيزيك 15 تا تستم مونده و ديني هم بايد دو درسو بخونم .

تازه از بيرون با نگار برگشتم . خيلي دوست دارم ايران بهش خوش بگذره  اون شب با هم رفتيم شهر بازي كلي حال داد . ترن هوايي هنوزم به نظرم از همه چيز وحشتناك ترمياد . رنجر خيلي خفن بود ولي حال داد . نگار وقتي مي ترسه برخلاف من جيغ نميزنه فقط حرف مي زنه وميگه واي چه وحشتنكه و من ديگه غلط بكنم سوار اين بشم و ...انقدر بانمكه ...اگه بره دلم خيلي براش تنگ ميشه ... از دبستان تا حالا با هميم  . ولي من با تمام وجوووودم جييييغ ميزنم . كلا من همه ي احساساتم رو بروز مي دم (دست خودم نيست ) اگه بخوام بخندم از خنده مي ميرم و نمي تونم جلوي خندمو بگيرم . جلوي گريمم نمي تونم بگيرم . از هز چي خوشحال يا نارحت ميشم هم ناخواسته بروز ميدم واگه كسي دوستم باشه با هر حالتم مي تونه بفهمه الآن چمه ؟؟ و اين كه در عوض هيچي تو دلم نمي مونه ! همينيم كه هستم ! تا وقتي هم كه كسي حرصم نده يا اذيتم نكنه وااااقعا كاري بهش ندارم ! اما اگر ببينم يه دوست يا هركس داره بهم ضربه ميزنه رك بهش مي گم و ازش دليل مي خوام .از نظر دوستام تقريباساده ميام از نظر فاميل معموليم .

واسه خودم خييلي خوشم و خيلي وقت ها سعي مي كنم به ديگرون هم شادي بدم ...از غر زدن و غر شنيدن و شنيدن كلمه ي خوش به حالت و غيبت كردن و تهمت زدن هم منزجرم ... عاشق آدماي يه رو و راحت و خوشم ...اونايي كه انرژي مثبتن اونايي كه اعتقادات خودشونو حفظ كردن و براي اعتقادات بقيه ارزش قائلن .

خوب ديگه من برم...خيلي حرف زدم ميدونم ! اما گاهي آدم دلش مي خواد همينجوري ييييييييييييهو از خودش و برخي عقايدش حرف بزنه اگه اينجا دفتر منه منم مينويسم ...تازه چه حالي ميده يه عده هم حرفاتو بخونن . نه ؟

در آخر هم به عنوان پيوست بگم دلم براي نسترن واقعا تنگ شده ...فكر كنم الآن خيلي درس داشته باشه نميدونم بهش زنگ بزنم يا نه ؟؟ ديشب هم يه سري از پستهاي وبلاگو خوندم نتيجه گرفتم نسترن واقعا دختر خوبيه . يه جاهايي كه من نميتونم خيلي خانومانه و با از خود گذشتگي عمل كرده ...نمونش رفتن اكيپي با بچه ها به سينما و رستوران در روز آخر تابستان پارسال !

درسهام موندن ! ميرم بعد از نمازم بخونمشون...

خدايا تو بزرگي و آگاهي به هر چه درون ذهن من ميگذره ...خدايا ازت خواهش مي كنم همه ي ما رو به همون راه و راست و روشني هدايت كني كه رستگاري و خوشبختي مارو درهردو عالم به دنبال داشته باشه ...خدايا به اندازه ي تمام كائناتت شكرت .ازت ممنونم ...به خاطر همه چیز ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:9  توسط ویدا | 
هیچ نمی دونم الآن می خوام دقیقا چی بنویسم ؟؟! فقط می خوام بنویسم ... از هر چی که درون ذهنمه . آهنگ مهستی هنوز داره میخونه . منو بدجوری می بره به زمان های قبل ...به دورانی که  جو یه  عده رو گرفت ... بدجوری هم گرفت . منم بدجوری سر کار رفتم  مهم بود اما دیگه مهم نیست . یعنی مدت هاست که مهم نیست . آخه قرار نیست که دیگه مثل قبل چیزی رو بپیچونم واسه خودم  من استعداد فراوان در پیچوندن یه موضوع و حل کردنش در ذهن خودم دارم  انقدر خودمو می پیچونم که کلافه میشم ... از پارسال تا ۲ هفته پیش انقدددددر  خودمو پیچوندم و رو مخ خودم کار کردم که حد و نصاب نداره  اما اگه فقط یه لحظه -فقط یه لحظه!!- دست از سر کچل خودم بر می داشتم و آروم مینشستم و گره ای که خیلی خیلی آسون باز میشد رو باز می کردم کارم به این راه حلهای خنده دار نمیکشید  کارم به جایی رسیده بود که برای حل یه مسئله به داستان نویسی روی آوردم و نشستم یه چیز نوشتم که شاید یه روز که خودمم بزرگتر شدم بذارمش تو وبلاگ  آخه وقتی  افکارم تا اون حد غیر قابل چشم پوشی با منطق همیشگی خودم فاصله و تفاوت داشت نمی تونستم تحملشون کنم و احساس خرد شدن در مقابل خودم (وجدانم و عقلم که همیشه یار و یاورم ودن و همین جا صمیمانه ازشون سپاس گزارم ) می کردم . الحق که عقلم توی اون مواقع خاص و الان که مدت بسیاری از اون مواقع خاص میگذره منو بسیار یاری دادن و میدن  

هیچی دیگه اینو از الهه یاد گرفتم . که هیچچچچچچچچی رو واسه خودم نپیچونم ...یعنی بگم خوببب ...تموم شد . بسه بریم سراغ ...

به قول اسکارلت : فردا درمورد این موضوع فکر خواهم کرد

الآن فقط دوست دارم انرژیمو بگذارم روی اثبات تواناییهام ... توانایی هایی که اگه بخوام فعال بشن بی شک می شن و من با وجود هر سختی اونا رو فعال می کنم ... یادم نمیره که من همیشه از منفعل بودن بدم میومده ...از آدمای منفعلی که به زمین و زمان غز می زنن و همه چیز رو مسئول بدشانسی خودشون می دونن خوشم نمیومده و نخواهد آمد...پس قرار نیس من این جوری باشم .  و میدونم که کلمه ای به نام بدشانسی در این دنیا وجود ندارد و هر اتفاقی که واسه ی من میفته مسئولش خودمم ...اینا رو مینویسم که یادم نره . و نمیره . بحث کمی نیست . قراره تواناییهامو به خودم ثابت کنم ... و اگر روزی دیدید که من نیستم بدونید نتونستم به خودم ثابت کنم که می تونم ... مرگ من  همان هنگام است .. همان هنگام که به بی هدفی رسیده باشم ...

پس بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت ... رو پر پرنده... رو ابرا ...روی برگ ...روی موج ... روی دفتر موج ..رو دریا .....................................  که هرکس اراده ی واقعی بکنه می تونه

خدایا ...خدای بزرگ و مهربون ... خدایی که میدونم اگر ازت بخواهیم به ما می دهی ... خدایی که هر روز بی شمار موجود زنده روی این جهان دست شکر رو به سویت بلند کردن ... و من اینجا غافل ا زهمه چیزم ...خدای بخشنده ای که روزی چند بار در نمازمان میگیم تو بزرگ هستی ...به خاطر بزرگیت کمکمون کن . خدایا من بنده ی ناشکر و پست تو هستم .. میدونم . اما تو هستی که بزرگی . من وقتی گناه می کنم بنده ی کوچک و خوار تو هستم . تویی که بزرگی و بخشنده . تویی که همیشه هستی و همیشه زرگی . همیشه مراقبم بودی و منم ناشکر . منم غافل ...منو ببخش خدایا ...برای بار بینهایتم ازت کمک می خوام ...خدایا از ته دلم ازت می خوام... یا حداقل اینه خواسته ی دل این بنده ی ناچیز و کوچکت ... خدایا به ما همتی بده که موفق شیم . طوری که نخوام تا آخر عمرم خودمو سرزنش کنم

می دونم که اگر بزرگی دل همه ی آدمای مهربونو با هم جمع کنیم حتی یک ذره ی خیلی کوچک از بزرگی و مهربونی دل تو نمیشه

خدایا به دوستام که فردا کنکور دارن کمک کن ...ازت خواهش می کنم ...

خدیا ازت از ته قلبم م یخوام خدایا نذار که نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:26  توسط ویدا | 
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من میخونن وقت از تو گفتن
چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
با ترانه نفسات . من ترانه میگم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم
بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم
روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت


این ترانه رو مهستی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ خونده

مهستی جان روحت شاد ... خیلی حیف بود ...همچین صدایی تکرار نشدنی است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:50  توسط ویدا | 
الآن گلزار داشت تو شب شیشه ای مصاحبه می کرد ازش خوشم نمیاد . از بازیش مخصوصا اصصلا خوشم نمیاد .

ولی واقعا در مورد پرویز پرستویی راست می گفت . هر بازیش یه کلاس بازیگریه  من که واقعا از پرویز پرستویی خوشم میاد .

آهنگ مدار صفر درجرو هم سرچ کردم اومد  عششقه . هم فیلمش هم آهنگش . خیلی خوشم میاد سه تا فیلمو در هفته می بینم : یانگوم و مدار صفر درجه و راه بی پایان . به همین ترتیب هم خوشم میاد ازشون . از قیافه ی ماریا نامزد اشمیت هم خیلی خوشم میاد  شهاب حسینی هم خوب بازی کرده  امروز با نسترن داشتم تلفنی صحبت می کردم (نسترن شماله ) ازش پرسیدم کجای شمالی گفت فریدون کنار گفتم تو خجالت نمی کشی کنار فریونی ؟؟؟؟؟؟؟ اون روز (یعنی دیروز) با الهه و هدی رفتیم  کوه . انقدر خل و چل بازی در آوردم خدا می دونه . ساکت می شدیم می گفتم خوب حالا می تونید از زیبایی من صحبت کنید  اون دوتا هم مسخره میکردن می خنیدیدیم . منم تند تند رفتم جلوتر راه رفتم . هی عشوه میومدم می گفتم مرتیکه هیز دنبالم کردی الاغ؟؟ گمشووووکلی خنیدیدم . بعدش هم گفتم خوب بکشید دیگه اون دوتا گفتن چی رو ؟؟ گفتم نازمو دیگهههه ! نازمو بکشید تا برگردم پیشتون  بعدشم که به آبشار رسیدیم کلی با الهه آب بازی کردیم من یه بطری خالی پیدا کردم دنبالش می دویدم اون بدو من بدو ملت می خندیدن بهمون  هدی هم حالش زیاد خوب نبود و برگشت خونه  جای یاسمنو نسترن بسیار بسیار خالی بود امروزم واه مشاوره ی یه مدرسه رفتیم توی ترافیک گیر کردیم ۳۰ دقیقه دیر شد رفته بود مرده ! نمی دونین چه قدر توی راه بودیم  می دونین مدرسه ی ما خوبه ! ولی انگیزه درست و حسابی بهمون نمی ده ! بی خیال..........انگیزرو هم پیدا می کنیم  آهان اینم متن تیراژ پایانی مدار صفر درجه :

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي كشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شده و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

قشنگه. نیست ؟؟ 

بعضی وقت ها آدم ها خیلی احمق میشن . دیروز وقتی با الهه رفتیم بیرون به این نتیجه رسیدم . از منطقش واقعا خوشم میاد . برعکس من همه چیز رو ساده میگیره  وقتی فکر می کنم یه زمانی تا چه اندازه احمق بودم از خودم خجالت می کشم . آخه به چه قیمت ؟؟؟ چرا ؟؟ خداروشکر هنوز جا برای جبران هست ! به اندازه ی یک سال فرصت برای جبران دارم . می تونم ! میتونم جبران خریت خودمو بکنم نه ؟؟ بعضی وقت ها آدما خودشونو هم به طرز فجیییییعی گول میزنن من سر خودمو شیره مالیدم !!آخه به چه قیمت ؟؟ به قیمت از دست رفتن بیش از یک سال از زندگیم  احمقانه نیست ؟ چرا! هست !  من همیشه زمین خوردنو دوست داشتم . آدما زمین می خورن که دوباره پاشن . یعنی اگر دوباره پاشن یه سری چیزا درونشون زنده میشه . می خوام دوباره پاشم . می دونم که میتونم  . چون قبلا یه بار خوردم زمین و دوباره پاشدم مطمئنم این دفعه هم میشه ......خدایا کمکم کن . تویی تنها پناه من ...تویی تنها پناه همه ...کمکمان کن خدایا ...

 

پیوست : یاسمن جان کجایی ؟؟خبری ازت نیست ! نمی دونم چرا تا یادت افتادم یاد هلو افتادم . هلو جان کجایی بدو بیا

پیوست ۲ ) نسترن عزیزمممم امیدوارم شمال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بهت خوش بگذره و به اندازه ی یه سال انرژی بگیری

پیوست ۳) ما هم به احتمال ۹۵درصد فردا میریم شمال

پیوست ۴)یه چیز بی ربط درمورد اخلاقم : یه جاهایی خیلی رک میشم . می دونی که ؟ این جوری بهتره . نیست ؟؟باعث میشه حداقل دورو نباشم ...مگه نه ؟!

پیوست ۵) ملاحظه ی دیگران رو کردن خیلی صفت خوبیه . این که فقط به خودمون فکر نکنیم یه خرده به دیگرون و این که چه چیزهایی ممکنه ناراحتشون کنه هم فکر کنیم ...این جوری خیلی مشکلات حل میشه . و خیلی خیلی بده که این ملاحظه فقط یه طرفه باشه ... فقط حرص می خوری اون وقت

پیوست ۶)برای همه ی کنکوریهای ۸۶ مخصوصا برای سیمین عزیز و پرندیس و مریم (دوست قدیدیم در کلاس زبان ) و فاطمه (دوست پارسالم ) و مهسا و نسترن (دوستای مدرسم که یه سال از ما بالاتر بودن ) از ته ته ته ته دلم آرزوی موفقیت می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:47  توسط ویدا | 
سلام امروز حال مامانم زیاد خوب نیست  مرغ بار گذاشتم میبنین چه کدبانو شدم ؟؟

امروز بر خلاف دیروز زودتر پاشدم . یعنی تا ۹:۳۰ خوابیدم  تمام کتاب ها و پلی کپی ها و ......... رو به طرز فجیعی ریختم کف اتاقم .... امیدوارم یه فرشته ی مهربون بیاد نوک اتاقمو بگیره و با یه حرکت زیبا اونو بتکونه  مجبورم کمد عروسکای نازنینمو خالی کنم تا جای کتابام بشه  جدیدا تو فامیلمون رسم شده به هم تند و تند تک زنگ می زنن که مثلا بگن به یادتیم ... حالا دختر دایی هام می زنن من حال می کنم دختر خاله ی دختر داییم می زنه من حال می کنم ...دیگه بعضی ها که هیچ ربطی به من ندارن چرا می زنن ؟؟؟؟؟آخه کدوم آدم با هوشی ساعت ۱ نصفه شب تک زنگ میزنه ؟؟؟ من بیدار بودم اما واقعا که ...منو بازی می دی ؟؟؟؟؟؟؟مگه من بازیچم ؟؟؟حالتو می گیرم  دیگه می خواد منو امتحان کنه ؟؟ مگه من مثل خودشم که هر روز با یکی ...  جوابشم دادم ... خوب کردم جوابشو دادم . به مامانم هم گفتم اونم تایید کرد بچه پررو فسقلی از روی مامان بابام خجالت نمی کشه ؟؟؟  نه واقعا چی فکر کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دفعه ی دیگه گوشی رو  می دم دست بابام ببینم می خواد چه جوابی بده ؟ 

همیین دیگه ...امیدوارم یاسمن زودتر بیاد آپ کنه و معلم حسابانمون رو توصیف کنه و خاطراتمون رو بگه یه خرده بخندیم  از این مطالب بالا هم به جز خودمو و مامانم فک نمی کنم کسی سر در بیاره  مهم نیست زیاد  

راستی آهنگ های امید توی لیست ترانه های مورد علاقم باید اضافه بشن

فعلا

پیوست : الهه دوستم یکی از ماهترین و بهترین بچه هاییه که توی زندگیم دیدم . درسخونه .خانومه .باحاله .غر نمیزنه .به کسی کاری نداره . غیبت نمی کنه ...عاقله .موقع خوشی و شادی از مشکلات خودش حرف نمی زنه .با همه خوبه . با همه هست و در عین حال با هیچ کس نیست . روی اعصابت نمی دوئه . اگه نمره ی خوبی می گیره به کسی دربطی نداره اگه نمره ی بدی هم بگیره بازم به کسی ربطی نداره . (کسی مسئول نمره های اون نیست ٬ آخه دیگرون خودشون اونقدری موضوع واسه اعصاب خوردی دارن که نخوان نمره های یکی دیگرو بدونن)بد دهن نیست .دروغ نمی گه . اگه کسی درسی رو بخونه یا نمرش خوب بشه حسودی نمی کنه نمی گه خوش به حالت . و بازم می گم مهمترین ویژگیش اینه غر نمی زنه آخه من با غر زدن میانه ی خوبی ندارم .

پیوست ۲ ) می دونین توی کلاس ما چه جوریه ؟؟؟؟ کافیه ۲ صفحه تست بزنی که همه بهت بگن خر خون خوش به حالت !!! اون وقت یه موقع دیگه نگاه میکنی می بینی کتابهای خودوشن سیاهه از حل ! یا اشکالاتشونو آوردن دارن میپرسن !  یا همون درسی رو که به تو گفتن خوش به حالت رو صد میزنن . امسال به احدالناسی کاری نخواهم داشت : کر و لال و کور

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:31  توسط ویدا | 

سلام وای چه کیف میده آدم تا ۱۱ صبح (ظهر) بخوابه منم افتادم رو دنده ی آپ کردن گفتم حالا این چند روز استراحت رو همش آپ کنم به جای اون روزایی که آپ نمی کنم  میگم حیف سه تار که ادامش ندادم البته خوب نمیشد چون تابستون پارسالم مدرسه میرفتم ...کنکورمو که بدم میرم تو کارش واقعا خیلی باهاش حال می کنم   آهان خوب م یخوام یه خاطره از زنگ هندسه ی همین سال سوم براتون تعریف کنم . معلم هندسه ی امسال ما برخلاف معلم پارسالمون بود یعنیهمه چیش با اون تضاد داشت . هر چه قدر که اون پارسالیه رو  هوا درس میداد و تند تند ! این همه چی رو می گفت مینوشتیم و واسه هر قضیه ۲ صفحه توضیح و خلاصه کچلمون می کرد ئ امسال بر خلاف پارسال هندسه تبدیل شده بود به یه درس حفظی تمام عیار  این معلم هندسه ی ما واسه این که تمرینای کتاب و پلی کپی حل بشه یکی یکی -به ترتیب اسامی دفتر -میبرد پاي تخته و به همه هم نمره مي داد. حالا توی این کلاس هم بچه ها به ندرت مشق مینوشتن بس که روزهای دوشنبه کارامون زیاد بود !  هیچی دیگهههه یه نفر (مثلا ریحانه) یه حل المسائل می آورد و  وقتی تمرینات دیگه پای تخته داشت حل میشد بقیه ی بچه ها هر کدوم اون دوتا تمرینی که مربوط به خودشون میشد رو حفظ می کردن که برن حل کنن (چون لای دفتر و کتاب رو هم باز نکرده بودیم که ببینیم درس راجع به چی هست ؟!  ) وااای خنده بود ! مثلا یههو معلمه میگفت فلان سوالو نمی خواد حل کنین لیلا از ته کلاس داد می زد می گفت : همه یه سوال برین جلو تر   بعد هر از گاهي كه از بالاي ميزمون رد مي شد مي گفت : شماها ننوشتين ؟ منم هر دفعه مي گفتم اين تمرين ها رو توي دفتر قبليم نوشتم !! 

البته هر جلسه از کلاس ۱۴ نفریمون یکی دونفر حتتتما منفیرو می گرفتن  وای هیچ کس از این معلمه خوشش نمیومد بس که عشق منفی بود و عشق منفی و عشق منفی

آهان یه بارم سر کلاس ادبیات بودیم . (موقعی که فیلم اخراجی ها تازه اکران شده بود و کلی هوادار داشت ) معلم ادبییاتمون که از کلاس رفت بیرون به علت علاقه ی وافری که بچه ها بهش داشتن پشت سرش خوندن : بری دیگه بر نگردیییییی ایشالله   وای معلمه هم جوشی شد و جلسه ی بعدش به همه ی کسانی که صداشونو بیشتر شنیده بود گیر سه پیچ داد این معلمه هم به ندرت مستمر کسی رو بالای ۱۵ میده

 

آهان ما یه عااالمه هم خاطره ی  خنده از معلم حسابانمون که یه مرده داریم   حیف که نمی تونم اداشو براتون در بیارم ...ولی در اولین فرصت میام چند تا خاطره ازش براتون می گم یا می گم زحمتشو یاسی بکشه

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:43  توسط ویدا | 

تصمیم گرفتم آهنگای مورد علاقمو تا جایی که میتونم (از سر بیکاری ) بنویسم .آخه توی کامی یه فایل دارم که اکثر آهنگایی که دوستشون دارم توش هست البته اینا اکثرشون غمگینن من شاد هم دوست دارم اما خوب تو این فایله همش غمگینه .منم همین طور که دارم گوش می دم به ترتیب مینویسم اونایی رو هم که دیگه خیییلی دوست دارم با این نشون دادم : .(خیلی بی کارم نه ؟) ضمنا اینو هم بگم همه ی این آهنگا رو صرفا به خاطر صدای خواننده دوست ندارم با بعضیهاشون خاطره هایی واقعا قشنگ دارم برای بعضی هاشون خاطراتشو نوشتم :

 

 افتخاری : بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم   دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم    اي گل بر اشك خونينم مخند   سوزم از سوز نگاهت هنوز     چشم من باشد به راهت هنوز       چه شد آن همه پيمان  كه از آن لب خندان ، كه شنيدم و هرگز خبري نشد از آن
كي آيي به برم ، اي شمع سحرم   در بزمم نفسي، بنشين تاج سرم     خواه از جان گذرم
تا به سرم ده ، جان به تنم ده ، چون به سرآمد عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم   زآنكه من در ديار غم  گشته ام بر غمگسار غم
اميد عهد وفا تويي     آفت جان ما تويي   رفته راه خطا تويي
بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم  دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به غم   اي گل بر اشك خونينم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز  چشم من باشد به راهت هنوز

 

مریم :

 

یک زن از این دنیا عشقه نیازش   خدا اونو ساخته از جنس سازش
عشق همسر . عشق مادر   مرامشه نوازش
یک زن راز آسمونه  یک زن نور کهکشونه  ک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه  نازکدل . یک زن سنگ صبوره   درمون هر دردش . اشکای شوره
اگه یک کوه غم و درده   ولی پر از غروره
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
یک زن راز آسمونه یک   زن نور کهکشونه   یک زن لطف آشیونه   حرفش حرف دل و جونه تو خونه
با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا    خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
یک زن راز آسمونه   یک زن نور کهکشونه  یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه  یک زن راز آسمونه  یک زن نور کهکشونه  یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه

 

آريا

دل من دست بردار   دیگه بسه انتظار          دیگه هی اسمشو , تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن        دل من دل من منو دربدر نکن

دل من دست بردار   دیگه بسه انتظار
دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار    اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن  دل من دل من منو دربدر نکن
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد   باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد   دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد  باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد  دل من اینجوری آخه تنها می مونی
دل من غم تو واسه من خیلی تلخه
میدونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته
دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم
یه روزی من و تو هر دو تنها می میریمدل من دست بردار
دیگه بسه انتظار    دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار   اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن
دل من دل من منو دربدر نکن   دل من اون دیگه نمی یاد  بهتره عاشق بشی   باز دوباره من و تو

دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای تو دیگه نمی یاد  باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد
اون وقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد   دل من اینجوری آخه تنها می مونی

 

سعيد محمدي :

 

تو ز دیار من آمدی      سکوت جانم به هم زدی     شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی    به دل ریشم تو چنگ زدی     روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو     صدای من شد صدای تو   تپیدن قلب به خاطرت   کشیدن درد برای تو
ای گل یاس سپید من  ای طلوع خورشید من   عطر تن تو به جان من چه خوش نشست
ای تو هم گریهء دلپذیر    ای تو صفای دل اسیر    بی تو ای آیت زندگی دلم شکست
اگه نفس بود برای تو     غم هوس بود برای من   اگه عزیز بود برای تو   حرف و حدیث بود برای من
تو ز دیار من آمدی    سکوت جانم به هم زدی    شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی    به دل ریشم تو چنگ زدی    روشنی چشمون تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو   هوای تو   صدای من شد صدای تو  تپیدن قلب به خاطرت   کشیدن درد برای تو

تو زدیار من آمدی ....... سکوت جانم به هم زدی ...

 

 

سعيد محمدي :

آرزو، آرزو، با من از عشق بگو     تا مرز جنون همسفرم کردي     با هُرم نگات خاکسترم کردي
آرزو، آرزو، با من از عشق بگو    هي آشفته و آشفته ام کردي بی رنگيمو ديدي، باورم کردي
آرزووو.....   آرزوي من داشتن تو بود آرزو       مسته عشقتم، نشکنی به غم اين سبو
رازه سبز جنگل تو چشماي توست    رنگ سرخ مهتاب رو لبهاي تو   خونه ي چشام، پرتو نگام مال تو
پاکي و صفام، شوق خندهام مال تو   لحظه اي تو چشم تو گم شدن مال من
حس خوندنم، گرميه صدام مال تو      آرزووو......آرزو، آرزو، با من از عشق بگو    با مرز جنون همسفرم کردي
با هُرم نگات خاکسترم کردي     آرزو، آرزو، با من از عشق بگو   هي آشفته و آشفته ام کردي
بي رنگيمو ديدي، باورم کردي  ..............

 

اندي : مهم نبود

 

افتخاري :

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم  ای طرفه نگارم   از دوری صياد دگر تاب ندارم  رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم  تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی      بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی   خوش جلوه نمايی    ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند        جانم برهاند    ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

 

علي دانيال :خیلی این آهنگو دوست دارم


هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم    بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگرخدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم    بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم
دنیا فروغ آرزوها که رنج جستجو رو پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم   بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم

آريان : سكوت و افسونگر

محسن يگانه : آخه دل من

نميدونم كيه : عاشق شدم من در زندگاني بر جان زد آتش عشق نهاني

.....

                 مرضيه : اشك من هويدا شد ديده ام چو دريا شد درميان اشكك من سايه ي تو پيدا شد موج آتشي ز غم زان ميادنه بر پا شد اشك من بر پا شد ديده ام چو دريا شد

.....

مرضیه : عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم

........

سيما بينا : عزيز بشن به كنارم

.....

سياوش : بارون و ايروني

حامد هاكان و محسن چاووشي : سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم يادت نمياد اون همه قول وقرارايي كه با تو بستم با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اون همه قول و قرارا....من نشستم نشکن دلمو به خدا آهم می گیره دامتو یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم شده پر از یه نفرین سینه سوز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

  خاطره : عید ۸۵ توی تلکابین ....  

معین : اصفهان

 

دلم می خواد به اصفهان برگردم   بازم به اون نصف جهان برگردم   برم اونجا بشینم
در کنار زاینده رود   بخونم ازته دل    ترانه و شعر و سرود   ترانه وشعروسرود
خودم اینجا    دلم اونجا    همه راز و نیازم اونجا  ای خدا
عشق منو ، یار و منو ، اون گل نازم اونجا    چه کنم ، با کی بگم   عقده دل راپیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم     دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم
آسمون گریه کند    بر سرجانانه من    اشک ریزان شده دلدار درو خانه من
از غم دوری او   همدم پیمانه شدم   همچو شبگرد غزل خون   سوی میخانه شدم
مست و دیوانه شدم    مست و دیوانه شدم
بخدا این دل من پر از غمه    تموم دنیا برام جهنمه
هر چی گویم من از این سوز دلم    بخدا بازم کمه بازم کمه
چه کنم ، با کی بگم   عقده دل را پیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم     دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم
دلم می خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصفه جهان برگردم

 

خاطره : عید ۸۵ توی ویلای شمال با فامیلا که این شعر توسط یه نفر خونده شد

 

فرامرز آصف: واي واي دنيا دنيا دوست دارم   و  عروس مهتاب

فرزين : قسمت مي دم پشت سر من ٬من مسافر گريه نكن

خاطره : توی جاده های زیبای شمال به همراه مامان و بابا

....... 

سیمین غانم : گل گلدون من

خاطره : با یاسمن همیشه هر وقت جو می گرفتمون در کمال اعتماد به نفس میخوندیم  

فريدون : آهاي خوشگل عاشق

گوگوش : تو از شهر غريب مهربوني اومدي ...و   اي چراغ هر بهونه از توروشن

جهان : (این آهنگ عشقه ) ديگه عاشق شدن فايده نداره

خاطره : عید ۸۵ این شعر چند بار خیلی قشنگ خونده شد 

معين :اصفهان   و   الهه ناز  و    لحظه هاراباتوبودن   و   اي همه خوبي ...و   بازنده  و   فراموشم مكن

رضا صادقي : نرو

حميرا : اینو هم خیییلی دوست دارم : لحظه ي خدافظي

اینم مربوط میشه به همون عید ۸۵ 

سام : رفتي از يادم

خاطره : با ابچه ها خیییلی اینو خوندیم و مسخره بازی سر کلاس درآوردیم  

شادمهر : رسيدي

شيني : گل گلدون من    و    وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد(اینو که قبلا هایده خونده عششششقه

خاطره : یه روز که من و گلنوش (یکی از بچه های خیلی خیلی خوب تجربی)داشتیم از پله های سالن اجتماعات بالا می رفتیم اینو در مقابل جمعیت جیییییغ می زدیم و میخوندیم    

 

دیگه حوصلم نشد این آخری ها رو بنویسم ...هر وقت دوباره بدجووووور بیکار شدم مینویسم

 

  شما ها از کدوما خوشتون میاد ؟؟؟هر چند من به کسی نگفتم آپ کردم فکر نکنم کسی بیاد

نتیجه : مثل این که عید ۸۵ خیلی خوش گذشته چون اکثر آهنگا به اون موقع برمی گرده   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:50  توسط ویدا | 
دیشب تا دیر وقت داشتم مطالبی رو که از سال دوم تا حالا نوشتیم رو می خوندم خیلی باحاله که آدم یه جا خاطراتشو بنویسه باعث میشه که دیگه هیچ وقت یادش نره ...یاد پیارسال با معلم هندسه و خورشید به خیر !!

الآن اعتماد به نفسم بد جوری اومده پایین! مامانم بهم میگه خیلی با ناز حرف می زنی .میگه شاید هول میشی می گم آخه مامان من که هول نمیشم تازه خییلی هم خوب حرفمو می زنم همیشه  میگه نهههه تو خودت نمی فهمی ولی عادی صحبت نمی کنی می گه همین جوری که الآن داری با من حرف می زنی با بقیه هم حرف بزن ! می گم آخه من نمی دونم الآن دارم با تو چه جوری حرف می زنم یا با اونا چه جوری حرف می زنم !!  الآن اعتماد به نفسم به شدت اومده پایین ! چون یاسی و نسترنم مسخره می کردن منو ولی نمی دونستم انقدر جدیه !! خوب بده این جوری به آدم می گن دیگه ! شده قضیه ی کلاغه که خواست ادای کبک رو دربیاره مثل اون راه بره راه رفتن خودشم یادش رفت !!اصلا من دیگه حرف نمی زنم ! بس که این و اون مسخره می کنن دیگه مثل قبل توی جمع نمی تونم سوالمو بپرسم  خوب هر کس یه جوریه منم همین جوریم باید همین جوری منو قبول کنن بعد از این همه سال این مدلی بودم نمیشه خودمو عوض کنم .  همینی که هست  بعدشم من هیچ وقت توی حرف زدن کم نیاوردم ! خیلی جاها هم که بقیه نتونستن حرف بزنن من حرفمو زدم  (پیوست : ۳ ساعت بعد : با هدی رفتیم ناهار خوردیم به این نتیجه رسیدیم که می خوام لابد خیلی با ادب صحبت کنم که این جوری میشه ...هه هه ...تصمیم بر این شد که موقع حرف زدن یاد این بیفتم که عادی صحبت کنم  )

می گم آیا این جا کسی هست که درک کنه ما تابستونمون فقط ۱۸ روزه ؟ همه فکر می کنن الآن که ما بیخودی ول می گردیم تو خونه و میریم بیرون با دوستامون و ... همیشگیه !! نه بابا یه خرده درک کنین ما باید یه سال بی وقفه بخونیم نمیشه که هیچی استراحت نکنیم که !  

بابام نیست زفته مسافرت ! یکی نیست بیادمنو ببره مسافرت  آخرش می پوسم  

پیوست ۱) کسی نمی دونه آدرس جدید سیمین جونم چیه ؟؟ توی چت بهم گفت اما من گم کردم

پیوست ۲ ) واقعا فکر می کنین راههای دیگه ای برای این که به نفر بگین بد حرف میزنه وجود نداره ؟؟میخوام روش فکر کنم که اگه یه روز خواستم به یکی همچین تذکری رو بدم ییییییییییهو اعتماد به نفسش کم نشه  اعصابشم خرد نشه  و تذکرم هم نتیجه بخش باشه !!!!!نه این که خدای نکرده نتیجه معکوس داشته باشه

پیوست ۳) این پست رو ثبت موقت زدم نمی دونم ثبت دائمش می کنم یا نه ؟

الآن حالم ایم جوریه :

۳ ساعت بعد که با هدی رفتم بیرون : حالم خیلی بهتره ...این جوریم:

به امید این که این جوری بشم :

تصمیم گرفتم این پست (بااین که زیاد جالب نیست ) رو ثبتش کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:28  توسط ویدا | 
سلام  چه حالی می ده آدم تو وبلاگ خودش بنویسه

منم قصد نوشتن ندارم ...فقط اومدم همین جورییییییی...دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی و خاطرات خوب پارسال با نسترن و بچه ها و ...خیلی چیزای دیگه تنگ شده

امروز آخرین امتحانونو  دادیم  ...مدرسه خودمون پیش دانشگاهیش از دهم تیر شروع میشه نمی دونم چه مدرسه ای برم امسال  ماشالله همشون هم قد خون باباشون میگیرن از تجربی هامون می خوان ۵و نیم میلیون بگیرن از ما ۵ میلیون !!!! آخه درسته  معلمای خوبی قراره بیارن اما نظم و ترتیب درستی که نداره  تازشم حوصله این بچه ها رو دیگه ندارم  به جز یاسمن و طاهره و دینا و شاید یکی  دو تای دیگه با بقیه نمیشه ساخت  من آدمی نیستم که با یه عده بسازم و با یه عده نه !اتفاقا صبر و تحملم زیاده ! ولی چیزی رو که نمی تونم تحمل کنم اینه که یه عده  ((بی دلیل )) خودشونو واست بگیرن ، لوس بازی و بچه بازی قد دبستانی ها در بیارن ، حالم از جوزدگی به هم می خوره ، از این که یه عده خودشونو بزرگ تر از اونی که هستن یا متفاوت از اون چیزی که هستن نشون میدن . و نمیشه هم ندید ! چون از دبستان تا حالا با همیم و نمیشه نادیدشون گرفت  نمی دونم می گن غیر حضوری خوب نیست ! نمی دونم چی کار کنم !

آخ چه حالی میدهههههههه امسال آخرین سال تحصیلیمه تا ۲۰ روز پیش ناراحت بودم اما الآن وقعا خوشحالم  واسه ی این که دیگه حوصله ندارم ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ما امسال کنکور داریم واسه این که اینایی که با معدل هر سالشون می رن دانشگاه و هر دانشگاهی هم که می رن باید آزمون بدن از هر چی کنکوریه بدبخت ترن که  امسال بهتر از سومه چون سوم رو هوا  بودیم نمی دونستیم تست بزنیم تشریحی بخونیم بالاخره چی کار کنیم !؟ مطمئنم امسال سال خیلی خیلی خوبی خواهد بود ! هرجا باشم !  هم واسه من هم واسه دوستام ! واسه دوستامو که مطططططمئنم  مخصوصا یاسی و نسترن هر دوتاشون نابغن بهشون افتخار می کنم

من چون عاشق شیرازم و خودمم شیرازیم و دلم برای شیراز لک زده شاید دانشگاه انتخابمو شیراز بزنم شایدم شمال ...خوبه نه ؟ رشته هم فعلا عمران و صنایع دوست دارم ! از رشته های خیلی مردونه خوشم میاد  براش تلاش می کنم  رشته ی آش هم خوبه و خوشمزست ! (هه هه چه با نمک شدم )

فقط یه چیزی مانع تلاش من میشه اونم تمرکز نداشتنمه ! واگرنه پای درس میشنیم ! مشکلم همینه که تمرکز ندارم بددددجوری میرم توی فکر مخصوصا که موضوع واسه فکر کردن بهش هم زیاده و بدجوری ذهنم تمایل به فکرای بی خودی داره  انقدر تو رویا می رم انقدر حال می ده ! رویاهامو واسه هدی گفتم انقدر خندید !گفت اصلا بهت نمیاد این جوری بشینی خیال پردازی بکنی من انقدر خیال پرداز ماهریم هر چی رو که بخوام می تونم تصور کنم ...البته خیلی وقت ها خیلی خوبه باعث میشه خیلی چیزا رو تجربه نکنم یا انجام نشدن یه سری چیزا رو قبول میکنم مثل شیراز زفتن که الآن دو ساله که نرفتم و دلم بدجوری واسش تنگ شده . بدجووووریییییییی ولی در خیالم اون روز به مدت ۲۰ دقیقه رفتم شیراز و با تمام برو بکس باحال فامیل رفتیم شهر بازی و بعدش شام خوردیم !!!جاتون خالی کللی خوش گذشت (الآن به عقلم شک کردین؟؟)

امروزم قراره واسه تولد الهه بریم خونشون . منو نسترن البته می خوایم تلپ شیم آخه خودمون خودمونو دعوت کردیم و می خوایم یییییهو بریم آخ جووووووووووووووووووووون چه حالی می ده ! به یاسی هم تو مدرسه گفتم هنوز بهم خبر نداده ...معین داره می خونه (فراموشم نکن. فراموشم نکن ...تویی تنها دلیل بودن من ...من تشنه ی محبت دردآشنای هجرت دلم به این جدایی هرگز نکرده عادت  ناکام از تولد همزاد بخت من بود ندارم از تو شکوه  این سرنوشت من بود ... بی تو حدیث عشقو دیگر باور ندارم جز با تو بودن آرزویی در سر ندارم ...میپیچه عطر خاطره در خلوت شبهای من ...تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهای من ...فراموشم نکن فراموشم نکن ...تویی تنها دلیل بودن من ...به یاد من باش .فراموشم نکن  )خلم همشو نوشتم نه ؟؟ ولی عشقه ! عاشق این آهنگشم و عاشق صدای معینم  این آهنگو که فووووق العاده خونده  وای چه حالی میده دارم وبلاگ مینویسم ...

زاستی نگفتم برای الهه یه صندل خریدم خدا کنه خوشش بیاد خدا کنهههه  

(رضا صادقی داره نرو رو می خونه ...خیلی باحاله ...من با آهنگای عطیقه (عتیقه ) خیلی حال م یکنم   )

دلم انقده برای دوستای وبلاگیم تنگ شده ...خداییش هر وقت هر از گاهی میام اینترنت وبلاگاتونو می خونم وقتی کنکورمو سال دیگه بدم بعدش حتتتما دوباره وبلاگ نویسی رو شروع می کنم و امیدوارم دوستای وبلاگیمو از دست ندم  

من برم دیگه یه خرده بخوابم ( یه عالمه روزه که به خاطر امتحانا خوب نخوابیدم ) و بعدشم آماده شم با نسترن و شاید یاسی بریم پیش الهه .

همتونو دوست دارم

بای بای 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:45  توسط ویدا | 

شنبه 22 مهر 85

 

سلام .

  • امروز دو زنگ زبان داشتيم معلم گلمون گفت امتحان نميگيره به جاش واسه احيا دعاش كنيم .
  • شيمي مسائلي كه از اون دو تا كتاب داده بود رو حل كرديم . معلممون م يگفت شما هر چي هم بشين آخرش جمع و تفريق و ضب و تقسيم ياد نمي گيرين .
  • حسابان بر گه ها رو هنوز صحيح نكرده بود .
  • امروز رفتيم چهلم مامان آذين . بيشتر بچه ها بد آرايش كرده بودن .
  • الهه انقدر موقع گريه معصوم شده بود كه معلم شيمي مون رفت ماچش كرد !
  • آخه چهلم مامان آذين مدير و ناظما و چند تا از معلما اومده بودن .
  • رفتم احيا مسجد محلمون . خيلي شلوغ بود . خيلي نظرا هست كه دارم در مورد احيا و اين چيزا اما چون الآن پنج شنبه است و دارم خاطرات هفته رو مينويسم نميتونم خيييلي ميشه !

 

يكشنبه 23 مهر

 

  • تعطيل بود . همش خواب بودم !! درس نخوندم . يعني كم خوندم .

 

 

دوشنبه 24 مهر

  • نرفتم مدرسه ! به خاطر روزه و بيدار خوابي تا 4 صبح فشارم افتاد و رفتيم بيمارستان سرم وصليدم !
  • سه بار دستمو سوراخ كرد تا يه رگ خوني پيدا كنه بهم گفت هيچي خون نداري ؟!؟!؟!؟
  • اين فيلماي لعنتي حالم ازشون به هم مي خوره اما عين احمقا هي نگاه مي كنم . تمام وقت درس خوندنم با اين فيلما ميره . هرروز از 3 تا 6 خواب از 6 تا 8:30 افطار و فيلم !! بعدشم خواب ! حالا صبح پا ميشم درس مي خونم !!
  • درس كم خوندم ! چه هفته ي مزخرفيه !!

 

 

سه شنبه 25 مهر

  • نمره ي جبر اومد خوب نداده بودم . يه سوال كه واقعا چرت بود رو غلط نوشته بودم . ولي سختش درست بود .
  • ولي اصلا ناراحت نشدم !!
  • معلم فيزيكمون زيادي با ادبه . مي خواد صدا كنه مي گه خنگولي بيا !! بچه ها رو برد پاي تخته بلد نبودن حالشونو گرفت .
  • آبروي هر چي شيرازيه برد .
  • خودمونيم از بس از شيراز دور بودم نمي دونم واقعا آدماش خوبن يا نه !؟ اما من ( اگر صفت غيبت كردنشونو حذف كنيم – كه البته همه ي شهرستانيها از اين صفت بهره بردن !) دوستشون دارم .
  • كامي اومد چرت و پرت گفت .

 

 

چهار شنبه 26 مهر

 

  • شيمي امتحان داشتيم . بلد بودم اما بي دقتي فراوووون . خوب ندادم . اما مي دونم اطلاعات شيميم زياد كم نيست . خوب ندادم= بددادم !!!!
  • امروز آخرين گناه دختره رو دزديدن (آوا رو ) مامانم نگران نشسته بود نگاه مي كرد ميگفت همين جوري مي دزدنا !!
  • مامانم از اين حليم آماده ها گرفته بود خيلي به درد نخوره فردا خودم ميرم از مركز تجاري حليم مي خرم . دييييييييييييي
  • دلم هوس پيتزا كرده . اما يا روزه ايم اگه هم با هدي بخوايم بريم بخوريم شبه نميشه (بعد از اذون .)

 

 

پنج شنبه 27 مهر

 

  • جبر امتحان داشتيم . نمي دونم بهتر از اون دفعه دادم اما بازم بي دقتي كردم ...
  • شيمي پرسيد خوب جواب دادم .
  • فيزيك نبرد پاي تخته ماشين گرمايي رو درس داد .
  • از اين به بعد شيمي هر هفته ميپرسه پنج شنبه ها !! چه افتصاحي هر 5 شنبه يا دو تا يا سه تا امتحان داريم .
  • واسه نسترن دعا كنين شنبه امتحان مهمي داره .
  • انقدر درس داره نميشه با هم 30 دقيقه بريم بيرون .........
  • امروز افطاري دعوتن .نبودن هم نميشد چون شنبه /ازمون داره .
  • الهه از دست معلم رياضيشون كففففريه !حق داره .
  • هفته افتضاحي بود . هيچي درس نخوندم .
  • آخه روزه ماه اول سال تحصيلي زجره چون همون اول ساله كه بايد زور بزني تا افت نكني و اگه افت كني يا زياد نخوني همه چي خراب ميشه .
  • اميدوارم هر كي هر برنامه اي بريزه بهش عمل كنه .

 

 

 

به شايا جووووووون : يه نظر بلند واست دادم نيومد كلي حرص خوردم دوباره ميام حتتتتما

 

به همه دوستان : خيلي كار دارم ميام وبلاگاتون رو مي خونم اگر بتونم نظر ميدم .

 

كارت اينترنت هم ندارم . اينم داره تموم يمشه .

همتون خوش و موفق باشين .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:1  توسط ویدا | 

شنبه ۱۵ مهر تا جمعه ۲۱ مهر ۸۵

 

شنبه 15 مهر 85--------21:05

 

 

  • وقت ندارم !!
  • ناظم جديد : آفرين دختراي گلم
  • ناظم جديد : دست زدن ممنوعه
  • امتحان حسابان
  • بچه ها ي ............
  • بي تفاوتي من
  • روزه نصفه كاره و بدشانسي من !

 

خداروشكر من بيماري ندارم .

خدارو شكررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

همين فعلا باي باي

 

 

يكشنبه 16مهر85-------21:53

 

امروز خيلي حالم بد بود ! ديروز گفتم من نرم مدرسه مامانم گفت نه ! خلاصه امروز روز بدي توي مدرسه براي من بود تمام مدت داشتم مي مردمممممم !!!

ديروز الميرا با ياسمن دعواش شد . چون الميرا جديدا پياده مياد خونه منم مي دونستم كه حالا الميرا از اول تا آخر راه مي خواد به ياسمن فحش بده و بد بيراه بگه . هر وقت هم بهش مي گم بسسه ديگه ! مي گه جلوي خودش هم مي گم ! ...منم واسه اين كه جلو گيري از هر گونه غيبت كنم بهش گفتم الميرا مي خواي با من بياي ؟ اونم در حالي كه داشت به ياسمن بد و بيراه مي گفت گفت اصصصصلا خودم مي رم .بعدش گفت دلتم بخواد با من بياي ! منم خندم گرفت ! آخه اون روز بين همه بچه هاجنگ بود ! اين هم آخريش بود و بعد از يه دقيقه كه الميرا رفت و منم داشتم با ياسي و طاهره حرف ميزدم . منم رفتم خونه !

امروز هم كه فقط ادبيات و ديني داشتيم . اصلا واسه همين من به مامانم گفتم نرم مدرسه ! ديدم حالم خوب نيست و درسهامون هم الكين ...! كه چه اشتباهي كردم رفتم ! چون حالم خيلي خيلي خيلي بدتر شد! دفعه ي ديگه در چنين مواقعي نمي رم . با هيچ كس هم مشورت نمي كنم !

فردا امتحان حسابان داريم و عربي مي خواد قواعدو شفاهي بپرسه . وحسابان هوار تا مشق داريم . هندسه هم مشق داريم . 2 صفحه .

خيلي كارهام مونده

حسابان يه چيزايي خوندم . اما ننوشتم . اول عربي مي خونم . بعد حسابان تا ساعت 11:30 بعدشم م يخوابم . واصلا هم به خودم كم خوابي نميدم !

الآن هم مي رم كه عربي بخونم . از 15 دقيقه بيشتر طول نميكشه به اميد خدا !

فعلا باي باي

دوشنبه 17 مهر 85--------16:03

 

سلام . امروز امتحان حسابان داشتيم . من زياد خوب ندادم . اما نمي خوام بهش زياد فكر كنم. چيز هاي مهم تري واسه فكر كردن وجود داره !

عربي كه هر يه نكته كه ميگه يه منت سرمون ميذاره و ميگه فقط به خاطر ما بچه هاي سوم اومده امسال هم تدريس كنه .

راستي مديرمون ديروز سر صف حرف زد . مي گفت نريد دنبال دوست پسر و اين حرف ها و اين كه هيچ كس لياقت شما رو نداره . (اينو كه راست مي گفت !) مي گفت هنر اينه كه موقعيت دوستي رو داشته باشين و طرفش نرين و كنترل روي خودتون داشته باشين . خوب واسه اولين بار ياهاش موافقم . من نمي دونم دوستي خوبه يا نه يا اصلا معنيش چيه !؟ اما ميدونم اينجا ايرانه . مي دونم توي فرهنگ ما جا نيفتاده . و ازش به عنوان يه مسئله بد و طرد شده مخخخخصوصا واسه دخترا ياد ميشه . و اونايي هم كه رفتن دنبالش (اكثرشون) از پدر و مادرشون پنهان مي كنن .كه ديگه اين از همش بد تره . نمي دونم چرا ما آدما هميشه دنبال هيجان هاي خاص مي گرديم ؟! دنبال كاراي يواشكي ؟! فكراي يواشكي ؟! نمي خوام شعار بدم . اما رو راست بودن چيز خوبيه ! تا وقتي همه چيز خوب و پاكه چرا پنهان كاري ؟! از چي مي ترسي كه پنهان كني !؟

جدا از چي مي ترسي ؟! از چي مي ترسيم !؟ دروغ چرا ؟؟

نمي دونم نمي دونم

واقعا نمي دونم .

بي خيال ...!

امروز هندسه منو برد پاي تخته كه گند زدم دقيقا دو تا سوالي كه بلد نبودم رو ازم پرسيد . خيلي حالم گرفته شد ! نمي خواستم اين موضوع رو به روي خودم بيارم . اما من هنوزم كه هنوزه پاي تخته مي رم هول ميشم . خيلي بهتر از قبل هستم . اما تسلطم رو از دست مي دم . نمي خوام تلقين كنم . اما حقيقته با خودم  كه تعارف ندارم .

كارهامون خيلي زياد شده و نميشه همه ي كارها رو انجام داد .

يا نمشه خوب انجام داد .

هندسمون خيييييييييييييييييلي ضعيف و افتضاحه . فيزكمون هم همين طور . به ياسمن وقتي مي گم مدرسه هاي ديگه 6 ساعت هندسه دارن و ما سه ساعت ؛ مي گه خوب ما اينيم . اگه مي خواستيم 6 ساعت داشته باشيم بايد مي رفتيم يه مدرسه ي ديگه . از اين حرفش ناراحت شدم . خوب حداقلش اينه كه مابريم بگيم يه فكري به حال ما بكنن . اگه كسي هم نياد خودم مي رم مي گم ! از اول تابستون تا حالا چهل بار رفتم دفتر مدير چرت و پرت حرف زدم اما تاثير نداشته !

ناراحتم و خسسسسسته !

اصلا امروز از اولش تا حالا من ناراحت بودم .

خدا يه چيزي مي گم ازم به دل نگير نمي دونم ايني كه مي گم درسته يا نه ؟! اما چرا اين روزها هروقت ازت كمك ميخوام همه چي خراب ميشه و هر وقت ازت كمك نمي خوام يا يادم ميره كمك بخوام كمكم مي كني  ؟!!؟ تو كه مي دوني من و امثال من به جز همين هدف تعيين كردن و به هدف رسيدنمون دلخوشي ديگه اي نداريم . اگه به هدفمون نرسيم يا كمكمون نكني كه براي رسيدن بهشون تلاش كنيم كه ميشكنيم ! اون وقت ديگه چيزي نداريم كه بهش بنازيم !! مي دونم كه هيچ كاريت بي حكمت نيست ! اما من جنبه ندارم خداجون . خودت منو ميشناسي . راستي چرا انقدر منو بي جنبه و حساس آفريدي ؟؟؟ مي دوني كه از صفت حساس بودنم حالم به هم مي خوره ! مي دوني كه من شكست ناپذيري رو دوست دارم اما دير يادم ميفته كه شكست ناپذيرم ...اگر زودتر يادم بندازي خداجون ديگه چيزي به نام اشك از چشماي من جاري نميشه . خدايا من به چيزي دل نبستم مگر هدفم . سعي كردم از فرعياتي كه تو دوستشون نداري بگذرم تا به هدفم لطمه وارد نكنم . پس تو هم كمك كن ...چرا با اين همه هميشه نتيجه نميبينم ؟!خدايا من ديدن نتيجه ي خالي رو دوست ندارم . من دوست ندارم چيزي رو بدون تلاش به دست بيارم . من نمي خوام اگر دانشگاه يه جاي خوب برم بدون كنكور باشه . من تلاش رو هم دوست دارم اما خداجون اگر تلاشم يه روزي نتيجه نده . اگر تلاشم اشتباه باشه . اگر ...اون وقت خيلي بد ميشه و تمام اون برجي كه ساخته بودم فرو ميريزه . پس كمك كن خداجون ! كمك كن اگر قراره من يه مهندس عمران خوب بشم ؛ بايد از حالا پايه هاي برجهايي كه ميسازم محكم باشه واگرنه نه تنها برجهايي كه ساختم فرو ميريزه بلكه نميتونم يه خونه كاه گلي بسازم . چون ديگه مصالحشو ندارم . پس كمك كن خدا جون . مي دونم كمكم ميكني . ميدونم اين فكر اشتباهه كه اگر ازت كمك بخوام كمكم نميكني . مطمئنننننم كه كمكم مي كني مطمئنم . و هميشه به اين جمله معتقد خواهم بود كه اگر تنها ترين تنهايان باشم باز هم تو با من هستي! خدايا من هميشه به تو مي گم الآن هم دوباره مي گم قول مي دم اگر يه روز به يه جارسيدم هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت مغرور نشم ...من اينو بهت قول ميدم .

 

ديگه ناراحت نيستم . از حرف ها و فكر هايي كه كردم پشيمونم . مرسي خداجون . مرسي كه هستي . مرسي كه ميذاري باهات مشكلاتمون رو درميون بذاريم . مرسي كه گوش ميكني . مرسي ...!

اميد من و نسترن و ياسمن و الهه و هدي و طاهره و دينا و بنفشه و سارا و ليلا و شبنم و عاطفه و ريحانه و شيرين والميرا و آذين به تو و بزرگي و مهربونيته ...مي دونم كه خييييييييييلي مارو دوست داري ما هم خيلي تو رو دوست داريم . آخه تو خيلي خوبي !

بازم مرسي!

فعلا باي باي 

 

 

دوباره : همون روز : 21:15

 

نمي دونم چرا امروز حس آبغوره ريختنم رو به فلك ميزنه ؟؟

چند روزه چشمام رو زيادي شست و شو مي دم . مي ترسم آب برن !!!

داشتم الآن با يكي از دوستاي خوبم حرف مي زدم . رومينا كه هر دفعه اينجا اسمشو مي گم مي گم يه دختر خوشگل و خوش تيپ و خوش صحبت و ...

خيلي گله ! فوق العاده داره پيشرفت  ميكنه .

بايد خييلي روي خودم كار كنم . من توي اين مدرسه كه هستم خيلي استرس بي خود دارم . يه جورايي حرص همه چي رو مي زنم . اصصلا زياده طلب شدم . حرص مي زنم . سعي مي كنم حسود نباشم . چون اين جوري ديگه همه چيزمو از دست ميدم . اما نميدونم . تو ناخودآگاهم شكل گرفته كه حرص بزن عقب نموني و همين باعث ميشه عقب بمونم. رومينا داشت ميگفت مديرش سر صف گفته شما همتون قبل از اين كه به دنيا بياين ؛ چند تا فرشته بودين . مي گفته شما ها شجاعت به خرج دادين تا حاضر شدين به دنيا قدم بذارين . ميگفته حالا كه شما اين راهو انتخاب كردين و قدم گذاشتين و اومدين ؛ بايد تا تهشو يه راهي برين كه موفق باشين . گفته همه ي آدما وقتي به دنيا ميان با گريه به دنيا مي آن ولي همه ي اطرافيانش بهش مي خندن ؛ اما سعي كنين وقتي ميميرين همه گريه كنن و شما لبخند بزنين !

خيلي حرف جالبيه !

وديگه اين كه امروز رومينا يه حرف جالب زد و اون اين كه اگر تو يه ظرف غذا رو بذاري بالاي يه كوه و تو اين پايين پايينا واستاده باشي و خيلي دور از اون ظرف غذا هيچ وقت نمي توني به اون ظرف برسي و هميشه گرسنه مي موني و در حسرت اون ظرف غذا ! اما اگر ظرف غذا رو پايين كوه بذاري واسه اين كه بهش برسي با اطمينان به طرفش مي دوي ! خييلي مثال جالبيه . هرروز كه مي خواستم بخوابم واسه فردام برنامه مي ريختم : 5ساعت 6ساعت ... واقعا ساعت زياديه و غير قابل اجرا و در صورت اجرا بازدهش خيلي كمه ! در صورتي كه اگر با برنامه پيش بريم همه چي درست ميشه . هميشه بايد از كم شروع كنيم . رومينا مي گفت مشاور مدرسشون بهشون گفته تابستون با يه دختر برنامه ريزي مي كرده دختره گفته من اصصلا نمي تونم بيشتر از 1 ساعت در روز درس بخونم. مرده هم براش برنامه ريخته سه تا 20 دقيقه . بعد از دو ماه اون دانش آموز داره روزي 5 ساعت درس مي خونه . خييلي جالبه ها !! يعني از كم به زياد !!

بابام بالاخره از مسافرت برگشت و داشتم واسش فك مي زدم كه وسطش تلفن زنگ زد . بابام داشت با زن عموم توي شيراز حرف ميزد . كه بعد از 2-3 دقيقه يادش رفت كه من داشتم باهاش حرف مي زدم . مامانم هم كه اين روزها به نظر مياد حوصله ي  شنيدن حرف هاي منو نداره . خودمم ديگه حوصله ندارم انقدر از عقايد و افكارم واسه كسي بگم .چون آخرش منجر به اعصاب خردي خودم و بقيه مي شه .  هرچي بخوام بگم همين جا مي گم ! گاهي فكر مي كنم كاش آدرس اينجا رو هيچ كس از آشناهام و كسايي كه منو ميشناسن نداشتن اما بعدش به خودم مي گم 1) كسي حتي آشناها حوصله نميكنه اينجا رو بخونه . 2) من همينم .بايد من رو  همين جوري قبول كنن . من نمي تونم حرف نزنم . اينجا هم از هرچي بخوام بنويسم ؛ مينويسم . بدون هيچ ترسي . چون ترس مال آدماييه كه به خودشون شك داشته باشن . من حتي اگر يه روز به خودم شك كنم و... اينجا مينويسم . اگر احيانا" يه آشنا اينجا رو خوند و خوشش نيومد مشكل من نيست چون من مسئول افكار اون نيستم . مگه نه !؟

من مي تونم . قول مي دم همي جا ! من موفق ميشم و آخرش خوشبختي رو احساس ميكنم .همون خوشبختي كه خودم دوست دارم ! واسش تلاش مي كنم . قول ميدم . خدايا تنهامون نذار !

فعلا باي باي

 

 

 

سه شنبه 18 مهر 85-------20:15

 

سلام .

واييي نمي دونين چه قدر امروز خوش گذشت ؟!؟!؟!!؟!؟

امروز بعد از دو زنگ فيزيك و خوندن فرايند هم دما و بي دررو و يه زنگ كامي جون و چرت و پرت مباني !! و يه زنگ جبر ؛ با بچه ها ي راهنمايي و دبيرستان رفتيم سينما . فيلم قتل آنلاين . سينما فرهنگ . فيلمه خنده بود !! الناز شاكر دوست جيگرررررر (يا همون نگار خودمون ) ( هر چند فكر م يكنم نگار خوشگل تره !) و شهاب حسيني ( با يه قيافه ي مصحك و موهاي بلند ) و حميد گودرزي و ... توش بازي م يكردن ! از اول تا آخرش همه مردن و به قتل رسيدن ! بي محتوا بود اما باحاليش به اين بود كه اين طاهره ي ديوونه بغل دست من نشسته بود هي مسخره بازي درمياورد تا به يه جاي هيجاني ميرسيد فيلمه همچين هيجان از خودش نشون ميداد . !من كه فقط به حركات اين طاهره ي ديوونه مي خنديدم !!  صد هزار بار هم جاي ياسمن و نسترن رو خالي كرديم . آخه واقعا جاش خالي بود ! توي سينا

(پيام بازرگاني : يك زن از اين دنيا عشقه نيازش ! خدا اونو ساخته از جنس سازش عشق همسر عشق مادر مرامشه نوازش : يك زن راز آسمونه يك زن نور كهكشونه يك زن لطف آشيونه حرفش حرف دل و جونه تو خونه !نازك دله يك زن . سنگ صبوره ! درمون هر دردش اشكاي شوره . اگه يك كوه غم و درده ولي پر از غروره ! يك زن راز آسمونه يك زن نور كهكشونه يك زن لطف آشيونه حرفش حرف دل و جونه تو خونه ! ....)

توي راه سينما هر چه قدر خواستيم شعر بخونيم دست بزنيم جواد بازي دست بياريم نشد آخحه راننده سرويسه خل بود ! گفت خانوم سوت نزننننننننننن !!! بعدش هم رفت گير داد كه ناظممون بياد توي ماشين ما ! اهههههههه !!!!

بچاره ناظممون خيلي زحمت كشيد . منم كه خيلي اذيتش كردم . هر چي گفت ساكت نميشد ساكت باشيم . من رفته بودم واسه شوخي خنده سرو صدا شيطوني كردن . بعدش هم برگشتيم خونه و توي راه هم دوباره با طاهره خيلي حرف زديم خنديديم !! آخه اين فيلمه خيلي خنده بود !! هر چي فحش بود ياد گرفتيم. بعد از فيلم بچه ها دم به دقيقه م يگفتن : كثثثافت عوضي !!! حروم لقمه ي خائن ! البته مثل شهاب الدين حسيني (واسه اين نم يگم شهاب و م يگم شهاب الدين بس هر بار به طاهره مي گفتم شهاب حسيني مي گفت شهاب الدين !!!) و حميد گودرزي بگين خنده دار ميشه .

بعدش هم كه اومديم مدرسه و اونجا هم كلي شربازي در آورديم . من موبايل الميرا رو گرفتم رفتم توي دستشويي زنگ بزنم كه شبنم و ليلا هم اون تو داشتن با موبايل حرف مي زدن .خود الميرا هم اومد .  چهار تايي انقدر خنده دار بود !! وقتي از دستشويي اومديم بيرون بچه هاي سال پايين تر مي گفتن واييييي !!! اينا چهار تايي رفتن دستشويي ! من زنگ زدم به خونه كه زنگ بزنن بگن من بيام خونه كه من حوصله نداشتم مدرسه بمونم . يه ثانيه بعد مامانم زنگ زد و منو از بلند گو صدام كردن و منم سريع رفتم بالا كه وااي معلم ادبيات سال اول راهنماييمو ديدم كه معلم انشاء سال سوم راهنمايي من هم بود ! قربونش برم انقدر خوشحال شدم ديدمش انقدر دوستش داشتم اونم خيلي منو دوست داشت ! كلي جلوي مدير از من تعريف كرد ! منم تند تند مژه هامو كوبيدم به هم !مدير وقتي فهميد كه مامانم زنگ زده بهم گفت زنگ بزن خونه بگو نمياي ! منم زنگ زدم گفتم مامان من بيام !؟ حالا خوبه خودم زنگ زده بودم بهش اينو گفته بودم . بعد فهميدم مهمون داريم و منم اصلا مهمونامونو  دوست ندارم . (پسر عموم كه از دار دنيا به جز غيبت كردن و مسخره كردن و با اون صداش خنديدن هيچ كار ديگه اي بلد نيست !!!)  بعدش اومديم پايين ناظم راهنمايي ها مي خواست توي پيلوت مولودي بخونه ؛ مي گفت دستا بالا دست بزنين تا من بخونم و شما تكرار كنين !!ها ها ما ها تا شروع كرديم به دست زدن خودمون با هم خونديم : رفتم به صحرا ديدم قورباغه گفتم قورباغه دماغت چاقه گفتم قورباغه دماغت چاقه ! رفتم به صحرا ديدم كلاغي گفتم كلاغي... واي خيلي خنده دار بود . من هم كه آدم الكي خوش !! منتظر بودم يكي بگه به افتخار فلاني تا من دست بزنم . عاطفه و الميرا هم خيلي باحال بودن مقنعشونو مي بردن بالا تكون ميدادن مثل لنگ !! انقدر خنده بودددددددددددددد!

بعدش كه يهو معلم ادبيات دوم و سوم راهنمايي جيگر عشقمو ديدم . اون واقعا عشق من بود . تا دم در ديدمش اولين نفر به طرفش پرواز كردم پريدم بغلش كردم خيلي گل و ماه بود جذبه اي داشت كه هيچ كس نداشت . مي ميرم براش .

معلم شيمي و جبر و هركي رد شد هم كلي واسش دست زديم مسخره بازي درآورديم . بعد از غذا مثل بچه خوبا فتيم از ناظممون يه تشكر كرديم خواستيم بريم بالا نذاشت ! بعد كه يهو سرش گرم شد به پيش دانشگاهي هاي پارسال .ماهم يواشكي پريديم بالا مي خواستيم بريم اون كلاسي كه توش تلوزيونه و فيلماي بعد اذونو بببنيم . كلاسمون شده بود مثل كلاس نيكولا كوچوكو همه با ه. حرف مي زدن هيچي از فيلم اول نفهميديم . بعدش كه يه عده از بچه ها رفتن . فيلم دوم رو منو بنفشه و الميرا ديديم . افسانه و گلنوش هم بودن كه اونا يه خرده بعد رفتن .

بعدش هم كه باباي الميرا اومد دنبال من و الميرا . دم در شوهر دختر مديرمون رو

ديديم . الحق كه دخترش قيافش به مامانش نرفته شده مثل باباش . از مامانش بدم

مياد ! يعني احدي نيست كه ازاين زن خوشش بياد . بس كه ما رو از اول راهنمايي

زجر داد .

امروز بعد از زنگ مسخره ي كامي 30 دقيقه يه مشاوره اومد واسمون حرف زد .

 قشنگ حرف زد. يكي از حرف هاش اين بود كه دخترا فقط ذهنشونو مشغول بيخودي ميكنن و كلي از حجم ذهنشونو به بلند پروازي و رويا مي دن .ولي پسرا تا تصميم م يگيرن كاريكنن همون موقع شروع م يكنن و نمي گن از فردا . اگه دخترا 6 ساعت درس مي خونن دو ساعتش مفيده اما پسرا 2 سا عت درس مي خونن نمرشون بهتر از دخترا ميشه .

خيلي حرف هاي ديگه هم زد .

اما من ديگه حوصله نارم اينجا فك بزنم . بيچاره سيمين هر دفعه بهم مي گه آپ هاي كوتاه تري بكنم من توجه نمي كنم ‍ !

 

من برم ديگه

خدايا به خاطر همه چي شكرت . مرسي كه مارو شاد ميكني .

راستي چرا كاري كه اعتماد به همديگرو از هم بگيريم ؟! چرا به حريم خصوصي هاي ديگرون تجاوز كردن ؟! يعني حق داشتن يه دفتر اون قدر زياده كه بايد حتما قايمش كنم كه دست كسي بهش نرسه !؟ از بين رفتن اعتماد از بين رفتن همه چيزه . مگه نه ؟! خودت بگو .

 

فعلا باي باي

 

 

چهارشنبه  19 مهر 85

 

نرفتم مدرسه امروز = امروز مدرسه نرفتم . ساعت 8:30 پاشديم از خواب.ديدم خواب موندم فكر كردم چيز مهمي نداريم نرفتم مدرسه . به جاش بامامانم رفتيم مانتو خريديم . از هفت تير . اون دختره توي اون مغازه هه كه هر دفعه مي رفتم رو هم ديديم . صد هزار مرتبه بهم گفت ماشالله چه قدر چاق شدي! منم بهش گفتم انشالله دفعه ي ديگه بيام لاغر ميشم .

يه مانتو مشكي خريدم . مامانم هم يه مانتو و يه شلوار خريد . مباركمون باشه . ايشالله به شادي و ميمنت بپوشيمش ! ايشالللللللللللله !!!

(پيام بازرگاني : گوگوش داره مي خونه : اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن، اي كه حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من، منو گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه، به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه .باز مياي كه مثل هرروز، برامون دونه بپاشي . منو گنجشكا ميميريم . تو اگه خونه نباشي................؛هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام .بس كه اسم تورو خوندم بوي تو داره نفس هام . عطر حرف هاي قشنگت عطر يه صحرا شقايق ،تو همون شرمي كه از اون سرخه گونه هاي عاشق، شعر من رنگ چشاته، رنگ پاك بي ريايي ،بهترين رنگي كه ديدم رنگ زرد كهربايي، منو گنجشكاي خونه، ديدنت عادمونه ! به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه !)

بابام دوباره از مسافرت اومد . خدارو شكر

 

همين چيز ديگه نشد .

فعلا باي باي

پنج شنبه 20 مهر 85

 

  • امروز امتحان جبر رو گند زدم !
  • امروز لپ الهه رو كشيدم انقدر خوشمزه بود !!!
  • شيمي بهم گفت نمره اي كه پارسال گرفتي كوفتت بشه چون يادم رفته بود عدد اكسايش چه جوري در مياد !!
  • امروز علي (پسر خالم ) اومد خونمون . آخيييييي تمام موهاش داره كم كم سفيد ميشه و ميريزه و همه منتظرن زن بگيره اما نم يگيره ! من فكر مي كنم اين قبلا عاشق شده (كاش ندونيم دست دلش رو نخونيم اگه بدونيم مي دونه ديگه باهاش نمي مونه !!)
  • چيزي از ديروز ديگه يادم نيست (آخه الآن جمعه است ! فعلا باي باي

 

 

 

جمعه 21 مهر

 

  • آزمون قلم چي دادم . حسابان كه فكر مي كردم خيلي سرم ميشه رو گنددددددددد زدم .
  • بالا ترين درصدم فيزيك شد كه فكر مي كردم هيچي سرم نميشه : 88 درصد
  • زبان رو گند زدم 78 درصد
  • آخه خيلي چرتا بود .
  • هدي هم باهام اومد آزمون داديم .
  • با اتوبوس رفتيم و با اتوبوس برگشتيم
  • هدي خيلي خوشگل شده بود
  • عين دانشجو هاي خوششششگل شده بود
  • واسه فردا خيييلي كار دارم .
  • الآن دارم ميرم كارنامه ي آزمونر و بگيرم
  • خدا كنه ........
  • ...اأان با هدی برگشتیم . آزمونم خوب شده بود به غیر از حسابان بقیه رو بد نزده بودم . اما عالی هم نبود . رتبه : ۱۷۴۵ از ۱۴۱۱۹ نفر .
  • فعلا باي باي

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:5  توسط ویدا | 

شنبه 8مهر 85 --------16:55

 

سلام . وقت ندارم چيزي بنويسم ؛ فقط 5 دقيقه يا كمتر ! پس نكته اي مي نويسم :

  • امروز پشت صندلي جلوييم ديدم كه نوشته : آخه خدا ! من نمي خوام كنكور بدم ! مگه زوره ؟!
  • امروز من و الهه با هم از اون كشتي هايي كه هميشه مي گيريم گرفتيم و دوباره در حين گلاويز شدن ناظمه جديده اومد !(چه تصور ذهني خوبي از ما داره الآن !
  • امروز زنگ الهه و ياسي ديوونم كردن !فقط خنديديم و حرص خورديم و آخرش معلم زبانه غير مستقيم دعوامون كرد و آبرومون رفت ! آخه خيلي زن گليه !
  • جمله ي من در مورد الهه زنگ زبان : 1)Im going to kill Elahe , because she is killing me !!                                                                            2) Elahe is going to be a doctor , and she wants to kill the patients !!!

 

  • نمي دونم چرا ب...(يكي از بچه هاي كلاس )ين جور مي كنه ؟؟؟
  • زنگ سوم شيمي داشتيم . تمرين موازنه كرديم و واسه ي فردا بايد بخونيم !
  • زنگ آخر و زنگ پنجم (يعني تا ساعت 16:15) حسابان داشتيم و از اول تا آخر زنگ خنديديم . و الآن تمام حال از بدنم به خاطر اون همه خنده اي كه كرديم رفته .
  • روزهاي شنبه فاجعه است !
  • روزهاي يكشنبه فاجعه تره !
  • خدايا كمكمون كن .
  • مرسي خدا جووووونم .

 

 

      فعلا باي باي

 

 

دوشنبه 10 مهر 85

 

سلام . خوبين ؟؟ منم خوبم مرسي !! زياد وقت ندارم . حييف ! مجبورم يه خرده خلاصه بنويسم .

يه ناظم واسمون اومده كه ميبينيمش مي گيم خورشيد عشق من كجايي تو ؟؟ بر گرد !!! خدا پدر خورشيد رو بيامرزه . اين يكي بنيادي ديوونيست !!! صبح ها بهش سلام مي كنيم جوابتو نميده ! امروز من و ياسي و الهه بهش سلام كرديم . جوابمونو نداد . بعد ياسي با تاكيد بهش گفت :  سلامممم !! بعد اونم گفت : عليك !

وااي انقدر خنديديم ! بازم مي گم صد رحمت به خورشيد ! حداقل نمي گفت بايد صف ببندين !! اين يكي هرروز ما رو مي كشونه سز صف ! مي گه بايد هر روز يه كلاس بياد برنامه اجرا كنه قرآن بخونه ورزش بده !! ديوانه است !! بابا ما درس داريم چرا نمي فهمي ؟؟؟؟؟ انگار دبستانيم !!

خوب بي خيال اين حانومه !!

بچسبيم به خودمونو خل بازي هاي خودمونو .... !!

امروز زنگ تابالوگا (عربي ) به الهه به شوخي گفتم : ببين چه جورابم قشنگه !اونم جورابمو ديد زد زير خنده ! آخه جورابم رنگش سبز فسفريه منم عاشق اين رنگم (البته من همه ي رنگارو دوست دارم !) اومدم يه جمله بگم حال الهه خوب شه (آخه طفلك گشنش بود !) اولين چيزي كه ديدم جورابم بود !! بعد به الهه گفتم ببين چه خطم قشنگه و دفترمو بهش نشون دادم ! گفت نمي گيرمت ! نمي خوامت ! گفتم چرا؟؟؟ موهامو ببين !! مثل شبق سياهه !! هنوزم نميگيريم ؟؟به خدا زن خوبي برات ميشم ! گفت موهات مثل پر كلاغ زشته ! و خلاصه حالمون بهتر شد !

واي امروز تابالوگا بهم گفت فعل خاف رو براي للمخاطبين صرف كن ! منم گفتم خفتم ! (kheftom)يهو تابالوگا زد زير خنده !! آخه صرف اين فعل خيلي خندست هر صيغه اش يه جوري خنده داره !

زنگ هاي عربي و شيمي و زبان و ادبيات و زبان فارسي ما و تجربي ها با هميم . واسه همين همش اسم الهه رو ميارم . كلاسي هم كه ما توش ادغام ميشيم ازاين صندلي تكي ها داره ! الهه هم امروز دم به دقيقه دستشو مي گذاشت روي دسته ي صندلي ياسي و ميز ياسي كامل بر ميگشت و همممه ي وسايلش مي ريخت زمين و آي حرصي مي خورد خنده دار ! و من و الهه هم بهش ميخنديديم !

زنگ حسابانم كه ياسي ديوونه منتظر فرصته كه منو مسخره كنه ! همش كلشو مي چرخونه چشماشو چپ مي كنه مي گه تو اين جوري مي كني !!! ميگم يه بار ديگه مسخرم كني خودت مي دوني اونم دوباره هر هر مي زنه زير خنده ! ياسي ميكشمتتتتتتتتت !!  اين جمله رو به خنده بخون: اعتماد به نفسمو مياري پايين !!!

راستي هر چه قدر كه پارسال معلم هندسمون رو هوا درس ميداد و سوالاي (بعضي وقت ها ) سخت ميداد اين معلم امسالمون آروم آروم و يواش يواش برات درس مي ده ! گاهي حرصم در مياد . ولي آرامش دارم سر كلاسش تنها ترسم از اينه كه ميبينم سطح هندسمون افتضاحه و امروز الهه گفت معلم فيزيكه هم افتضاحه و ....خلاصه گاهي دلم شور مي زنه و گاهي هم رگ بي خيالي ميگيره منو .

خوب ديگه من بايد برم .

راستي يه چيزي

خدايي خدا خيلي بزرگه كه اجازه ميده باهاش حرف بزنيم . نه ؟ مي تونست اينو به ما اجازه نده ! ما هميييشه يكي رو داريم كه باهاش حرف بزنيم . به نظر شما اين نعمت بزرگي نيست ؟؟

واينكه سوره ي حشر رو خيلي دوست دارم .

 

راستي امروز ياسي و الهه هر كدوم عكس منو به شيوه ي مضحكي كشيدن و اسباب خنده رو زنگ تابالوگا فراهم كردن !

قربون همه ي آدماي خوب برم

فعلا باي باي !!

 

 

سه شنبه 11مهر 85---------19:25

 

سلام به هر كي مي خونه اين خاطره ها رو و سلام به ويدايي كه چند روز و چند سال از وقتي اينا رو مينويسه بزرگ تر شده !!

چه جمله هايي مينويسما !!خندن !

خوب امروز ما زنگ اول و سوم فيزيك داشتيم . معلم فيزيكمون افففتضاحه !!از اول تا آخر كلاس چرت و پرت حرف مي زنه و خاطره تعريف مي كنه امروز توي كل زنگ فقط 7 تا مسئله مسخره حل كرديم !!نميشه هم اعتراض كرد ! چون مدير ما اهميت نمي ده !

امروز نوگل رو ديدم . همسايه ي نسترن اينا كه مامانش پرتغاليه و خيلي خوشگله خودش . عين اروپايي هاست قبافش ! چه دختر خوبيه از طرز حرف زدنش خوشم ميمود با اعتماد به نفس صحبت مي كنه .

زنگ دوم هم كامي جون داشتيم كه من از اول تا آخر با ياسي گفتيم خنديديم . آخه حالم از اين زنگ به هم مي خوره . كامپوتر نيست كه ! تاريخه ! ما اينا به چه درد مون مي خوره ؟ مخصوصا الآن !! ما درس داريم كنكور داريم بدبختي داريم !!

واي فردا امتحان شيمي داريم هنوز هيچي نخوندم ! مي رم مي خونم . الهي به اميد تو !

 

راستي اين جمله قشنگه نه ؟ : ((خدايا توي دل آدما حسد و بخل رو قرار نده ! واقعا تو رئوف و مهربوني ! )) من خيلي سوره ي حشر رو دوست دارم . اينم يه آيه از اونه كه من به زبون خودم نوشتم .

روزه كه ميشم تمام وقت مفيدم ميره . يعني تمامش كه نه ! يه مقداريش !

راسستي اين جمله رو ننيسم ميتركم: از مردهاي هوس باز منزجرم ازشون منزجرم مي خوام بكشمشون حالم ازشون به هم مي خوره كثافتاااااااااااااااااا  ! امروز يه چيزي شنيدم حالم به هم خورد ! آخه كثافتا چي فكر كردين ؟؟؟ اسم مرد رو هم روي خودتون ميذارين بدبختاي بيچاره ؟ از شما ضعيف تر هم كسي هست بيچاره هاي بدبخت !؟؟!؟!؟!؟!؟ ذليل و بدبختين خودتون هم نمي دونين !! اسم مرد رو هم روي خودتون ميذارين نامردا !؟؟!؟! ازتون منزجرم ! مي دونم كه ميبينين نتيچه ي كاراتونو ! مرده شور اون قانوني رو ببرن كه به شما رو داده ! مرده شور اون ... پدر سگي رو ببرن كه به خاطر هوس خودش ميره ميشينه قانون وضع ميكنه ! فقط از دين ريش گذاشتن و اجبار و چادر رو بلدن ! آشششششششغالا كي ميشه كه ببنيم دارين ميسوزين ؟؟؟ كي ؟؟؟؟

 

اخيش راحت شدم !

البته نه خيلي راحت !! مگه ميشه راحت بود !؟؟!؟!!

امروز چيزي رو شنيدم كه حالمم به هم خورد ...بي خيال ! خدا اون بالاست خدا ميبينه . خدايا نذار بي عدالتي اين ريش پشمي هاي فرصت طلب و دزد تو زندگي ماها بيفته .

 

بيخيال !

امروز الهه تعريف ميكرد را جع به داداشش ! ميگفت جمعه واسه اولين بار توي زندگيش روزه گرفته ! نماز هم بلد نبوده بخونه ! امسال كنكور داره ها !! واي انقدرخنديديم با الهه . مي گفت هي بهش ميگيم قل هو الله و احد الله و صمد ...ياد نمي گيره ! داره تشهد م يخونه . م يگه اشهد ان لا اله الا الله ...ا ؟؟ بقيه اش چي بود ؟!؟ حالا وسط نمازا !! واي انقدر خنديدم !

امروز الميرا توي راه برگشت به خونه تعريف مي كرد كه يه شب توي خواب داشته راه ميرفته . مامانش صداي راه رفتن نيشنوه ميره ببينه كيه تو يخونه توي تاريكي ؟ ميبينه الميراست ! صداش ميكنه الميرا ؟!؟!؟!!!؟ الميرا هم توي خواب در ميره ميره توي رختخوابش مي خوابه ! يعني دقيقا مي دوئه !! J صبحش هم چيزي يادش نبوده ! انقدر خنيديدم ! واي امروز من و الهه از گشنگي هر دومون رو به موت بوديم . من كه سحري هم خواب مونده بودم .

آخه كدوم آدمي ساعت 2 م يخوابه م يتونه 4 پاشه ؟!

نمي تونم ديگه !

توي خونه ي ما فقط من واسه سحري پا ميشم . تازه كلي خودمو تحويل ميگيرم واسه خودم چاي دم  ميكنم و نوش جان ميكنم .

 

خوب من برم .

از ساعت 8 شب شروع مي كنم به شيمي خوندن .

نمي دونم كي تموم ميشه ؟؟

خدايا به اميد تو

به من و نسترن و ياسمن و الهه و الميراو هدي و بنفشه و ليلا و سارا و شبنم و عاطفه و شيما و پرنيان و ريحانه و ديناو طاهره و افسانه و آذين و آتنا و ... و خلاصه همه ي  اونايي كه ميخوايم به يه جا برسيم كمك كن خواهشا" ! مرسي خدا جون . تو خيلي بزرگي لطفا كمكون كن ! مرسييييييي !

فعلا باي باي

 

بعدا : همون روز : نيمه شب : 00:12

 

  • حالم از پسرا و مرداي 1) خاله زنك و 2) بچه ننه : به هم مي خوره !!!
  • شايدم نبايد الآن مينوشتم همون روز ؛ چون الآن ديگه جزء فردا محسوب ميشه !
  • شيمي تا يه جايي خوندم اما هنوز خيلي مونده !
  • تمومش مي كنم !
  • دوباره باي باي !

 

 

 

چهارشنبه 12 مهر 85

 

امروز شيمي امتحان داشتيم . معلممون از يه قسمتي سوال داده بود كه هممون به جز سارا و ليلا يادمون رفته بودبخونيم . ولي من تغييرات فاحشي كردم و اين كه بعد از امتحان اصصصلا به خاطر اين كه امتحانمو بد دادم ناراحت نبودم . خود معلمه هم همينو ميگفت . يعني ميگفت مهم اينه كه اشكالامونو بفهميم . راست مي گفت !

زنگ اول هم تاريخ داشتيم كه معلممون نيمود و به جاش يه معلم جوون آوردن كه واسمون حل مسئله ي حسابان كنه ! اصلا هم به درد نمي خوره . البته نه اصصلا اصلا اما خوب ما بيشتر بايد به فيزيك و هندسمون برسيم كه معلمش زياد خوب نيست ! معلمش صداش شبيه معلم رياضي پارسالمون بود . ياسي مي گفت : اههههههههه صداشم كه شبيه اون نكبته ! آخه ياسمن خيلي از معلم رياضي پارسالمون بدش ميومد ! البته من نه ! چچون معلمه واسه من خوببود . انقدر رومون فشار آورد و 100 تا 100 تا تست ميگفت حل كنيم كه من كه رياضيم تا سوم و اول افتضاح بود تقريبا خوب شد ...بي خيال !!

زنگ ورزش هم خيلي خنديديم . معلمه داشت واليبال ياد ميداد . مي گفت توپ كه بهتون مي رسه با پنجه هاتون محكم نگهش دارين پاس ندين . واي هر وقت نوبت من مي شد من پاس ميدادم . بهم گفت دفعه ي ديگه اين جوري كني نمرتو كم مي كنم . منم كه حواس پرت دوباره زدم زير توپه ! بعد پشت سرش بلند گفتم : اييييييييي وايييييييي خداي من !!!!!!!!!! آخ آخ انقدر مسخره بود ! الميرا تا آخر زنگ منو مسخره كرد ! تا آخر زنگ چيه تا فرداش ! (آخه الآن جمعه است كه دارم خاطره مينويسم !)

ولي خييلي خنديديم . نمرمو هم كم نكرد . ولي اين قسمت خيلي خوش گذشت . منم كه امروز افتاده بودم رو دور آهنگ خوندن . از آهنگ سام گرفته تا آهنگاي صد سال پيش گوگوش و افتخاري و در گوش ياسي و دينا خوندم و حالشونو گرفتم با اون صداي قشنگم ! ياسمن به آهنگاي كه شكيلا و حميرا و گوگوش (قديمي هاش ) و ... ميخونن مي گه آهنگاي خزي ويدا پسند ! گاهي فكر مي كنم اگر نسترن اين مدرسه بود خيلي بهمون بيشتر خوش مي گذشت . اين روزها اكثر خنده هامونو اجباري مي كنيم . نسترن يه صفت خوب داره و اون اين كه تويجمع هميشه سعي مي كنه به همه خوش بگذرونه . دلم خيلي براش تنگ شده . خيلي زياد !

 

فعلا باي باي

 

 

پنجشنبه 13 مهر 85

خوب مثل اين كه امروز به خاطر اين كه سيزدهم بود نحس هم بود !!

سه تا امتحان داشتيم . فيزيك ديني جبر .

فيزيك همرو بلد بودم . فقط يكي از سوال ها نوشته بود انرژي دروني رو در مورد فرآيند هم حجم بررسي كنيد . من از معلمه پريدم منظورتون انرژي درونيه يا تغييرات انرژي دروني واون هر دو بار به من گفت انرژي دروني . بعد از امتحا دوباره ازش پرسيدم مي گه نه  !!  تغييرات انرژي دروني . انقدر اعصابم خرد شد ! خدا مي دونه ! آخه زور بود اين كه نمرم كم شه !

زنه كم داره بعدشم مي گه نه ! براي مستمر يه نمره رو ميذارم كنار . خوب شايد من بقيه امتحانامو خوب ندم ! همين يه دونه اي ك م تيونستم خوي بدم هم تو نذاشتي كه !!

زنگ دوم جبر داشتيم . اينو خوب دادم . شدم 75/4 از 5 كه بهم داد 5 ! ياسمن كلي حرص خورد كه حالا چند ميشه و اين حرف ها و همش گفت كه واييي من گند زدم . بعد كه نمرش اومد فهميديم كه شده 5 !! آخه ياسمن اين همه استرس بيخود واسه چييييييي ؟؟؟؟؟؟؟ ياسمن م يگه استرس قبل از امتحان خوب نبست اما استرس بعد از امتحان مهم نيست ! من گفتم دوتاش ! قبل امتحان خوب نيست بعد از امتحان هم خوب نيست ! آخه بعد از امتحان استرس داشتن به درد كئفت هم نمي خوره !

تازه ياسمن كه امتحانشو خدارو شكرخوب داده بود .

 

ديشب فقط 2-3 ساعت خوابيدم تمام شب داشتم ديني فيزيك و جبر مي خوندم . پدر سوخته ها تمو نميشدن كه !

آآخرش ديني امحان نگرفت گفت ميپرسه . از سه نفر پرسيد كه يكيش من بودم و منم كه به خاطر كم  خوابي ذهنم كار نمي كرد يادم رفته بود كه اطلاعت بيد جامع و شامل بشن يعتي چي ؟! اتفاقا اينو خوب مي دونستم . حيف شد ...بي خيال شدم 5/1 از 2 .

 واااییییی راستییی !! امروز از پله های مدرسه با سر سر خوردم پایین ! مرگ رو جلوی چشمام دیدم !! همون لحظه در حین جیغ زدن داشتم آرزو می کردم بمیرم اما فلج نشم رو دست مامان بابام بیفتم ! خدارو شکر چیزیم نشد واگرنه خیییییییییلی بد میشد . خدایا مرسی مرسی مرسی مرسی !

راستي يه جاي كتاب ديني نوشته يه عده براي دستيابي به آرامش به بيرون از خود متصل ميشن مثل بيماراي صعب العلاجي كه به قرص مسكن رو ميارن !

شيرين پرسيد اين يعني چي ؟ معلمه هم گفت مثل بعضي ها كه شاد نيستن و درونشون آرامش و رضايت خاطر ندارن بعد واسه اين كه شاد شن مثلا آهنگ شاد ميذارن ميرقصن ! آخه من دقيقا همين جوريم ! تا يه خرده احساس دپرس بودم م يكنم چند تا حركت جلف واسه مامانم در ميارم و  اداي آدماي شادو در ميارم !

يعتي واقعا اين شادي نيست !؟

آخه من آرامشو وقتي به دست ميارم كه بفهمم توي درسهام ديگه مشكلي ندارم !

در حالي كه خيلي مونده تا به اون موقع برسم .

 

خدايا فراموشمون نكن !

مرسي

 

ويدا

 

 

جمعه 14 مهر

 

فردا حسابان و شيمي امتحان داريم + زبان !

 

چيز ديگه هم ندارم بنويسم جز اين كه : زندگی خوبه منم خوبم مدرسه خوبه ...خدایا کمک کن !  نذار احساس شکست کنیم ! مرسی........... تو بهترینی !

-------------------------------------------------------

 

 

دوستان گلم در اولین فرصت میام وبلاگای خوشگلتون رو می خونم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:14  توسط ویدا |