![]() |
![]() |
|
|
ای جااااااااااانم الان داشتم مطالب وبلاگم رو می خوندم ... خدایا چه لحظه های بینظیری داشتیم ما با هم ... منو نسترن و یاسمن و نگار و الهه و ملیکا و المیرا و ریحانه و طاهره و .... چه روزای بی نظیری دلم برای اون لحظه ها بی نهایت تنگ شده . چیزی که خیلی خوشحالم می کنه اینه که الان هنوز همه با هم دوستیم . هنوز من و نسترن خیلی زیاد همدیگرو می بینیم ... فقط یه خرده بزرگ تر شدیم :) نسترن همیشه برای من دقیقا مثل خواهر بوده و مونده و حتی از خواهر برام عزیز تره .
الان دیگه هر دومون دانشجوییم . من عمران می خونم و نسترن معماری :) هر دومون راضی هستیم ... وقتی نظرات دوستامو خوندم خیلی خوشحال شدم . چه دنیایی داشتیم روزی n بار وبلاگمو چک میکردم که ببینم آیا نظری اضافه شده یا نه . می دونم دیگه کسی از قدیمیا نمیاد این جا سری بزنه . ولی از ته دلم برای همه ی خواننده های این وبلاگ که یه زمانی با نظراشون دل ما دو تا رو کلی شاد می کردن آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 23:38 توسط ویدا |
|
|
سلام
راستش نمی دونم چطوری و از کجا شروع کنم جو مدرسه ی جدیدم خیلی فرق داشت با مدرسه ی قبلیم.اولین سالی بود که با معلم های مرد کلاس داشتم.مدیرمون مرد بود کلا همه چیز فرق کرده بود .سوم که تموم شد فقط دو هفته تعطیلی داشتیم .یعنی دو هفته بعد پیش دانشگاهی شروع شد.این سال با همه ی سختی هایی که داشت با اون همه درس های سخت و پر استرس .با این که هیچ تفریحی در کار نبود ولی بهترین سال تحصیلیه من بود.همه چیز این سال قشنگ و جالب بود .تنها سال تحصیلی بود که همه ی معلمامو دوست داشتم.(البته از دو تا از معلمامونو دوست نداشتم .ولی الان دلم برای همون دو تا هم تنگ شده و دلم میخواد دوباره ببینمشون) تو این سال واقعا معلما برامون زحمت کشیدن کلاس داشتن با اونا برای همیشه واسم یه افتخاره .دلسوزی و از خود گذشتگی رو واقعا توشون میدیدی .کاش میشد یه بار فقط یه بار دوباره ببینمشون و ازشون به خاطر همه ی زحمت هاشون تشکر کنم. کنکور هر چیزیش که بد باشه حداقل باعث میشه که ادما به هم نزدیک تر بشن .همیشه تو شرایط سخت ادما با هم مهربون ترن برا هم بیشتر دل می سوزونن و همدیگر و بهتر میفهمن. آخرای اردیبهشت کم کم کلاسا تموم شد و از اون به بعد تا روز کنکور برام مثل جهنم گذشت هر روز روز شماری میکردم کی این کنکور و میدم و از استرس و درس راحت میشم . بالاخره روز کنکور رسید چه روز مزخرفی بود .حاصل همه ی تلاش های ۱۲ ساله ی تحصیلت خوصوصا سال پیش دانشگاهی که روز و شب زحمت کشیده بودی و باید تو ی ۴ ساعت نشون میدادی. فعلا تا همین جا بسه بقیشو بعدا دوباره میام می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:14 توسط نسترن |
|
|
سلام به همه ی جیگرای خودم.فکر نمیکم کسی منو یادش باشه من اخرین باری که تو این وبلاگ نوشتم دوم دبیرستان بودم.الان دانشجوام.اون موقع ای که ما قرار بود با هم این وبلاگ و بسازیم دو تا دوست صمیمی بودیم دو تا هم کلاسی که هر روز با هم بودیم با کلی خاطره های مشترک .خاطره های مشترکی که تو این وبلاگ مینوشتیم.چه روز های خوبی بود.اما الان هرچند کم با هم حرف هر چند که خیلی کم همدیگر و می بینیم اما با هم صمیمی تریم همدیگر و بهتر می فهمیم.راستی از این به بعد سعی میکنم یه دستی به سر و روی این وبلاگ بزنم.سعی میکنم چیزایی بنویسم که خوشتون بیاد .به ما سر بزنید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:35 توسط نسترن |
|
|
سلام به همه ی دوستان گلم
خوبین ؟؟ منم خوبم اومدم کافی نت که فقط یه آپ سریع بکنم ....انقده خاطره های توپ از پیش دانشگاهی دارم که خدا می دونه . همرو بعدا میام تعریف می کنم دلیل اصلیم که اومدم آپ کنم این بود که یه مطلب جدید بهتراز مطلب قبلی رو گفته باشم . آپ قبلی که ماه ها پیش کرده بودم رو اصلا دوست ندارم من این جوری نیستم که بشینم هی از خودم بگم دلیل پست قبلم هم فقط همین بود !و مطمئنم آدم وقتی به خودش یا به هر چیزی مغرور میشه نتیجشو کاملا می بینه ... فکر می کنم که الآن میرم پاکش می کنم در مورد کنکور که چی میشه هیچ دیدی ندارم . ولی سال پیش دانشگاهی سال فوق العاده ایه ! بی نهایت خوش میگذره ! دستم توی تایپ خیلی خیلی خیلی خیلی کند شده باید زودتر برم ... یه نفر توی نظرای شخصی دفعه ی قبل زده بود که خیلی دوست داره رتبه ی کنکورش از ما بهتر شه که رومونو کم کنه ...آخی منم امیدوارم همین طور شه تو خوب شی ما هم خوب شیم . من فقط از خدا می خوام که به همون اندازه ای که تلاش کردم نتیجه ببینم ...که مطمئنم می بینم . حالا هر جوری هر جا ...هر جا که صلاح می دونه خود خدا جوووووونم از همه ی کسانی که نظر دادن و با نظراشون خوشحام کردن ممنونم ...دیر وقت شده و هوا تاریک بهتره برگردم خونه اگه اینجا رو خوندین برامون دعا کنین فعلا بای بای
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:43 توسط ویدا |
|
|
الآن بيشتر از هر چيزي دلم مي خواد حرف بزنم . دلم مي خواد يه خرده از خودم بگم .همين جوريييي !!پيش دانشگاهيم شروع شده .برنامم يه خرده فشردست نگار جونم از هند اومده و چند وقته خيلي خوش ميگذره . فكر مي كنم خيلي دوستاي خوبي واسه هم هستيم . از اون دوستي هايي كه هيچ وقت از بين نميرن ... دارم دوباره بهش عادت مي كنم ولي اون تا يه هفته ديگه ميره . نمي دونم شخصيتش خيلي خاص و مستقله ...واسه ي خودش زندگي مي كنه و به احد الناسي كاري نداره .زندگيش هم در يه جهت مي گرده و اون اين كه بهش خوش بگذره . و به خواسته هاش برسه .مي گم واسه خودش زندگي مي كنه يعني واقعا اين طوريه ...يعني كاري نداره ديگرون چه نظري دارن .منم واسه خودمم ولي يه جور ديگه طوري كه نظر ديگرون هم تا يه حدي واسم ارزش دارن . واسم مهمه كه هم خودم از خودم راضي باشم هم بقيه (يعني پدر ومادرم ) ميگم يعني پدر و مادرم چون زياد كس ديگه اي نيست ...فاميل دور و در و همسايه زياد هست اما نه در اون حدي كه شبانه روز با هم باشيم . يا خيلي صميمي باشيم . اونا هم به جاي خود چيز بدي از من نديدن (چون مطئنم مي گم) فاميل هاي نزديمون هم به جز يكي از عموهام بقيه شيرازن . خواهر ندارم اما دوست زياد دارم . اينم بگم كه خيلي از دوستام برام مثل خواهرن !خودم آدم آزادي هستم .محدويت هايي كه خيلي هاي ديگه دارن رو ندارم اما خودم بيشتر از هر پدر و مادري واسه خودم محدويت گذاشتم تا حالا هم خوشبختانه به هيچ شخص مذكري مجال صحبت ندادم . از همه چيم واسه مامانم مي گم از در و ديوار و مدرسه و فاميل و ...توي بزرگيترين تصميمات زندگيم مامانم باهان همراهي كرده اگه يه روز يه پسر چيزي بهم گفته اول خودم با عقلم بسته به شرايطم حلش كردم بعد از مامانم و (وبعد از دوستام كه همون خواهرام هستن ) كمك خواستم و در موردش صحبت كردم . يه زماني وقتي مثلا دوم راهنمايي اين حدودا بودم فكر مي كردم نميشه هيچ وقت به مامانم نزديك بشم و خارج از محدوده ها باهاش حرف بزنم . اما كم كم وقتي تصميم گرفتم خيلي راحت باشم خيلي راحت شدم و به همه توصيه ميكنم به پدر و مادر شون خيلي نزديك بشن چون هيچ كس نمي تونه به اندازه ي اونا توي باز كردن گره هاي زندگي كمكشون كنه ... اگر هم احيانا پدر يا مادري اين جا رو ميخونه بهش توصيه ميكنم با بچش (مخصوصا اگر دختره با مادرش) خيلي دوست باشه ...زوووود تو ذوق بچه نزنيد اگه مي بينيد طوري شده يا الآن دخترتون در يه شرايط خاصه يا پسري بهش پيشنهادي داده و ... و ... و.... عصباني نشيد درسته كه بچتون پاره ي تنتونه و دلتون مي خواد بههترين شرايط و بههههترين زنگي رو داشته باشه اما اونم راه داره با توسري زدن و ممنوع كردن و دعوا كردن و تحقير كردن نه تنها فرزندتون رو از خودتون دور مي كنين بلكه باعث ميشين بيشتر توي اون مشكل غرق بشه و از اين بترسيد كه ممكنه گول هر شخصي رو بخوره به هر كس و ناكسي رو بده ...همون دردي كه الآن بيشتر دختراي ساده ي جامعه ي ما بهش گرفتارن .....و من اگر تا حالا گرفتار نشدم اول لطف خدا بوده ..دوم هم لطف خدا بوده كه بهم قدرت راحت بودن با پدر و مادرمو داده .... پدر قدرت حلاجي كردن داره و مي تونه با يه نظر هم جنس خودشو بشناسه . چرا با غيرت و تعصب بي جا دختر خودتونو بدبخت ميكنين مي تونين خيييلي بهتر از اين عمل كنيد . اين حرف رو من به همون پدر و مادر ميزنم : يه روز يه پسر با شرايط نه چندان بد از فاميل اومد هر نوع حرف احساسي كه ميتونست بزنه زد و با ممانعت شديد از طرف من روبرو شد ... توي اون لحظه فقط يه چيز باعث شد تحت تاثير حرف هاش قرار نگيرم و اون اين كه ياد مامانم افتادم . فكر كردم اگر الآن مامانم اينجا بود در مورد اين قضيه چه نظري داشت ! ياد اين افتادم كه الآن تمام اين حرف ها تموم شده و دارم ماجرا رو براي مامانم تعريف مي كنم ...چه قدراحمقانه به نظر ميرسد كه من بخوام به مامانم بگم مامان فلاني فلان حرف رو زد و منم بهش جواب مثبت دادم !! براي همين در همون يه لحظه همه چيز درست پيش رفت ... و الآن كه بالاخره مدتيه ازاون موضوع مي گذره با تمام وجوووودم خوشحالم كه به اون شخص اون جوابو دادم و خودمو بدبخت نكردم ...يه دختر 17 ساله از زندگي چي ميفهمه كه بخواد واسه يه عمر زندگيش تصميم گيري كنه !؟ اينو گفتم كه به اون سري از پدر مادرهاي زيادي تعصبي بگم با اين روش نميتونن كمك زيادي به سرنوشت بچشون بكنن . اينو گفتم براي خودم كه يادم نره كه اگه يه روز مادر يه دختر مثل خودم شدم در حقش ظلم نكنم و باهاش دوست باشم تا باهام دوست باشه و زندگيش خراب نشه ...كه اونم مثل خودم با عقلش واسه زندگيش تصميم بگيره ... سخت گيري خوبه اما در اين حد كه با دليل و منطق به بچشون حالي كنن چرا نبايد داره ميره تو خيابون هوار تا آرايش كنه يا چرا نبايد توي فلان مهموني فلان لباس رو بپوشه ...نه اين كه بگن بچه غلط مي كني اين جوري از در بري بيرون اين كارا رو مي كني مي ري بيرون كي رو ببنيي ؟؟اون بچه ي بيچاره هم اگر با كسي قرار هم نداشته باشه به فكرش ميفته كه اون كارو كنه ...اصولا تمام ذرات جهان به بي نظمي ميل دارن (اينو توي شيمي هم خونديم ) ! همه دوست دارن به منفي و مخالف سوق پيا كنن . براي همينه كه وقتي مادر به بچش ميگه دست به چاقو نزن دستتو ميبره بچه دوست داره ببينه چاقو چيه و اصلا ميل داره به سمتش بره ...وقتي به بچه ي كوچيك ميگي فلان كاو نكن مي كنه و به كسي كاري نداره ! اينو ميگم چون واقعا ديدم يه عده از پدر و مادرها اينجورين ...و اين غلطه ...يا اين كه من فكر مي كنم اين روش غلطه ! بگذريم من بايد برم سراغ درس و مشقم . براي فردا بايد شيمي بخونم. فيزيك 15 تا تستم مونده و ديني هم بايد دو درسو بخونم . تازه از بيرون با نگار برگشتم . خيلي دوست دارم ايران بهش خوش بگذره اون شب با هم رفتيم شهر بازي كلي حال داد . ترن هوايي هنوزم به نظرم از همه چيز وحشتناك ترمياد . رنجر خيلي خفن بود ولي حال داد . نگار وقتي مي ترسه برخلاف من جيغ نميزنه فقط حرف مي زنه وميگه واي چه وحشتنكه و من ديگه غلط بكنم سوار اين بشم و ...انقدر بانمكه ...اگه بره دلم خيلي براش تنگ ميشه ... از دبستان تا حالا با هميم . ولي من با تمام وجوووودم جييييغ ميزنم . كلا من همه ي احساساتم رو بروز مي دم (دست خودم نيست ) اگه بخوام بخندم از خنده مي ميرم و نمي تونم جلوي خندمو بگيرم . جلوي گريمم نمي تونم بگيرم . از هز چي خوشحال يا نارحت ميشم هم ناخواسته بروز ميدم واگه كسي دوستم باشه با هر حالتم مي تونه بفهمه الآن چمه ؟؟ و اين كه در عوض هيچي تو دلم نمي مونه ! همينيم كه هستم ! تا وقتي هم كه كسي حرصم نده يا اذيتم نكنه وااااقعا كاري بهش ندارم ! اما اگر ببينم يه دوست يا هركس داره بهم ضربه ميزنه رك بهش مي گم و ازش دليل مي خوام .از نظر دوستام تقريباساده ميام از نظر فاميل معموليم . واسه خودم خييلي خوشم و خيلي وقت ها سعي مي كنم به ديگرون هم شادي بدم ...از غر زدن و غر شنيدن و شنيدن كلمه ي خوش به حالت و غيبت كردن و تهمت زدن هم منزجرم ... عاشق آدماي يه رو و راحت و خوشم ...اونايي كه انرژي مثبتن اونايي كه اعتقادات خودشونو حفظ كردن و براي اعتقادات بقيه ارزش قائلن . خوب ديگه من برم...خيلي حرف زدم ميدونم ! اما گاهي آدم دلش مي خواد همينجوري ييييييييييييهو از خودش و برخي عقايدش حرف بزنه اگه اينجا دفتر منه منم مينويسم ...تازه چه حالي ميده يه عده هم حرفاتو بخونن . نه ؟ در آخر هم به عنوان پيوست بگم دلم براي نسترن واقعا تنگ شده ...فكر كنم الآن خيلي درس داشته باشه نميدونم بهش زنگ بزنم يا نه ؟؟ ديشب هم يه سري از پستهاي وبلاگو خوندم نتيجه گرفتم نسترن واقعا دختر خوبيه . يه جاهايي كه من نميتونم خيلي خانومانه و با از خود گذشتگي عمل كرده ...نمونش رفتن اكيپي با بچه ها به سينما و رستوران در روز آخر تابستان پارسال ! درسهام موندن ! ميرم بعد از نمازم بخونمشون... خدايا تو بزرگي و آگاهي به هر چه درون ذهن من ميگذره ...خدايا ازت خواهش مي كنم همه ي ما رو به همون راه و راست و روشني هدايت كني كه رستگاري و خوشبختي مارو درهردو عالم به دنبال داشته باشه ...خدايا به اندازه ي تمام كائناتت شكرت .ازت ممنونم ...به خاطر همه چیز ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:9 توسط ویدا |
|
|
هیچ نمی دونم الآن می خوام دقیقا چی بنویسم ؟؟!
هیچی دیگه اینو از الهه یاد گرفتم . که هیچچچچچچچچی رو واسه خودم نپیچونم ...یعنی بگم خوببب ...تموم شد . بسه بریم سراغ ... به قول اسکارلت : فردا درمورد این موضوع فکر خواهم کرد الآن فقط دوست دارم انرژیمو بگذارم روی اثبات تواناییهام ... توانایی هایی که اگه بخوام فعال بشن بی شک می شن و من با وجود هر سختی اونا رو فعال می کنم ... یادم نمیره که من همیشه از منفعل بودن بدم میومده ...از آدمای منفعلی که به زمین و زمان غز می زنن و همه چیز رو مسئول بدشانسی خودشون می دونن خوشم نمیومده و نخواهد آمد...پس قرار نیس من این جوری باشم . پس بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت ... رو پر پرنده... رو ابرا ...روی برگ ...روی موج ... روی دفتر موج ..رو دریا ..................................... که هرکس اراده ی واقعی بکنه می تونه
می دونم که اگر بزرگی دل همه ی آدمای مهربونو با هم جمع کنیم حتی یک ذره ی خیلی کوچک از بزرگی و مهربونی دل تو نمیشه خدایا به دوستام که فردا کنکور دارن کمک کن ...ازت خواهش می کنم ... خدیا ازت از ته قلبم م یخوام خدایا نذار که نشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:26 توسط ویدا |
|
|
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب توی دفتر موج . رو دریا بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم روی آینه گریه هام . گونه های خیسم ای که معنی اسم تو آسمون پاکه ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت رو پر پرنده . رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب توی دفتر موج . رو دریا توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن همصدای من میخونن وقت از تو گفتن چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم روی آینه گریه هام . گونه های خیسم ای که معنی اسم تو آسمون پاکه ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت رو پر پرنده . رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب توی دفتر موج . رو دریا با ترانه نفسات . من ترانه میگم اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم روی آینه گریه هام . گونه های خیسم ای که معنی اسم تو آسمون پاکه ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت این ترانه رو مهستی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ خونده مهستی جان روحت شاد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:50 توسط ویدا |
|
|
الآن گلزار داشت تو شب شیشه ای مصاحبه می کرد
ولی واقعا در مورد پرویز پرستویی راست می گفت . هر بازیش یه کلاس بازیگریه آهنگ مدار صفر درجرو هم سرچ کردم اومد وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
قشنگه. نیست ؟؟ بعضی وقت ها آدم ها خیلی احمق میشن . دیروز وقتی با الهه رفتیم بیرون به این نتیجه رسیدم . از منطقش واقعا خوشم میاد . برعکس من همه چیز رو ساده میگیره
پیوست : یاسمن جان کجایی ؟؟خبری ازت نیست ! نمی دونم چرا تا یادت افتادم یاد هلو افتادم . پیوست ۲ ) نسترن عزیزمممم پیوست ۳) ما هم به احتمال ۹۵درصد فردا میریم شمال پیوست ۴)یه چیز بی ربط درمورد اخلاقم : یه جاهایی خیلی رک میشم . می دونی که ؟ این جوری بهتره . نیست ؟؟باعث میشه حداقل دورو نباشم ...مگه نه ؟! پیوست ۵) ملاحظه ی دیگران رو کردن خیلی صفت خوبیه . این که فقط به خودمون فکر نکنیم یه خرده به دیگرون و این که چه چیزهایی ممکنه ناراحتشون کنه هم فکر کنیم ...این جوری خیلی مشکلات حل میشه . و خیلی خیلی بده که این ملاحظه فقط یه طرفه باشه ... فقط حرص می خوری اون وقت پیوست ۶)برای همه ی کنکوریهای ۸۶ مخصوصا برای سیمین عزیز و پرندیس و مریم (دوست قدیدیم در کلاس زبان ) و فاطمه (دوست پارسالم ) و مهسا و نسترن (دوستای مدرسم که یه سال از ما بالاتر بودن ) از ته ته ته ته دلم آرزوی موفقیت می کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:47 توسط ویدا |
|
|
سلام امروز حال مامانم
امروز بر خلاف دیروز زودتر پاشدم . یعنی تا ۹:۳۰ خوابیدم همیین دیگه ...امیدوارم یاسمن زودتر بیاد آپ کنه و معلم حسابانمون رو توصیف کنه و خاطراتمون رو بگه یه خرده بخندیم راستی آهنگ های امید توی لیست ترانه های مورد علاقم باید اضافه بشن فعلا پیوست : الهه دوستم یکی از ماهترین و بهترین بچه هاییه که توی زندگیم دیدم . درسخونه .خانومه .باحاله .غر نمیزنه .به کسی کاری نداره . غیبت نمی کنه ...عاقله .موقع خوشی و شادی از مشکلات خودش حرف نمی زنه .با همه خوبه . با همه هست و در عین حال با هیچ کس نیست . روی اعصابت نمی دوئه . اگه نمره ی خوبی می گیره به کسی دربطی نداره اگه نمره ی بدی هم بگیره بازم به کسی ربطی نداره . (کسی مسئول نمره های اون نیست ٬ آخه دیگرون خودشون اونقدری موضوع واسه اعصاب خوردی دارن که نخوان نمره های یکی دیگرو بدونن)بد دهن نیست .دروغ نمی گه . اگه کسی درسی رو بخونه یا نمرش خوب بشه حسودی نمی کنه نمی گه خوش به حالت . و بازم می گم مهمترین ویژگیش اینه غر نمی زنه پیوست ۲ ) می دونین توی کلاس ما چه جوریه ؟؟؟؟ کافیه ۲ صفحه تست بزنی که همه بهت بگن خر خون خوش به حالت !!! اون وقت یه موقع دیگه نگاه میکنی می بینی کتابهای خودوشن سیاهه از حل ! یا اشکالاتشونو آوردن دارن میپرسن ! یا همون درسی رو که به تو گفتن خوش به حالت رو صد میزنن . امسال به احدالناسی کاری نخواهم داشت : کر و لال و کور
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:31 توسط ویدا |
|
|
سلام وای چه کیف میده آدم تا ۱۱ صبح (ظهر) بخوابه البته هر جلسه از کلاس ۱۴ نفریمون یکی دونفر حتتتما منفیرو می گرفتن آهان یه بارم سر کلاس ادبیات بودیم . (موقعی که فیلم اخراجی ها تازه اکران شده بود و کلی هوادار داشت ) معلم ادبییاتمون که از کلاس رفت بیرون به علت علاقه ی وافری که بچه ها بهش داشتن پشت سرش خوندن : بری دیگه بر نگردیییییی ایشالله
آهان ما یه عااالمه هم خاطره ی خنده از معلم حسابانمون که یه مرده داریم فعلا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:43 توسط ویدا |
|
|
تصمیم گرفتم آهنگای مورد علاقمو تا جایی که میتونم (از سر بیکاری ) بنویسم .آخه توی کامی یه فایل دارم که اکثر آهنگایی که دوستشون دارم توش هست البته اینا اکثرشون غمگینن من شاد هم دوست دارم اما خوب تو این فایله همش غمگینه .منم همین طور که دارم گوش می دم به ترتیب مینویسم
افتخاری : بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
مریم :
یک زن از این دنیا عشقه نیازش خدا اونو ساخته از جنس سازش
سعيد محمدي : تو ز دیار من آمدی سکوت جانم به هم زدی شیشهء غم به تلنگری زدی شکست
سعيد محمدي : آرزو، آرزو، با من از عشق بگو تا مرز جنون همسفرم کردي با هُرم نگات خاکسترم کردي
اندي : مهم نبود
افتخاري :
علي دانيال :خیلی این آهنگو دوست دارم
آريان : سكوت و افسونگر محسن يگانه : نميدونم كيه : عاشق شدم من در زندگاني بر جان زد آتش عشق نهاني ..... مرضيه : اشك من هويدا شد ديده ام چو دريا شد درميان اشكك من سايه ي تو پيدا شد موج آتشي ز غم زان ميادنه بر پا شد اشك من بر پا شد ديده ام چو دريا شد ..... مرضیه : ........ سيما بينا : ..... سياوش : بارون و ايروني حامد هاكان و محسن چاووشي : خاطره : عید ۸۵ توی تلکابین .... معین : اصفهان
دلم می خواد به اصفهان برگردم بازم به اون نصف جهان برگردم برم اونجا بشینم
فرامرز آصف: فرزين : خاطره : توی جاده های زیبای شمال به همراه مامان و بابا ....... سیمین غانم : خاطره : با یاسمن همیشه هر وقت جو می گرفتمون در کمال اعتماد به نفس میخوندیم فريدون : آهاي خوشگل عاشق گوگوش : جهان : (این آهنگ عشقه خاطره : عید ۸۵ این شعر چند بار خیلی قشنگ خونده شد معين : رضا صادقي : نرو حميرا : اینو هم خیییلی دوست دارم : اینم مربوط میشه به همون عید ۸۵ سام : رفتي از يادم
شادمهر : رسيدي شيني : گل گلدون من و وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد(اینو که قبلا هایده خونده عششششقه خاطره : یه روز که من و گلنوش (یکی از بچه های خیلی خیلی خوب تجربی)داشتیم از پله های سالن اجتماعات بالا می رفتیم اینو در مقابل جمعیت جیییییغ می زدیم و میخوندیم
دیگه حوصلم نشد این آخری ها رو بنویسم ...هر وقت دوباره بدجووووور بیکار شدم مینویسم
نتیجه : مثل این که عید ۸۵ خیلی خوش گذشته چون اکثر آهنگا به اون موقع برمی گرده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:50 توسط ویدا |
|
|
دیشب تا دیر وقت داشتم مطالبی رو که از سال دوم تا حالا نوشتیم رو می خوندم
الآن اعتماد به نفسم بد جوری اومده پایین! مامانم بهم میگه خیلی با ناز حرف می زنی . می گم آیا این جا کسی هست که درک کنه ما تابستونمون فقط ۱۸ روزه ؟ بابام نیست زفته مسافرت ! یکی نیست بیادمنو ببره مسافرت پیوست ۱) کسی نمی دونه آدرس جدید سیمین جونم چیه ؟؟ توی چت بهم گفت اما من گم کردم پیوست ۲ ) واقعا فکر می کنین راههای دیگه ای برای این که به نفر بگین بد حرف میزنه وجود نداره ؟؟ پیوست ۳) این پست رو ثبت موقت زدم نمی دونم ثبت دائمش می کنم یا نه ؟ الآن حالم ایم جوریه : ۳ ساعت بعد که با هدی رفتم بیرون : حالم خیلی بهتره ...این جوریم: به امید این که این جوری بشم :
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:28 توسط ویدا |
|
|
سلام
منم قصد نوشتن ندارم ...فقط اومدم همین جورییییییی...دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی و خاطرات خوب پارسال با نسترن و بچه ها و ...خیلی چیزای دیگه تنگ شده امروز آخرین امتحانونو دادیم ...مدرسه خودمون پیش دانشگاهیش از دهم تیر شروع میشه نمی دونم چه مدرسه ای برم امسال آخ چه حالی میدهههههههه امسال آخرین سال تحصیلیمه من چون عاشق شیرازم و خودمم شیرازیم و دلم برای شیراز لک زده شاید دانشگاه انتخابمو شیراز بزنم فقط یه چیزی مانع تلاش من میشه امروزم قراره واسه تولد الهه بریم خونشون . منو نسترن زاستی نگفتم برای الهه یه صندل خریدم خدا کنه خوشش بیاد خدا کنهههه (رضا صادقی داره نرو رو می خونه ...خیلی باحاله ...من با آهنگای عطیقه (عتیقه ) خیلی حال م یکنم دلم انقده برای دوستای وبلاگیم تنگ شده ...خداییش هر وقت هر از گاهی میام اینترنت وبلاگاتونو می خونم وقتی کنکورمو سال دیگه بدم بعدش حتتتما دوباره وبلاگ نویسی رو شروع می کنم و امیدوارم دوستای وبلاگیمو از دست ندم من برم دیگه یه خرده بخوابم ( یه عالمه روزه که به خاطر امتحانا خوب نخوابیدم ) و بعدشم آماده شم با نسترن و شاید یاسی بریم پیش الهه . همتونو دوست دارم بای بای
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:45 توسط ویدا |
|
|
شنبه 22 مهر 85 سلام .
يكشنبه 23 مهر
دوشنبه 24 مهر
سه شنبه 25 مهر
چهار شنبه 26 مهر
پنج شنبه 27 مهر
به شايا جووووووون : يه نظر بلند واست دادم نيومد كلي حرص خوردم دوباره ميام حتتتتما به همه دوستان : خيلي كار دارم ميام وبلاگاتون رو مي خونم اگر بتونم نظر ميدم . كارت اينترنت هم ندارم . اينم داره تموم يمشه . همتون خوش و موفق باشين . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:1 توسط ویدا |
|
|
شنبه ۱۵ مهر تا جمعه ۲۱ مهر ۸۵
شنبه 15 مهر 85--------21:05
خداروشكر من بيماري ندارم . خدارو شكررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر همين فعلا باي باي يكشنبه 16مهر85-------21:53 امروز خيلي حالم بد بود ! ديروز گفتم من نرم مدرسه مامانم گفت نه ! خلاصه امروز روز بدي توي مدرسه براي من بود تمام مدت داشتم مي مردمممممم !!! ديروز الميرا با ياسمن دعواش شد . چون الميرا جديدا پياده مياد خونه منم مي دونستم كه حالا الميرا از اول تا آخر راه مي خواد به ياسمن فحش بده و بد بيراه بگه . هر وقت هم بهش مي گم بسسه ديگه ! مي گه جلوي خودش هم مي گم ! ...منم واسه اين كه جلو گيري از هر گونه غيبت كنم بهش گفتم الميرا مي خواي با من بياي ؟ اونم در حالي كه داشت به ياسمن بد و بيراه مي گفت گفت اصصصصلا خودم مي رم .بعدش گفت دلتم بخواد با من بياي ! منم خندم گرفت ! آخه اون روز بين همه بچه هاجنگ بود ! اين هم آخريش بود و بعد از يه دقيقه كه الميرا رفت و منم داشتم با ياسي و طاهره حرف ميزدم . منم رفتم خونه ! امروز هم كه فقط ادبيات و ديني داشتيم . اصلا واسه همين من به مامانم گفتم نرم مدرسه ! ديدم حالم خوب نيست و درسهامون هم الكين ...! كه چه اشتباهي كردم رفتم ! چون حالم خيلي خيلي خيلي بدتر شد! دفعه ي ديگه در چنين مواقعي نمي رم . با هيچ كس هم مشورت نمي كنم ! فردا امتحان حسابان داريم و عربي مي خواد قواعدو شفاهي بپرسه . وحسابان هوار تا مشق داريم . هندسه هم مشق داريم . 2 صفحه . خيلي كارهام مونده حسابان يه چيزايي خوندم . اما ننوشتم . اول عربي مي خونم . بعد حسابان تا ساعت 11:30 بعدشم م يخوابم . واصلا هم به خودم كم خوابي نميدم ! الآن هم مي رم كه عربي بخونم . از 15 دقيقه بيشتر طول نميكشه به اميد خدا ! فعلا باي باي دوشنبه 17 مهر 85--------16:03 سلام . امروز امتحان حسابان داشتيم . من زياد خوب ندادم . اما نمي خوام بهش زياد فكر كنم. چيز هاي مهم تري واسه فكر كردن وجود داره ! عربي كه هر يه نكته كه ميگه يه منت سرمون ميذاره و ميگه فقط به خاطر ما بچه هاي سوم اومده امسال هم تدريس كنه . راستي مديرمون ديروز سر صف حرف زد . مي گفت نريد دنبال دوست پسر و اين حرف ها و اين كه هيچ كس لياقت شما رو نداره . (اينو كه راست مي گفت !) مي گفت هنر اينه كه موقعيت دوستي رو داشته باشين و طرفش نرين و كنترل روي خودتون داشته باشين . خوب واسه اولين بار ياهاش موافقم . من نمي دونم دوستي خوبه يا نه يا اصلا معنيش چيه !؟ اما ميدونم اينجا ايرانه . مي دونم توي فرهنگ ما جا نيفتاده . و ازش به عنوان يه مسئله بد و طرد شده مخخخخصوصا واسه دخترا ياد ميشه . و اونايي هم كه رفتن دنبالش (اكثرشون) از پدر و مادرشون پنهان مي كنن .كه ديگه اين از همش بد تره . نمي دونم چرا ما آدما هميشه دنبال هيجان هاي خاص مي گرديم ؟! دنبال كاراي يواشكي ؟! فكراي يواشكي ؟! نمي خوام شعار بدم . اما رو راست بودن چيز خوبيه ! تا وقتي همه چيز خوب و پاكه چرا پنهان كاري ؟! از چي مي ترسي كه پنهان كني !؟ جدا از چي مي ترسي ؟! از چي مي ترسيم !؟ دروغ چرا ؟؟ نمي دونم نمي دونم واقعا نمي دونم . بي خيال ...! امروز هندسه منو برد پاي تخته كه گند زدم دقيقا دو تا سوالي كه بلد نبودم رو ازم پرسيد . خيلي حالم گرفته شد ! نمي خواستم اين موضوع رو به روي خودم بيارم . اما من هنوزم كه هنوزه پاي تخته مي رم هول ميشم . خيلي بهتر از قبل هستم . اما تسلطم رو از دست مي دم . نمي خوام تلقين كنم . اما حقيقته با خودم كه تعارف ندارم . كارهامون خيلي زياد شده و نميشه همه ي كارها رو انجام داد . يا نمشه خوب انجام داد . هندسمون خيييييييييييييييييلي ضعيف و افتضاحه . فيزكمون هم همين طور . به ياسمن وقتي مي گم مدرسه هاي ديگه 6 ساعت هندسه دارن و ما سه ساعت ؛ مي گه خوب ما اينيم . اگه مي خواستيم 6 ساعت داشته باشيم بايد مي رفتيم يه مدرسه ي ديگه . از اين حرفش ناراحت شدم . خوب حداقلش اينه كه مابريم بگيم يه فكري به حال ما بكنن . اگه كسي هم نياد خودم مي رم مي گم ! از اول تابستون تا حالا چهل بار رفتم دفتر مدير چرت و پرت حرف زدم اما تاثير نداشته ! ناراحتم و خسسسسسته ! اصلا امروز از اولش تا حالا من ناراحت بودم . خدا يه چيزي مي گم ازم به دل نگير نمي دونم ايني كه مي گم درسته يا نه ؟! اما چرا اين روزها هروقت ازت كمك ميخوام همه چي خراب ميشه و هر وقت ازت كمك نمي خوام يا يادم ميره كمك بخوام كمكم مي كني ؟!!؟ تو كه مي دوني من و امثال من به جز همين هدف تعيين كردن و به هدف رسيدنمون دلخوشي ديگه اي نداريم . اگه به هدفمون نرسيم يا كمكمون نكني كه براي رسيدن بهشون تلاش كنيم كه ميشكنيم ! اون وقت ديگه چيزي نداريم كه بهش بنازيم !! مي دونم كه هيچ كاريت بي حكمت نيست ! اما من جنبه ندارم خداجون . خودت منو ميشناسي . راستي چرا انقدر منو بي جنبه و حساس آفريدي ؟؟؟ مي دوني كه از صفت حساس بودنم حالم به هم مي خوره ! مي دوني كه من شكست ناپذيري رو دوست دارم اما دير يادم ميفته كه شكست ناپذيرم ...اگر زودتر يادم بندازي خداجون ديگه چيزي به نام اشك از چشماي من جاري نميشه . خدايا من به چيزي دل نبستم مگر هدفم . سعي كردم از فرعياتي كه تو دوستشون نداري بگذرم تا به هدفم لطمه وارد نكنم . پس تو هم كمك كن ...چرا با اين همه هميشه نتيجه نميبينم ؟!خدايا من ديدن نتيجه ي خالي رو دوست ندارم . من دوست ندارم چيزي رو بدون تلاش به دست بيارم . من نمي خوام اگر دانشگاه يه جاي خوب برم بدون كنكور باشه . من تلاش رو هم دوست دارم اما خداجون اگر تلاشم يه روزي نتيجه نده . اگر تلاشم اشتباه باشه . اگر ...اون وقت خيلي بد ميشه و تمام اون برجي كه ساخته بودم فرو ميريزه . پس كمك كن خداجون ! كمك كن اگر قراره من يه مهندس عمران خوب بشم ؛ بايد از حالا پايه هاي برجهايي كه ميسازم محكم باشه واگرنه نه تنها برجهايي كه ساختم فرو ميريزه بلكه نميتونم يه خونه كاه گلي بسازم . چون ديگه مصالحشو ندارم . پس كمك كن خدا جون . مي دونم كمكم ميكني . ميدونم اين فكر اشتباهه كه اگر ازت كمك بخوام كمكم نميكني . مطمئنننننم كه كمكم مي كني مطمئنم . و هميشه به اين جمله معتقد خواهم بود كه اگر تنها ترين تنهايان باشم باز هم تو با من هستي! خدايا من هميشه به تو مي گم الآن هم دوباره مي گم قول مي دم اگر يه روز به يه جارسيدم هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت مغرور نشم ...من اينو بهت قول ميدم . ديگه ناراحت نيستم . از حرف ها و فكر هايي كه كردم پشيمونم . مرسي خداجون . مرسي كه هستي . مرسي كه ميذاري باهات مشكلاتمون رو درميون بذاريم . مرسي كه گوش ميكني . مرسي ...! اميد من و نسترن و ياسمن و الهه و هدي و طاهره و دينا و بنفشه و سارا و ليلا و شبنم و عاطفه و ريحانه و شيرين والميرا و آذين به تو و بزرگي و مهربونيته ...مي دونم كه خييييييييييلي مارو دوست داري ما هم خيلي تو رو دوست داريم . آخه تو خيلي خوبي ! بازم مرسي! فعلا باي باي دوباره : همون روز : 21:15 نمي دونم چرا امروز حس آبغوره ريختنم رو به فلك ميزنه ؟؟ چند روزه چشمام رو زيادي شست و شو مي دم . مي ترسم آب برن !!! داشتم الآن با يكي از دوستاي خوبم حرف مي زدم . رومينا كه هر دفعه اينجا اسمشو مي گم مي گم يه دختر خوشگل و خوش تيپ و خوش صحبت و ... خيلي گله ! فوق العاده داره پيشرفت ميكنه . بايد خييلي روي خودم كار كنم . من توي اين مدرسه كه هستم خيلي استرس بي خود دارم . يه جورايي حرص همه چي رو مي زنم . اصصلا زياده طلب شدم . حرص مي زنم . سعي مي كنم حسود نباشم . چون اين جوري ديگه همه چيزمو از دست ميدم . اما نميدونم . تو ناخودآگاهم شكل گرفته كه حرص بزن عقب نموني و همين باعث ميشه عقب بمونم. رومينا داشت ميگفت مديرش سر صف گفته شما همتون قبل از اين كه به دنيا بياين ؛ چند تا فرشته بودين . مي گفته شما ها شجاعت به خرج دادين تا حاضر شدين به دنيا قدم بذارين . ميگفته حالا كه شما اين راهو انتخاب كردين و قدم گذاشتين و اومدين ؛ بايد تا تهشو يه راهي برين كه موفق باشين . گفته همه ي آدما وقتي به دنيا ميان با گريه به دنيا مي آن ولي همه ي اطرافيانش بهش مي خندن ؛ اما سعي كنين وقتي ميميرين همه گريه كنن و شما لبخند بزنين ! خيلي حرف جالبيه ! وديگه اين كه امروز رومينا يه حرف جالب زد و اون اين كه اگر تو يه ظرف غذا رو بذاري بالاي يه كوه و تو اين پايين پايينا واستاده باشي و خيلي دور از اون ظرف غذا هيچ وقت نمي توني به اون ظرف برسي و هميشه گرسنه مي موني و در حسرت اون ظرف غذا ! اما اگر ظرف غذا رو پايين كوه بذاري واسه اين كه بهش برسي با اطمينان به طرفش مي دوي ! خييلي مثال جالبيه . هرروز كه مي خواستم بخوابم واسه فردام برنامه مي ريختم : 5ساعت 6ساعت ... واقعا ساعت زياديه و غير قابل اجرا و در صورت اجرا بازدهش خيلي كمه ! در صورتي كه اگر با برنامه پيش بريم همه چي درست ميشه . هميشه بايد از كم شروع كنيم . رومينا مي گفت مشاور مدرسشون بهشون گفته تابستون با يه دختر برنامه ريزي مي كرده دختره گفته من اصصلا نمي تونم بيشتر از 1 ساعت در روز درس بخونم. مرده هم براش برنامه ريخته سه تا 20 دقيقه . بعد از دو ماه اون دانش آموز داره روزي 5 ساعت درس مي خونه . خييلي جالبه ها !! يعني از كم به زياد !! بابام بالاخره از مسافرت برگشت و داشتم واسش فك مي زدم كه وسطش تلفن زنگ زد . بابام داشت با زن عموم توي شيراز حرف ميزد . كه بعد از 2-3 دقيقه يادش رفت كه من داشتم باهاش حرف مي زدم . مامانم هم كه اين روزها به نظر مياد حوصله ي شنيدن حرف هاي منو نداره . خودمم ديگه حوصله ندارم انقدر از عقايد و افكارم واسه كسي بگم .چون آخرش منجر به اعصاب خردي خودم و بقيه مي شه . هرچي بخوام بگم همين جا مي گم ! گاهي فكر مي كنم كاش آدرس اينجا رو هيچ كس از آشناهام و كسايي كه منو ميشناسن نداشتن اما بعدش به خودم مي گم 1) كسي حتي آشناها حوصله نميكنه اينجا رو بخونه . 2) من همينم .بايد من رو همين جوري قبول كنن . من نمي تونم حرف نزنم . اينجا هم از هرچي بخوام بنويسم ؛ مينويسم . بدون هيچ ترسي . چون ترس مال آدماييه كه به خودشون شك داشته باشن . من حتي اگر يه روز به خودم شك كنم و... اينجا مينويسم . اگر احيانا" يه آشنا اينجا رو خوند و خوشش نيومد مشكل من نيست چون من مسئول افكار اون نيستم . مگه نه !؟ من مي تونم . قول مي دم همي جا ! من موفق ميشم و آخرش خوشبختي رو احساس ميكنم .همون خوشبختي كه خودم دوست دارم ! واسش تلاش مي كنم . قول ميدم . خدايا تنهامون نذار ! فعلا باي باي سه شنبه 18 مهر 85-------20:15 سلام . واييي نمي دونين چه قدر امروز خوش گذشت ؟!؟!؟!!؟!؟ امروز بعد از دو زنگ فيزيك و خوندن فرايند هم دما و بي دررو و يه زنگ كامي جون و چرت و پرت مباني !! و يه زنگ جبر ؛ با بچه ها ي راهنمايي و دبيرستان رفتيم سينما . فيلم قتل آنلاين . سينما فرهنگ . فيلمه خنده بود !! الناز شاكر دوست جيگرررررر (يا همون نگار خودمون ) ( هر چند فكر م يكنم نگار خوشگل تره !) و شهاب حسيني ( با يه قيافه ي مصحك و موهاي بلند ) و حميد گودرزي و ... توش بازي م يكردن ! از اول تا آخرش همه مردن و به قتل رسيدن ! بي محتوا بود اما باحاليش به اين بود كه اين طاهره ي ديوونه بغل دست من نشسته بود هي مسخره بازي درمياورد تا به يه جاي هيجاني ميرسيد فيلمه همچين هيجان از خودش نشون ميداد . !من كه فقط به حركات اين طاهره ي ديوونه مي خنديدم !! صد هزار بار هم جاي ياسمن و نسترن رو خالي كرديم . آخه واقعا جاش خالي بود ! توي سينا (پيام بازرگاني : يك زن از اين دنيا عشقه نيازش ! خدا اونو ساخته از جنس سازش عشق همسر عشق مادر مرامشه نوازش : يك زن راز آسمونه يك زن نور كهكشونه يك زن لطف آشيونه حرفش حرف دل و جونه تو خونه !نازك دله يك زن . سنگ صبوره ! درمون هر دردش اشكاي شوره . اگه يك كوه غم و درده ولي پر از غروره ! يك زن راز آسمونه يك زن نور كهكشونه يك زن لطف آشيونه حرفش حرف دل و جونه تو خونه ! ....) توي راه سينما هر چه قدر خواستيم شعر بخونيم دست بزنيم جواد بازي دست بياريم نشد آخحه راننده سرويسه خل بود ! گفت خانوم سوت نزننننننننننن !!! بعدش هم رفت گير داد كه ناظممون بياد توي ماشين ما ! اهههههههه !!!! بچاره ناظممون خيلي زحمت كشيد . منم كه خيلي اذيتش كردم . هر چي گفت ساكت نميشد ساكت باشيم . من رفته بودم واسه شوخي خنده سرو صدا شيطوني كردن . بعدش هم برگشتيم خونه و توي راه هم دوباره با طاهره خيلي حرف زديم خنديديم !! آخه اين فيلمه خيلي خنده بود !! هر چي فحش بود ياد گرفتيم. بعد از فيلم بچه ها دم به دقيقه م يگفتن : كثثثافت عوضي !!! حروم لقمه ي خائن ! البته مثل شهاب الدين حسيني (واسه اين نم يگم شهاب و م يگم شهاب الدين بس هر بار به طاهره مي گفتم شهاب حسيني مي گفت شهاب الدين !!!) و حميد گودرزي بگين خنده دار ميشه . بعدش هم كه اومديم مدرسه و اونجا هم كلي شربازي در آورديم . من موبايل الميرا رو گرفتم رفتم توي دستشويي زنگ بزنم كه شبنم و ليلا هم اون تو داشتن با موبايل حرف مي زدن .خود الميرا هم اومد . چهار تايي انقدر خنده دار بود !! وقتي از دستشويي اومديم بيرون بچه هاي سال پايين تر مي گفتن واييييي !!! اينا چهار تايي رفتن دستشويي ! من زنگ زدم به خونه كه زنگ بزنن بگن من بيام خونه كه من حوصله نداشتم مدرسه بمونم . يه ثانيه بعد مامانم زنگ زد و منو از بلند گو صدام كردن و منم سريع رفتم بالا كه وااي معلم ادبيات سال اول راهنماييمو ديدم كه معلم انشاء سال سوم راهنمايي من هم بود ! قربونش برم انقدر خوشحال شدم ديدمش انقدر دوستش داشتم اونم خيلي منو دوست داشت ! كلي جلوي مدير از من تعريف كرد ! منم تند تند مژه هامو كوبيدم به هم !مدير وقتي فهميد كه مامانم زنگ زده بهم گفت زنگ بزن خونه بگو نمياي ! منم زنگ زدم گفتم مامان من بيام !؟ حالا خوبه خودم زنگ زده بودم بهش اينو گفته بودم . بعد فهميدم مهمون داريم و منم اصلا مهمونامونو دوست ندارم . (پسر عموم كه از دار دنيا به جز غيبت كردن و مسخره كردن و با اون صداش خنديدن هيچ كار ديگه اي بلد نيست !!!) بعدش اومديم پايين ناظم راهنمايي ها مي خواست توي پيلوت مولودي بخونه ؛ مي گفت دستا بالا دست بزنين تا من بخونم و شما تكرار كنين !!ها ها ما ها تا شروع كرديم به دست زدن خودمون با هم خونديم : رفتم به صحرا ديدم قورباغه گفتم قورباغه دماغت چاقه گفتم قورباغه دماغت چاقه ! رفتم به صحرا ديدم كلاغي گفتم كلاغي... واي خيلي خنده دار بود . من هم كه آدم الكي خوش !! منتظر بودم يكي بگه به افتخار فلاني تا من دست بزنم . عاطفه و الميرا هم خيلي باحال بودن مقنعشونو مي بردن بالا تكون ميدادن مثل لنگ !! انقدر خنده بودددددددددددددد! بعدش كه يهو معلم ادبيات دوم و سوم راهنمايي جيگر عشقمو ديدم . اون واقعا عشق من بود . تا دم در ديدمش اولين نفر به طرفش پرواز كردم پريدم بغلش كردم خيلي گل و ماه بود جذبه اي داشت كه هيچ كس نداشت . مي ميرم براش . معلم شيمي و جبر و هركي رد شد هم كلي واسش دست زديم مسخره بازي درآورديم . بعد از غذا مثل بچه خوبا فتيم از ناظممون يه تشكر كرديم خواستيم بريم بالا نذاشت ! بعد كه يهو سرش گرم شد به پيش دانشگاهي هاي پارسال .ماهم يواشكي پريديم بالا مي خواستيم بريم اون كلاسي كه توش تلوزيونه و فيلماي بعد اذونو بببنيم . كلاسمون شده بود مثل كلاس نيكولا كوچوكو همه با ه. حرف مي زدن هيچي از فيلم اول نفهميديم . بعدش كه يه عده از بچه ها رفتن . فيلم دوم رو منو بنفشه و الميرا ديديم . افسانه و گلنوش هم بودن كه اونا يه خرده بعد رفتن . بعدش هم كه باباي الميرا اومد دنبال من و الميرا . دم در شوهر دختر مديرمون رو ديديم . الحق كه دخترش قيافش به مامانش نرفته شده مثل باباش . از مامانش بدم مياد ! يعني احدي نيست كه ازاين زن خوشش بياد . بس كه ما رو از اول راهنمايي زجر داد . امروز بعد از زنگ مسخره ي كامي 30 دقيقه يه مشاوره اومد واسمون حرف زد . قشنگ حرف زد. يكي از حرف هاش اين بود كه دخترا فقط ذهنشونو مشغول بيخودي ميكنن و كلي از حجم ذهنشونو به بلند پروازي و رويا مي دن .ولي پسرا تا تصميم م يگيرن كاريكنن همون موقع شروع م يكنن و نمي گن از فردا . اگه دخترا 6 ساعت درس مي خونن دو ساعتش مفيده اما پسرا 2 سا عت درس مي خونن نمرشون بهتر از دخترا ميشه . خيلي حرف هاي ديگه هم زد . اما من ديگه حوصله نارم اينجا فك بزنم . بيچاره سيمين هر دفعه بهم مي گه آپ هاي كوتاه تري بكنم من توجه نمي كنم ! من برم ديگه خدايا به خاطر همه چي شكرت . مرسي كه مارو شاد ميكني . راستي چرا كاري كه اعتماد به همديگرو از هم بگيريم ؟! چرا به حريم خصوصي هاي ديگرون تجاوز كردن ؟! يعني حق داشتن يه دفتر اون قدر زياده كه بايد حتما قايمش كنم كه دست كسي بهش نرسه !؟ از بين رفتن اعتماد از بين رفتن همه چيزه . مگه نه ؟! خودت بگو . فعلا باي باي چهارشنبه 19 مهر 85 نرفتم مدرسه امروز = امروز مدرسه نرفتم . ساعت 8:30 پاشديم از خواب.ديدم خواب موندم فكر كردم چيز مهمي نداريم نرفتم مدرسه . به جاش بامامانم رفتيم مانتو خريديم . از هفت تير . اون دختره توي اون مغازه هه كه هر دفعه مي رفتم رو هم ديديم . صد هزار مرتبه بهم گفت ماشالله چه قدر چاق شدي! منم بهش گفتم انشالله دفعه ي ديگه بيام لاغر ميشم . يه مانتو مشكي خريدم . مامانم هم يه مانتو و يه شلوار خريد . مباركمون باشه . ايشالله به شادي و ميمنت بپوشيمش ! ايشالللللللللللله !!! (پيام بازرگاني : گوگوش داره مي خونه : اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن، اي كه حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من، منو گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه، به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه .باز مياي كه مثل هرروز، برامون دونه بپاشي . منو گنجشكا ميميريم . تو اگه خونه نباشي................؛هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام .بس كه اسم تورو خوندم بوي تو داره نفس هام . عطر حرف هاي قشنگت عطر يه صحرا شقايق ،تو همون شرمي كه از اون سرخه گونه هاي عاشق، شعر من رنگ چشاته، رنگ پاك بي ريايي ،بهترين رنگي كه ديدم رنگ زرد كهربايي، منو گنجشكاي خونه، ديدنت عادمونه ! به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه !) بابام دوباره از مسافرت اومد . خدارو شكر همين چيز ديگه نشد . فعلا باي باي پنج شنبه 20 مهر 85
جمعه 21 مهر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:5 توسط ویدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا دست نوشته های ویدا و نسترن -دو دوست صمیمی و جدا نشدنی- ثبت میشه . 6 ساله که با هم دوست هستن و میخوان تا همیشه با هم دوست بمونن !
|
| پیوندهای روزانه |
|
مریم خانومی نگار*عزیز شکیبای عزیز مهسای عزیز دنیای مینا (خردسال ترین وبلاگ نویس ) بچه اسکیزوفرنی (پرندیس جون) الهام جون آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 بهمن 1387 اردیبهشت 1387 تیر 1386 خرداد 1386 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| نویسندگان |
|
ویدا نسترن |
|
RSS
|